Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

اسارت بشری - قسمت پانزدهم

اسارت بشری - قسمت پانزدهم

نوشته ی: ویلیام سامرست مو آم
ترجمه ی: مهدی افشار

روز بعد، زود هنگام از خواب برخاست تا اتاق را برای میلدرد آماده سازد. به زنی که کارهای روزانه او را انجام می داد گفت که دیگر به او نیازی ندارد. میلدرد حدود ساعت شش سر رسید و فیلیپ که از پنجره نگاه می کرد، به طبقه پایین رفت تا او را به خانه دعوت کرده و در بالا آوردن اثاثیه کمکش کند. اثاثیه او چیزی جز سه جعبه بزرگ نبود که در کاغذ قهوه ای پوشانده شده بود چرا که ناچار شده بود همه اثاثیه ای که نیاز آنی به آن ها نداشت، بفروشد. همان پیراهن ابریشمی سیاه که شب گذشته دربرداشت را به تن کرده بود و اگرچه روژگونه بر چهره نداشت ولی پیرامون چشمش سیاهی از سایه های شب گذشته پس از شستشوی سرسری صبحگاهی باقی مانده بود و همین سیاهی موجب شده بود که بسیار نزار و بیمار به نظر رسد. وقتی بچه به بغل از کالسکه پای بیرون گذارد، قیافه رقت انگیزی داشت. کمی شرمگین به نظر می رسید و آنان جز تعارفات معموله حرفی برای گفتن به یک دیگر نداشتند.

- خوب بالاخره به سلامت این جا رسیدی.

- پیش از این هرگز در این بخش از لندن زندگی نکرده بودم.

فیلیپ اتاقش را به او نشان داد. این همان اتاقی بود که کرانشاو در آن در گذشته بود. فیلیپ اگرچه این ها را موهومات می دانست، اما ابداً مایل نبود به آن اتاق بازگردد  و از زمان مرگ کرانشاو در همان اتاق کوچک مانده و همچنان بر همان تختخواب تاشویی که در ابتدای ورود کرانشاو بر روی آن می خوابید تا دوستش در آسایش باشد، شب را به صبح می رساند. کودک در آرامش خفته بود.

میلدرد گفت: «فکر می کنم بچه را نشناسی.»

- از زمانی که او را به برایتون بردیم، دیگر ندیده بودمش.

- کجا باید بگذارمش؟ خیلی سنگین است، نمی توانم مدت درازی بغلش کنم.

فیلیپ با خنده عصبی گفت: «متأسفم گهواره تهیه نکرده ام.»

- آه کنار من می خوابد، همیشه کنار من خوابیده.

میلدرد بچه را بر نشیمنگاه صندلی راحتی خواباند و در دورادور اتاق چرخی زد. بیش تر اثاثیه برای او آشنا بود همان هایی بود که در دورانی که فیلیپ او را می ستود، در اختیار داشت. تنها یک چیز بتازگی وارد خانه شده بود و آن پرتره ای بود که لاسان از فیلیپ در اواخر تابستان گذشته نقاشی کرده و بالای پیش بخاری آویخته بود. با نگاه ارزیابی به آن نگریست.

- از بعضی جهات از آن خوشم می آید و از بعضی جهات نه. فکر می کنم خودت بهتر از تصویرت هستی.

فیلیپ خندید: «وضع دارد بهتر می شود. قبلاً هرگز به من نگفته بودی خوش قیافه ام.»

- من از آدم هایی نیستم که فکر قیافه مردان باشم. از مردهای خوش قیافه خوشم نمی آید. به نظر من آنان خیلی از خود راضی هستند.

به طور غریزی نگاهش اتاق را برای پیدا کردن یک آینه دور زد، اما آینه ای نیافت. دستش را بالا برد و طره موهای روی پیشانیش را مرتب کرد.

به طور ناگهانی پرسید: «سایر ساکنین این خانه در مورد حضور من در این جا چه می گویند؟»

- فقط یک مرد با زنش این جا زندگی می کند. او در تمام روز خارج از خانه است و فقط شنبه ها به این جا می آید تا اجاره خانه را دریافت دارد. در انزوای خود و برای خودشان زندگی می کنند و از وقتی که به این جا آمده ام دو کلمه هم با آنان حرف نزده ام.

میلدرد به اتاق خواب رفت تا اثاثیه اش را از جعبه ها خارج سازد و آن ها را در اتاق بگذارد. فیلیپ سعی کرد مطالعه کند، اما سرخوش تر از آن بود که برای مطالعه تمرکز داشته باشد. به صندلی خود تکیه داده سیگاری دود کرد و به کودک خفته نگریست. احساس خوشبختی می کرد، کاملاً مطمئن بود که کوچکترین عشقی نسبت به میلدرد ندارد. برای خودش غریب بود که آن احساس پیشین به طور کامل او را رها کرده است. در خود نسبت به او نفرت ضعیفی حس می کرد و فکر می کرد اگر بخواهد به او دست بزند، حتماً چندشش خواهد شد. در این موقع در اتاق فیلیپ را به صدا آورد و وارد شد.

فیلیپ گفت: «ببین، نیازی نیست در بزنی. در خانه چرخی زدی؟»

- کوچکترین آشپزخانه ای است که تا کنون دیده ام.

با بی تفاوتی گفت: «وقتی غذای مجلل ما را آماده می کنی، متوجه می شوی که خیلی هم بزرگ است.»

- در آشپزخانه خوراکی پیدا نکردم. بهتر است بروم و خرید کنم.

- بله. اما جسارتاً باید بگویم ناگزیر از صرفه جویی هستیم.

- برای شام چه بگیرم؟

مقداری پول به او داد و میلدرد از اتاق خارج شد. نیم ساعت بعد مراجعت کرد و آن چه را که خریداری کرده بود، روی میز گذاشت. به سبب بالا آمدن از پله ها به نفس نفس افتاده بود.

- می گویم تو مبتلا به کم خونی هستی، باید قرص آهن به تو بدهم.

- بیش تر وقتم صرف پیدا کردن مغازه ها شد، مقداری جگر خریدم. خوشمزه است، این طور نیست؟ و می توانی بیش تر آن را بخوری. با صرفه تر از گوشت قصابی است.

در آشپزخانه اجاق گازی قرار داشت و وقتی جگر را روی اجاق گذاشت به اتاق نشیمن آمد تا رومیزی را روی میز بیندازد.

- چرا فقط برای یک نفر ظرف گذاشته ای. نمی خواهی چیزی بخوری؟

میلدرد بر افروخته شد.

- فکر کردم شاید دوست نداشته باشی که غذایم را با تو بخورم.

- چرا یک چنین فکری را کردی؟

- خوب مگر من یک مستخدمه نیستم؟

- تا آن حد احمق نباش. چه طور می توانی تا این حد حماقت نشان دهی؟

فیلیپ لبخندی برلب آورد، اما حقارتی که در میلدرد می دید، لرزشی در قلب او پدید آورد. بیچاره! به یاد آورد اولین باری که با او برخورد کرد، چه دبدبه ای برای خودش داشت؛ لحظه ای مردد ماند و بالاخره گفت:

- فکر نکن امتیازی به تو داده ام. ما تنها یک معامله ساده با هم کرده ایم. من به تو جای خواب و غذا داده ام و تو در مقابل برای من کار می کنی. به من دینی نداری و در این رابطه دلیلی برای که احساس حقارت بکنی وجود ندارد.

میلدرد پاسخی نداد، اما قطرات اشک برگونه هایش لغزید. فیلیپ بنا به تجربیاتی که در بیمارستان کسب کرده بود، می دانست زنانی که از طبقه میلدرد هستند به یک چنین خدماتی با حقارت می نگرند. نمی توانست به خودش بقبولاند که نسبت به او با بی تحملی برخورد نکند، مع هذا خود را به سبب رفتار توأم با خشونت نسبت به وی سرزنش می کرد، چرا که می دانست او خسته و بیمار است. از جای خود برخاست و او در گذاردن ظرف برای یک نفر دیگر کمک کرد. بچه از خواب بیدار شده بود و میلدرد غذای فوری برای او آماده کرد. جگر و گوشت گاو آماده شد و آنان پشت میز نشستند.

برای رعایت صرفه جویی، فیلیپ جز آب، نوشیدنی دیگری نمی نوشید. اما در خانه نیم بطری ویسکی داشت و فکر کرد شاید مشروب کمکی به بهتر شدن حال میلدرد کند. بیش ترین کوشش خود را به عمل آورد تا شام در شرایطی خوشایند صرف شود، خموش و خسته بود. وقتی شام تمام شد، از جای خود برخاست تا بچه را در بستر خود بخواباند.

- فکر می کنم بهتر باشد بعد از شستن ظرف ها این کار را بکنم.

فیلیپ پیپ خود را روشن کرده و سرگرم خواندن شد. برایش دلنشین بود که کسی در اتاق مجاور در رفت و آمد باشد. گاه تنهایی او را می آزرد. میلدرد به اتاق آمد تا میز را تمیز کند و فیلیپ صدای دنگ و دونگ ظروف را به هنگام شستن آن می شنید. فیلیپ با این اندیشه لبخند به لب آورد که چه خصوصیت ویژه ای در میلدرد هست که باید همه این کارها را با لباس سیاه ابریشمی انجام دهد، اما خودش هم ناچار بود کار کند و سرگرم مطالعه کتاب ها روی میز شد. سرگرم خواندن کتاب داروشناسی اولسر شد. این کتاب به تازگی جای کتاب تیلور را که سالیان دراز کتاب درسی بود؛ گرفته بود. در این هنگام میلدرد وارد شد. آستین هایش را پایین می کشید. فیلیپ نگاه بی تفاوتی به او افکند. اما از جای خود تکان نخورد. موقعیت غریبی بود و فیلیپ اندکی احساس اضطراب داشت، می ترسید میلدرد فکر کند او قصد دارد به سراغش برود، نمی دانست چگونه بی خشونت و بی رنجشی به او بفهماند چنین قصدی را ندارد.

- ساعت نه صبح فردا کلاس دارم. به هر حال صبحانه را ساعت هشت و ربع می خواهم بخورم فکر می کنی بتوانی ترتیبش را بدهی؟

- چرا نه، زمانی که در پارلمنت استریت زندگی می کردم همیشه ساعت هشت و دوازده دقیقه در ایستگاه هرمن هیل سوار قطار می شدم.

- امیدوارم در اتاقت احساس آرامش داشته باشی و بعد از یک خواب طولانی، فردا زن کاملا متفاوتی باشی.

- فکر می کنم تا دیر وقت می خواهی کار کنی؟

- عموماً تا ساعت یازده، یازده و نیم کار می کنم.

- شب بخیر.

میز فاصل میان آن دو بود و فیلیپ برای فشردن دست میلدرد، حرکتی به خود نداد. میلدرد در را به آرامی پشت سر خود بست. صدای حرکت او در اتاق مجاور و سپس صدای جرق جرق تختخواب را وقتی میلدرد به بستر می رفت، شنید.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: ناشر
  • تاریخ: پنجشنبه 9 مرداد 1399 - 08:06
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 1289

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 1309
  • بازدید دیروز: 8338
  • بازدید کل: 15798382