Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

اسارت بشری - قسمت سیزدهم

اسارت بشری - قسمت سیزدهم

نوشته ی: ویلیام سامرست مو آم
ترجمه ی: مهدی افشار

در آغاز دوره زمستانی فیلیپ به عنوان منشی پزشک بیماران سرپایی شروع به کار کرد، در بیمارستان سه دستیار پزشک بودند که بیماران سرپایی را معاینه می کردند و هر یک هفته ای دو روز کار می کردند فیلیپ منشی گری دکتر تیرل را برگزید. او در جمع دانشجویان محبوبیت داشت و رقابتی میان دانشجویان بود تا منشی او شوند. دکتر تیرل مردی بلند قامت، باریک اندام، با سی و پنج سال سن و سری بسیار کوچک، موهای قرمز کوتاه و چشمانی از حدقه بیرون زده بود و در صورتش سرخی ملایمی می دوید. با صدایی دلنشین و شیوا سخن می گفت، بی میل به لطیفه گویی نبود و دنیا را ناچیز می شمرد و از سخت گیری بیزار بود. مرد موفقی بود و مردم بسیاری برای مشاوره پزشکی به او مراجعه می کردند و آینده روشنی انتظارش را می کشید. از نقطه نظر مالی با دانشجویان و مردم فقیر احساس مشارکت قویی داشت و در برخورد با بیماران، سرخوشی فروتنانه یک آدم سالم را داشت، همان رفتار و سلوکی که برخی از پزشکان مشاور به عنوان رفتار حرفه ای می دانند. او در بیمار این احساس را به وجود می آورد که بیمار پسر بچه ای است که در برابر معلم شوخ طبع مدرسه اش ایستاده و بیماریش چیزی جز شیطنت کودکانه نبوده و به جای آن که انسان را به خشم آورد، موجب سرگرمی شده است، در روزهایی که دانشجو قرار بود در اتاق بیماران سرپایی حاضر شود، به مشاهده موارد بیماری می پرداخت و هرگونه اطلاعاتی که در می یافت، ضبط و ثبت می کرد. اما در روزهایی که وظیفه منشی گری داشت، مسئولیت هایش مشخص تر و محدودتر بود. در آن زمان در بیمارستان سن لوک سه اتاق به بیمار سرپایی اختصاص داده شده بود که درهای آن سه اتاق به روی یک دیگر و به روی سالن بزرگ و تاریکی که دارای ستون های سنگی تنومند و نیمکت های بلند بود، گشوده می شد. در این جا بیماران بعد از دریافت دستور العمل در نیم روز، در صفوف طولانی با بطری و ظرف لعابی به انتظار می نشستند. عده ای از بیماران ژنده پوش و چرکین لباس بودند و عده دیگری تا حد کفایت به سر و وضع خود می رسیدند. کودکان، مردان و زنان بیمار در سنین مختلف در آن سالن گرد می آمدند و این احساس را منتقل می کردند که سرنوشتی شوم و هولناک در انتظارشان است. این صحنه، نقاشی های عبوس و بد سیمای دومیه را تداعی می کرد. همه اتاق ها به رنگ عنابی روشن نقاشی شده بود و تا کمرش کش دیوار رنگ قرمز تیره داشت و در فضای همه اتاق ها و سالن بوی ماده ضد عفونی کننده الکل کامفر به مشام می رسید که در اواخر بعد ازظهر با بوی عرق تن و تنفس انسان ها آمیخته می شد. اولین اتاق معاینه بیماران سرپایی، بزرگترین اتاق بود و در میان آن یک میز و یک صندلی گردان برای پزشک قرار داشت و در دو سوی میز، دو میز کوچک تر که اندکی کوتاه تر نیز بود، جای داشت. در پشت یکی از آن ها پزشک دایمی که رزیدنت خوانده می شد می نشست و آن میز دیگری به منشی تعلق داشت که دفتر بیمارستان را ثبت می کرد. دفتر بزرگ و پر برگی بود که در آن نام، سن، جنسیت، شغل بیمار و تشخیص نوع بیماری ثبت می گردید.

در ساعات یک و سی دقیقه بعد ازظهر پزشک عمومی وارد می شد. زنگ را به صدا آورده، به دربان دستور می داد بیماران مسن وارد شوند. همیشه تعداد زیادی بیمار مسن در جمع بیماران بود و دکتر رزیدنت سعی می کرد تا قبل از ساعت دو بعدازظهر که زمان ورود دکتر تیرل بود هر تعداد که می تواند از آنان را معاینه کند. دکتر رزیدنتی که فیلیپ با او کار می کرد مرد کوچک اندام جست و چالاکی بود که برای شغلی که داشت اعتبار فوق العاده ای قایل بود و با منشی ها با تحقیر برخورد می کرد و این شیوه خشم دانشجویان سال بالا را که هم دوره ای های خود بودند، برمی انگیخت و با او آن گونه که شغل فعلیش اقتضا می کرد، رفتار نمی کردند. رزیدنت معاینه بیماران را آغاز می کرد.

منشی اش او را یاری می داد. بیماران یک یک وارد شدند. مردان قبل از زنان برای معاینه وارد اتاق شدند. بیش تر آنان از برونشیت مزمن و سرفه خشک و درد آور در رنج بودند. بیماران به ترتیب، یکی به نزد رزیدنت و یکی نزد منشی می رفت و معرفی نامه های خود را که قبلاً از دفتر بیمارستان دریافت داشته بودند به آنان عرضه می کردند. اگر بیمار در وضعیت مطلوبی بود در جهت بهبود پیش می رفت، بر روی معرفی نامه کلمه «مع 14» که به معنای معاینه مجدد دو هفته دیگر بود، نوشته می شد و آنان با بطری و یا کاسه لعابی خود به داروخانه بیمارستان می رفتند تا برای مدت چهارده روز دارو دریافت دارند. بعضی از بیماران کهنه کار از معاینه شدن توسط پزشک رزیدنت طفره می رفتند و معاینه خود را به عقب می انداختند با این امید که توسط پزشک مشخص معاینه شوند، اما به ندرت در نقشه خود موفق می شدند و تنها سه یا چهار بیمار که شرایط خاص آنان اقتضا می کرد توسط پزشک متخصص معاینه شوند، باقی می ماندند.

دکتر تیرل مردی چست و چالاک بود و طبیعتی دلپذیر و خوشایند داشت. او تا حدی دلقکی را به یاد می آورد که بنا گاه با این فریاد به صحن سیرک می جهد که بفرمایید، بازهم ما این جا هستیم. رفتار او چنین القا می کرد: چه خبرتان است این قدر مریض می شوید؟ الان همه چیز را راست و ریس می کنم.

دکتر تیرل برصندلی خود می نشست و می پرسید که از بیماران مسن کسی مانده که باید ببیند، به سرعت آنان را از نظر می گذراند و درحالی که درباره نشانه های مرضشان سئوال می کرد و با نگاه شوخ طبع و شیطان خود به آنان می نگریست، لطیفه ای می پراند (همه منشی ها به این لطیفه ها می خندیدند) و دکتر رزیدنت از ته دل می خندید ولی گویی بنا گاه احساس می کرد که خنده منشی ها تا حدودی غیرمعقولانه است، فوراً موضوع صحبت را تغییر می داد و می گفت که هوای خوبی است و یا امروز هوا گرم است و برای دربان زنگ می زد تا بیمار بعدی وارد گردد.

بیماران یک به یک وارد می شدند و در برابر میزی که دکتر تیرل در پشت آن نشسته بود، می ایستادند. آنان در گروه های سنی مختلف اعم از مردان سالمند، میان سال و جوان و بیشتر از طبقۀ زحمتکش و کارگران محروم  و از صنف گاری کش ها، کارگران ساده کارخانه ها، کارگران می فروشی ها بودند. گاه گاهی در آن جمع، آدم های آراسته و خوش لباسی نیز دیده می شدند  که آشکار بود موقعیت اجتماعی آنان فراتر از سایر بیماران می باشد. اینان عموماً فروشندگان فروشگاه ها، کارمندان و مانند آنان بودند. دکتر تیرل با سوءظن و تردید به آنان نگاه می کرد. گاه بعضی از این گروه مردم لباس های مندرس و کهنه به تن می کردند تا ظاهر به نداری و فقر کنند ولی دکتر تیرل چشمان تیزی داشت و نیرنگ آنان کارگر نمی افتاد و بعضی اوقات از معاینه کسانی که فکر می کرد از عهده هزینه مراقبت های پزشکی برمی آیند خود داری می کرد.

زنان بیش از مردان سعی در نیرنگ باختن داشتند. غالباً شنلی مندرس و دامنی کهنه و چروکیده به تن می کردند، ولی فراموش می کردند که حلقه های گران بها را از انگشت بیرون کنند.

دکتر تیرل می گفت: «اگر از عهده خرید جواهری که در انگشت دارید بر می آیید، مسلماً از عهده پرداخت حق ویزیت دکتر نیز برمی آید. بیمارستان موسسه خیریه است.»

- اما من معرفی نامه دارم.

- من برای معرفی نامه تره هم خورد نمی کنم. بزن به چاک. تو هیچ حقی نداری که به این جا بیایی و وقت کسانی را بدزدی که براستی فقیر هستند.

بیمار بق کرده و رنجیده با ترشرویی خارج شد.

دکتر تیرل با لبخندی برلب، درحالی که ورقه بیمار بعدی را نگاه می کرد و از آن نگاه های پر از شیطنت در صورت داشت می گفت: «الان شکایت نامه ای به یکی از روزنامه ها می نویسد و اظهار می دارد که مدیریت بیمارستان های لندن بسیار بد است.»

بیش تر بیماران، براین عقیده بودند که بیمارستان یک موسسه دولتی است و از آن جا که آنان مالیات می پردازند، دریافت خدمات درمانی از بیمارستان حق مکتسب آنان است. عموماً تصور می کردند، پزشکانی که در بیمارستان کار می کنند حقوق سنگینی دریافت می دارند.

دکتر تیرل برای هریک از منشیان خود بیماری را تعیین می کرد تا مورد معاینه قرار دهد. منشی، بیمار را به یکی از اتاق های مجاور می برد. آن اتاق ها کوچکتر بودند و داخل هریک تختخواب مخصوص معاینه بیمار قرار داشت که روکش تختخواب از موی سیاه اسب بود. منشی از بیمار پرسش های متعددی به عمل می آورد و شش ها، قلب و کبد او را مورد معاینه قرار می داد و بر روی معرفی نامه بیمارستان استدراکات خود را یادداشت می کرد و در ذهن خود نوع عارضه را تعیین می کرد و آن گاه منتظر می ماند تا دکتر تیرل وارد شود. در این مرحله دکتر تیرل پس از معاینه مردان با عده ای از دانشجویان وارد می شد و منشی نتیجه معاینات خود را برای دکتر بازخوانی می کرد. دکتر یکی دو سئوال دیگر از منشی به عمل می آورد و شخصاً بیمار را مورد معاینه قرار می داد. اگر در بیمار خصوصیت قابل توجهی وجود داشت، درحالی که سایر دانشجویان بی صبرانه منتظر بودند از دو یا سه دانشجو می خواست که با گوشی ناحیه سینه و احتمالاً از دو دانشجوی دیگر می خواست که پشت او را معاینه کنند. بیمار با اندکی شرم و پریشانی در آن جمع می ایستاد و در مجموع از این که در مرکز توجه عده ای دانشجو قرار گرفته چندان ناخشنود نبود. وقتی دکتر تیرل با فصاحت و استادی درباره عارضه صحبت می کرد، بیمار خود با اندکی تحیر و گیجی به صحبت های دکتر گوش می داد، دو یا سه دانشجو، دیگر بار با گوشی به صداهایی که دکتر اشاره کرده بود، گوش می دادند و سپس از مرد خواسته می شد لباس بپوشد.

وقتی بیماران با عوارض مختلف تحت معاینه قرار می گرفتند؛ دکتر تیرل به اتاق بزرگ بازمی گشت و بازهم در پشت میز خود می نشست و از هر دانشجویی که به طور تصادفی در کنارش بود سئوال می کرد که برای بیمار که هم اکنون معاینه شده چه دارویی تجویز می کند. دانشجو نام یک یا دو دارو ذکر می کرد.

- این ها را پیشنهاد می دهی؟ این هایی که گفتی درمان مقدماتی است؛ قرار نیست که ریخت و پاش کنیم.

این جمله عموماً دانشجویان را به خنده میآورد و دکتر معمولا با چشمکی که نشان شوخ طبعی او بود، دارویی به غیر از آن دارویی که دانشجو تجویز کرده بود، پیشنهاد می کرد. وقتی دو بیمار دارای عارضه های دقیقاً یک سانی بودند و دانشجو همان داروهایی را پیشنهاد می کرد که دکتر در مورد بیمار اول تجویز کرده بود، دکتر تیرل در کمال سادگی داروی دیگری پیشنهاد می داد. گاهی اوقات می دانست که کارکنان داروخانه بیمارستان، پایشان را روی پایشان انداخته نشسته اند، در آن صورت تجویز داروهایی را می کرد که بیمارستان طی سال ها تجربه از آمیختن داروهای مختلف تهیه کرده و می توانست پاسخگوی عوارض مختلف باشد و بدین ترتیب دکتر تیرل با تجویز این گونه داروها خود را سرگرم می ساخت.

- ما، داروخانه چی های بیمارستان را گاه گاهی سرگرم می کنیم، اگر دایم برای بیماران داروهای عادی تجویز کنیم، آنان مهارت خود را در نسخه پیچیدن از دست می دهند.

دانشجویان می خندیدند و دکتر به چهره یک یک کسانی که پیرامون او جای گرفته بودند با نگاه پر از شادی می نگریست. آن گاه زنگ را به صدا می آورد و وقتی دربان سر داخل اتاق می کرد، می گفت: «خانم های مسن لطفاً.»

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: ناشر
  • تاریخ: سه شنبه 7 مرداد 1399 - 08:08
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 1590

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 4206
  • بازدید دیروز: 8964
  • بازدید کل: 16440882