Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

اسارت بشری - قسمت چهاردهم

اسارت بشری - قسمت چهاردهم

نوشته ی: ویلیام سامرست مو آم
ترجمه ی: مهدی افشار

در فاصله ای که دربان، بانوان مسن تر را یکی یکی وارد می کرد، دکتر تیرل با خوش رویی با پزشک عمومی سخن می گفت. زنجیره ای از زنان رنگ پریده و چهره صفراوی با چتر زلف های بی رنگ که قادر نبودند غذای نا کافی و نامرغوب خود را هضم کنند وارد می شدند و علاوه برآنان، بانوان مسن، یا چاق، یا لاغر که از شدت زایمان های متعدد دچار پیری زودرس شده بودند با سرفه های زمستانی، مبتلا به فلان بیماری یا فلان ناراحتی و بانوانی با ناراحتی های خاص زنان، وارد می شدند. دکتر تیرل و دکتر رزیدنت با شتاب به معاینه یک یک آنان می پرداختند. زمان به سرعت سپری می شد و هوای داخل اتاق کوچک، بتدریج تهوع آور می شد. دکتر به ساعت خود نگاه می کرد.

- تعداد زنانی که معاینه نشده اند زیاد است؟

دکتر رزیدنت پاسخ می داد: «فکر می کنم یک چند نفری مانده باشند.»

- بهتر است همه آنان را دعوت کنیم داخل شوند. می توانید با مسن ترهای آنان شروع کنید.

آنان داخل می شدند، بیماری عمومی مردان بیش تر ناشی از زیاده روی در مصرف الکل بود، لکن در مورد زنان از سوء تغذیه ریشه می گرفت. فیلیپ بدان جهت که مدتی طولانی در هوای نامطلوب و خفه تنفس کرده و دایماً سعی کرده بود، حواس خود را بر نوع عوارض متمرکز سازد، خسته شده بود. حدود ساعت شش بعد ازظهر معاینات پایان می گرفت و همراه با منشی دیگر قدم زنان به چایخانه دانشکده پزشکی می رفتند تا چای بنوشند. فیلیپ معاینه بیماران را کاری سرگرم کننده و دلپذیر حس می کرد. در فضای اتاق معاینه خصوصیات انسانی با همه خشونت و مادیتی که هنرمند روی آن ها کار می کند، حضور داشت و فیلیپ آن گاه که خود را در مقام یک هنرمند قرار می داد و بیمار را مانند خاک رسی در میان دست های خود می یافت هیجان غریبی در خود حس می کرد. زندگانی ای را که در پاریس داشت و آمیخته با رنگ و سایه و معیارها بود به یاد آورد با سرخوشی تکانی به شانه های خود داد. خداوند با هدف خلق پدیده های زیبا آشناست: تماس مستقیم با مردان و زنان در او نشاط و احساس قدرتی را که هرگز پیش از این تجربه نکرده بود، می دید. در خود شوقی بی پایان چهره هایشان و در شنیدن سخن هایشان حس می کرد. هریک با حالتی خاص خود وارد می شدند، برخی به طرز ناخوشایندی به هنگام راه رفتن پاهای خود را بر زمین می کشیدند، برخی کمی می لنگیدند و عده ای گام هایشان را آهسته و سنگین برمی داشتند. عموماً با نگاه کردن به آنان می شد نوع حرفه شان را حدس زد. آدم یاد می گرفت که پرسش هایش را چگونه مطرح کند تا قابل فهم برای آنان باشد؛ می شد دریافت که تقریباً همه آنان در مورد چه چیزهایی دروغ می گویند و از چه طریقی می توان برخلاف میلشان حقیقت را از آنان بیرون کشید. مشاهد می شد که آدم های مختلف، خواست های مشترکی دارند. واکنش بیماران متفاوت بود. یک بیمار در برابر تشخیص عارضه خطرناکی که داشت می خندید و لطیفه گویی می کرد و یک بیمار دیگر از یأس زبان در کام می کشید.

فیلیپ حس می کرد در میان این افراد در مقایسه با دیگران کمتر احساس شرم دارد نسبت به آنان احساس دلسوزی نداشت، زیرا در آن صورت می بایست با مهربانی و عطوفت رفتار کند، اما احساس می کرد در کنارشان راحت است. و قادر است به آنان سلامت و آرامش ببخشد و وقتی بیماری به او سپرده می شد تا معاینه کند و ببیند چه می تواند بکند، در او این احساس پای می گرفت که بیماری که خود را به او سپرده، به او اطمینان خاصی دارد.

با لبخند با خود می اندیشید: «شاید. من ساخته شده ام تا پزشک شوم. اگر توانسته باشم در مسیر هدفی که شایسته آن هستم پای نهم تا چه حد جای خوشوقتی است.»

فیلیپ احساس می کرد در میان منشیان او تنها کسی است که در آن بعد ازظهرها، مناظری پر احساس می بیند. برای دیگران، مردان و زنان تنها بیمار بودند و اگر بیماریشان پیچیده و صعب العلاج بود، نوع مطلوب شمرده می شدند و اگر بیماری عادی و آشکار داشتند، نوع خسته کننده محسوب می شدند.

آنان با گوشی صداهایی را می شنیدند و از وضعیت غیرعادی کبد بیمار متحیر می شدند و شنیدن صدایی غیرطبیعی در شش ها، برای آنان زمینه ای بحث انگیز فراهم می آورد. اما برای فیلیپ بیش از این ها بود. فقط نگاه کردن به آنان، و نگاه کردن به سر و دست ها، نگاهی که در چشمانشان بود و طول بینی شان، همه و همه جاذبه داشت. در آن اتاق، انسان طبیعت آدمی را متحیر مشاهده می کرد و ماسک عادت که عموماً برچهره نهاده شده با خشونت دریده می شد و روح آدمی به صورت خام و نا پخته نمایان می گردید. گاه در انسان ها کف نفس و خویشتن داری آموزشی داده نشده ای مشاهده می شد که بر انگیزننده بود. یک بار فیلیپ با مردی عامی و بی سواد مواجه شد و به او گفته شد امیدی به زندگی اش نیست. فیلیپ در برابر برخورد غریزی او به شگفت آمد. مرد بی آن که در برابر دیگران خم بر ابرو آورد، لبخندی شیرین زد. اما آیا فیلیپ در خود این شجاعت را سراغ می کرد که با روح خویش رو در رو شود، یا آن که خود را تسلیم یاس و نومیدی می ساخت؟ گاه حادثه ای غم انگیز واقع می شد: یک بار زن جوانی خواهر خود را برای معاینه آورد. دخترک بیش از هیجده سال نداشت با چهره ای ظریف و چشمان آبی، با موهایی به لطافت آبشار طلایی که آفتاب خزان برآن تابیده و با پوستی که رشک گل برگ های سرخ را برمی انگیخت. دانشجویان با نگاه ستایش به دختر می نگریستند و به یکدیگر لبخند می زدند. کمتر دختری به این زیبایی در یک چنین جای زنگ زده ای دیده بودند. خواهر بزرگتر تاریخچه خانواده خود را باز گفت: پدر و مادر و یک خواهر و یک برادر از بیماری سل مرده بودند، از جمع خانواده تنها آن دو مانده بودند. دخترک مدت ها بود که سرفه می کرد و به شدت وزن از دست داده بود. دخترک پیراهن خود را درآورد و پوست لطیف گردنش نمایان گردید که لطافت و سفیدی شیر را تداعی می کرد. دکتر تیرل در سکوت او را معاینه کرد و با همان روش شتابزده خود به دو سه تن از دانشجویان گفت گوشی را در نقاطی که با انگشت مشخص می کرد، بگذارند. آن گاه به دختر اجازه داد که لباس بپوشد. خواهر بزرگتر با فاصله اندکی از خواهر کوچکتر ایستاده به نجوا با دکتر صحبت می کرد. به نوعی که صدایشان به گوش او نمی رسید. صدای خواهر بزرگتر از وحشت لرزید.

- دکتر او هم مبتلا شده؟

- متأسفانه تردیدی نیست.

- او آخرین نفر از خانواده ماست. اگر برود دیگر کسی برایم نمی ماند.

درحالی که دکتر با تأثر و اندوه به او نگاه می کرد، گریه سر داد. دکتر در این فکر بود که در خود آن زن نیز عوارض بیماری سل مشهود می باشد و خود او نیز عمر طولانی نخواهد داشت. دختر جوان به طرف خواهرش برگشت و چشمان او را دید. او مفهوم آن اشک را دریافت. رنگ آن گونه های زیبا محو شد و اشک برآن ها غلتید. آن دو، دقایقی چند ایستادند در سکوت گریستند و آن گاه خواهر بزرگتر، نگاه های انسان های بی تفاوت اطراف خود را نادیده گرفت، به طرف خواهر کوچکتر رفته او را در آغوش کشید و آن چنان تکان تکان داد گویی کودکی را برای بازداشتن از گریه در آغوش گرفته است.

وقتی از در خارج می شدند، یکی از دانشجویان پرسید:

- فکر می کنیذ چه مدت دوام بیاورد؟

دکتر تیرل شانه بالا انداخت:

- خواهر و برادرش ظرف سه ماه از ظهور اولین عوارض مردند، زندگی او نیز همین مدت به درازا خواهد کشید، اگر وضع مالی خوبی داشتند، امکان داشت بتوان امیدی بست. نمی توان به این آدم ها گفت که به سن مورتیس رفته استراحت کنید. برای آنان هیچ کاری نمی شود کرد.

یک بار مرد قوی هیکل و درشت اندامی که تمام مظاهر مردی در او جمع بود به سبب درد مداومی که داشت به بیمارستان مراجعه کرد و ظاهراً دکتر بیمه اش نتوانسته بود کاری برای او انجام دهد. دکتر تشخیص داد که مرگ او حتمی است. اما مرگ حتمی او ناشی از نوعی بیماری درمان ناپذیر نبود که هراس آور و در عین حال به سبب ناتوانی علم پزشکی در مقابله با آن قابل تحمل باشد بلکه مرگ او از آن نظر حتمیت داشت که انسان همانند چرخ دنده کوچکی از ماشین عظیم تمدن پیچیده و درهم فشرده است و توانایی اندکی به عنوان یک انسان ماشینی در ایجاد تحول و بهبود شرایط کار و زیست خود دارد؛ استراحت کامل تنها شانس نجات او بود. پزشک از او تقاضای ناممکن نداشت:

- شما باید کار سبک تری به عهده بگیرید.

- در حرفه ما کار سبک مفهومی ندارد.

- بنابراین اگر به همین منوال ادامه دهید خود را هلاک خواهید ساخت. وضع شما وخیم است.

- منظورتان این است که مردنی هستم.

- میل ندارم این کلمه را بگویم، اما مسلم است که شما آمادگی کار سنگین را ندارید.

- اگر کار سنگین نکنم چه کسی از همسر و فرزندانم مراقبت می کند؟

دکتر تیرل شانه بالا انداخت. این مسئله غامض صدها بار در برابرش مطرح شده بود. زمانه دشواری بود و بیماران از این دست فراوان بودند.

- بسیار خوب، مقداری دارو به شما می دهم و هفته آینده مراجعه کنید ببینم در چه وضعی هستید.

مرد نسخه خود را با داروهای بی ثمری که برآن نوشته شده بود دریافت کرد و از اتاق خارج شد. دکتر می توانست آن چه در دل داشت بگوید. احساس نمی کرد که حال بیمار آن قدر بد است که نمی تواند به کار خود ادامه دهد. او شغل خوبی داشت و توانایی آن را نداشت که شغل خود را رها کند.

دکتر تیرل گفت: «فکر می کنم یک سال دیگر دوام بیاورد.»

گاه صحنه های خنده آوری نیز پیش می آمد. مثلاً آدم عامی خوش زبانی که کلام غلیظ عامیانه داشت وارد مطب می شد و یا از همان پیرزن های پر گویی پذیرایی می شد که چارلز دیکنز تابلوهای زیبایی از آنان تصویر کرده است و با سخن گفتن خود، انسان را مجذوب می سازند. یک بار زنی به بیمارستان وارد شد که عضو یکی از باشگاه های مشهور باله بود. برصورتش لایه ای رنگ و روغن نشسته بود. پنجاه ساله می نمود ولی خود را بیست و هشت ساله معرفی کرد و با بی حیایی با چشمان سیاه درشتش برای دانشجویان کرشمه آمد. لبخندش به طریق روشن و خشنی برانگیزاننده بود.

از اعتماد به نفس فوق العاده ای برخوردار بود و دکتر تیرل را با همان شیوه زود آشنای خود که سابقاً با ستایشگری که شیفته او بود برخورد می کرد، مجذوب خود ساخت. مبتلا به برونشیت مزمن بود و به دکتر تیرل گفت که بیماری در تمریناتش وقفه می اندازد.

- نمی فهمم چرا یک چنین بلایی می بایست سر من بیاید. در تمام عمرم یک روز هم بیمار نبوده ام. فقط کافیست نگاهی به من بیاندازید تا متوجه شوید.

چشمانش را با کرشمه در زیر مژه های رنگ شده به سوی دانشجویان جوان گرداند و دندان های زرد خود را به نشانه لبخند، نمایاند. با لهجه عوامانه که درعین حال می کوشید لفظ قلم صحبت کند، حرف می زد. در نتیجه هر کلام او موجبی برای خنده بود.

دکتر تیرل گفت: «این بیماری است که سرفه زمستانی خوانده می شود و در میان زنان میان سال بسیار رایج است.»

- من که خوشم نیامد! یعنی گفتن چنین حرفی به یک زن زیباست؟ هیچ کس پیش از این مرا میان سال نخوانده بود.

چشمانش را گشاد کرد و سر به یک سو متمایل ساخته با لبخندی برلب به دکتر نگاه کرد.

دکتر تیرل گفت: «این از بد بیاری حرفه ماست که گاه مجبور می شویم در برابر بانوان بی نزاکتی کنیم.»

نسخه را برداشت و برای آخرین بار لبخندی پر از شادی و دلبری تحویل دکتر داد و گفت:

- عزیز جان نمی آیی رقص مرا تماشا کنی؟

- حتماً می آیم.

دکتر برای مریض بعدی زنگ را به صدا آورد.

- خوشحالم شما آقایان این جا هستید و از من حمایت می کنید.

اما در مجموع، تأثیر حضور در آن اتاق نه غم انگیز بود و نه شادی آفرین؛ برای آن نمی شد توصیفی داد؛ تأثیری چند جانبه و گونه گون بود:

اشک بود و خنده، اندوه بود و شادی؛ کسالت آور بود و پر جذبه و همان بود که مشاهده می شد. خسته کننده و هیجان انگیز، جدی بود؛ غمگین و شاد بود؛ بی اهمیت بود؛ ساده و پیچیده بود، شادی یأس بود؛  عشق مادران به فرزندانشان و مردان به همسرانشان بود. شهوت بود که با گام های سنگینش طول اتاق ها را در می نوردید و گناهکاران و بی گناهان؛ زنان شوی رفته بی پناه و کودکان درمانده همه و همه را کیفر می داد؛ سکر شراب بود که مرد و زن را به خود می گرفت و می بایست تاوان آن را بدهند. در این اتاق مرگ نفس می کشید، زندگی آغاز می شد و دختر درمانده ای جام هراس و شرم را در کام خود می چکاند و آن جا اتاق معاینه و تشخیص بود. آن جا نه خوب بود و نه بد. فقط حقیقت بود. زندگی بود.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: ناشر
  • تاریخ: چهارشنبه 8 مرداد 1399 - 08:56
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 1720

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 4222
  • بازدید دیروز: 8964
  • بازدید کل: 16440898