Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

اسارت بشری - قسمت دوازدهم

اسارت بشری - قسمت دوازدهم

نوشته ی: ویلیام سامرست مو آم
ترجمه ی: مهدی افشار

فیلیپ به سبب اعتمادی که به گریفز داشت، جزییات پیچیده عشق های خود را برای او بازگو کرده بود و صبح یکشنبه بعد از صرف صبحانه زمانی که با لباس خانه در کنار بخاری نشسته و سیگار دود می کردند، ماجرای روز گذشته را برای او بازگو کرد. گریفز بدان سبب که او توانسته بود به این سادگی از آن مخمصه خلاص شود، به او تبریک گفت.

با لحن پند آموزانه ای گفت: «آسان ترین کار در جهان رابطه بر قرار کردن با زنان است؛ اما از دست آنان خلاص شدن کم دردسر ندارد.»

فیلیپ بی میل نبود به سبب مهارتی که در این جریان از خود نشان داده بود به نشانه ستایش دستی بر شانه خود بزند. به هر تقدیر احساس آسودگی فوق العاده ای داشت. به میلدرد فکر کرد که برای خودش در تولس هیل خوش بود. فیلیپ رضایت درونی و راستینی در خود حس می کرد چرا که میلدرد خوشبخت بود. فیلیپ برای آن که هیچ لذتی را از میلدرد دریغ نکند حاضر به هر ایثاری، حتی بخشیدن موجودی ناچیزش بود و این ایثار قلب او را گرمی می بخشید.

اما صبح دوشنبه بر روی میز خود نامه ای از نورا مشاهده کرد که نوشته بود:

عزیزترینم

متأسفم که روز شنبه بد خلقی کردم. مرا ببخش و چون همیشه برای صرف چای بیا. دوستت دارم.

نورای تو

 

قلبش فشرده شد، نمی دانست چه بکند. یادداشت نورا را به گریفز داده و نوشته هایش را برای او خواند.

گریفز گفت:«بهتر است پاسخی ندهی.»

- نه نمی توانم، وقتی فکر می کنم که او در انتظار است احساس بدی به من دست می دهد. نمی توانی در انتظار در زدن پستچی بودن، چه قدر تلخ است. من طعمش را چشیده ام و حاضر نیستم این رنج را برکس دیگری تحمیل کنم.

- رفیق عزیز کسی نمی تواند این گونه رابطه ها را بدون آزردن طرف مقابل قطع کند. تو باید زخم را بر او وارد آوری. یک چیز را بدان جای زخم مدت چندانی باقی نمی ماند.

فیلیپ احساس می کرد که حق نیست نورا را بیازارد. گریفز از شدت رنجی که نورا باید تحمل می کرد، چه می دانست؟ رنج جدایی از میلدرد را هنگامی که به او گفته بود قصد ازدواج دارد به یاد آورد او نمی خواست زهر آن رنجی را که خود تجربه کرده بود، در کام هیچ کس بچکاند.

گریفز گفت: «اگر نگران غصه خوردن او هستی، خوب برگرد پیش او.»

- این کار را نمی توانم بکنم.

از جای برخاست و با اضطراب در طول و عرض اتاق قدم زد. از نورا خشمگین بود برای آن که اجازه نداده بود موضوع به همین جا خاتمه یابد. او می بایست در می یافت که فیلیپ دیگر عشقی ندارد تا به پای او بریزد. می گفتند که زن ها در درک این گونه مسایل خیلی تیز هستند.

به گریفز گفت: «باید کمکم کنی.»

- رفیق عزیز برای این موضوع این قدر حرص و جوش نخور. می دانی، مردم این مسایل را راحت پشت سر می گذارد. طرف احتمالاً آن قدرها هم که تو فکر می کنی دلش برای تو نمی تپد. آدم ها عموماً این آمادگی را دارند که احساسات خود را نسبت به دیگران رقیق تر و قوی تر از آن چه که هست نشان دهند.

مکث کرد و با لبخند به فیلیپ نگریست.

- ببین رفیق، تو فقط یک راه در پیش روی داری. برایش بنویس که همه چیز تمام شده. آن چنان با این قضیه برخورد کن، مثل این که امر خلاف اخلاقی واقع نشده و موضوع همان گونه است که باید باشد. درست است افسرده می شود، اما اگر قاطعانه موضوع را تمام کنی او را کم تر می آزاری تا این که او را دودله بگذاری.

فیلیپ نشست و نامه زیر را نوشت:

نورای عزیزم

متأسفم که تو را ناراحت می کنم، اما فکر می کنم بهتر است روابطمان در همان نقطه ای که در روز شنبه رسید باقی بماند. فکر نمی کنم ادامه دادن روابطی که دیگر دلپذیر نیست، فایده ای داشته باشد. تو به من گفتی برو و من رفتم. قصد بازگشت ندارم. خداحافظ

فیلیپ کاری

 

نامه را به گریفز نشان داد و نظر او را درباره آن جویا شد. گریفز آن را خوانده با چشمانی که در آن بارقه نشاط دیده می شد به فیلیپ نگریست و به او نگفت که چه احساسی دارد.

- فکر می کنم اثر خود را خواهد گذاشت.

فیلیپ از خانه خارج شده، آن را پست کرد. صبح پر رنجی را گذراند، زیرا پیش خود با جزییات بسیار تجسم می کرد که وقتی نورا نامه را دریافت می دارد چه احساسی خواهد داشت. با اندیشیدن به اشک هایی که از چشم او جاری می شد، خود را می آزرد. اما در عین حال احساس آرامش داشت، تجسم رنج کسی آسان تر از مشاهده عینی رنج اوست و حال آزاد بود تا با همه روح میلدرد را دوست بدارد. فکر دیدار او در بعد ازظهر، زمانی که کار روزانه در بیمارستان به آخر می رسید، قلبش را از شادی به لرزه می آورد.

وقتی طبق معمول به خانه بازگشت تا خود را برای ملاقات با میلدرد آماده سازد، هنوز کلید در قفل نچرخانده بود که صدایی را در پشت سر خود شنید.

- می توانم وارد شوم؟ نیم ساعت است در این جا انتظارت را می کشم.

نورا بود. احساس کرد از بن سرخ شده است.

با شادی و سر خوشی سخن می گفت. در صدایش نشانی از خشم نبود و نشانه ای که از گسیختگی روابط آنان خبر دهد، مشاهده نمی شد. فیلیپ خود را علاقمند نشان داد. از ترس آشفته درون شده بود، اما بیش ترین کوشش خود را به عمل آورد تا لبخند برلب آورد.

در را گشود و او را به اتاق نشیمن راهنمایی کرد. اعصابش متشنج بود و می کوشید خود را نبازد، سیگاری به او تعارف کرد و خود نیز یکی آتش زد. نورا با خوشرویی به فیلیپ نگاه می کرد.

- ای پسر بد؛ چرا یک چنین نامه ای برای من نوشتی؟ اگر نامه را جدی می گرفتم واقعاً مرا از پای در می آورد.

فیلیپ با لحن خشکی جواب داد: «آن نامه جدی بود.»

- دیوانه نشو آن روز بد خلقی کردم، بعدش هم نامه نوشته عذر خواستم. تو راضی نشدی، خوب آمده ام تا حضوراً عذرخواهی کنم. در هرحال اختیار تو دست خودت هست و ادعایی نسبت به تو ندارم. از تو چیزی نمی خواهم و تو هم قرار نیست کاری انجام بدهی.

از صندلی خود برخاست و با احساسی غریزی آغوش گشوده و به طرف فیلیپ رفت.

- بیا با هم آشتی کنیم. اگر ناراحتت کردم عذر می خواهم.

نمی توانست مانع شود که دست هایش را در دست بگیرد، اما نمی تواست به او نگاه کند.

- متأسفم دیگر دیر شده.

در کنار فیلیپ روی زمین نشست و زانوانش را در آغوش کشید.

- فیلیپ احمق نشو. من هم تندخو هستم و می دانم که تو را آزردم، اما پیله کردن کار نادرستی است. چه فایده ای دارد که اوقات هر دویمان تلخ شود؟ دوستی ما شیرین و خوب است.

به آرامی انگشتانش را در میان انگشتان فیلیپ جای داد: «فیلیپ دوستت دارم.»

فیلیپ از جای خود برخاست و دست های خود را آزاد ساخته به دیگر جانب اتاق رفت.

- من واقعاً متأسفم، نمی توانم کاری بکنم. همه چیز تمام شده.

- می خواهی بگویی که دیگر مرا دوست نداری؟

- متأسفانه این طور است.

- تو فقط منتظر بودی که فرصتی به دست آوری و مرا دور بیندازی و آن فرصت بدست آمد؟

فیلیپ پاسخی نداد. نورا چند لحظه ای به چهره فیلیپ خیره شد، نگاهی که برای فیلیپ قابل تحمل نبود. کف زمین، همان جایی که فیلیپ او را رها کرده بود نشسته و به صندلی راحتی تکیه داشت. بی آنکه چهره مخفی دارد، به آرامی گریستن آغاز کرد و قطرات درشت اشک بر گونه هایش غلتید و یکی بعد از دیگری فرو چکید. هق هق نمی کرد. مشاهده این صحنه سخت دردناک بود. فیلیپ روی گرداند.

- واقعاً متأسفم که تو را آزرده ام، اگر دوستت ندارم گناه من نیست.

پاسخی نگفت، تنها همان جا نشست، گویی لگد مال و مچاله شده بود و اشک از گونه هایش جاری بود. اگر سرزنشش می کرد، تحملش آسان تر بود، چون فکر می کرد که دلش خنک می شود و راضی می گردد و خود را برای شنیدن هر سرزنشی آماده کرده بود. در اعماق اندیشه اش خود را برای یک دعوای تمام عیار آماده کرده بود که هر طرف بدترین حرف ها را نثار دیگر طرف کند و این مرافعه می توانست تا حدودی رفتار او را توجیه کند.

مدتی گذشت، بالاخره فیلیپ نگران گریه آرام و بی صدا او شد. به اتاق خواب رفته لیوانی آب آورد و بر روی او خم شد.

- نمی خواهی جرعه ای آب بنوشی. آرامت می کند.

با بی میلی لبان را به لیوان نزدیک ساخت و دو یا سه جرعه نوشید. آن گاه با نفس های منقطع و صدایی خسته تقاضای دستمال کرده اشک چشمان خود را زدود.

نالید: «البته که می دانستم آن قدر که دوستت دارم، دوستم نداری.»

- متأسفم همیشه همین طور است. همیشه یک نفر هست که دوست دارد و یک نفر هست که محبوب واقع می شود.

به میلدرد اندیشید و دردش در قلبش دوید. نورا لحظاتی طولانی پاسخ نگفت.

بالاخره گفت: «من بدبخت بوده ام و زندگیم پر از نکبت و رنج بوده.»

او با فیلیپ سخن نمی گفت، بلکه مخاطبش خود او بود. فیلیپ هرگز نشنیده بود که او از زندگی که با شوهرش داشته بود و یا فقری که گرفتار آن بود، شکوه کند. او همیشه جسارتی را که در مقایسه با مشکلات در او می دید، ستایش می کرد.

- و آن وقت تو در زندگی من گام نهادی و با من خیلی مهربان بودی. و تو را ستایش می کردم، چون دانا و زیرک بودی و این که کسی را داشتم تا به او تکیه کنم، برای من موهبتی بود. دوستت داشتم، هرگز فکر نمی کردم که این عشق را پایانی نیست. آن هم بی آنکه که کوچکترین قصوری از من سر زده باشد.

دیگر بار اشکش جاری شد، اما این بار اختیار بیشتری بر عواطف خود داشت و صورت خود را در دستمال پنهان ساخت. سخت می کوشید تا خود را کنترل کند.

- یک کمی دیگر به من آب بده.

چشمان خود را پاک کرد.

- متأسفم که این طور اختیار از دست داده، خود را خوار کرده ام، آمادگی شنیدن این سخنان را نداشتم.

- نورا، من واقعاً متأسفم. می خواهم بدانی که برای همه آن محبت هایی که به من کرده ای از تو متشکرم.

در این فکر بود که نورا در او چه دیده که این طور برایش می گرید.

نورا با آه گفت: «صمیمیت همیشه متقابل بود، اگر می خواهی مردها رفتار خوبی با تو داشته باشند، همیشه رفتاری غیرانسانی با آنان در پیش گیر، اگر با آنان خوب تا کنی، به خاطر رفتار خوبت آزارت می دهند.»

از جای خود برخاست و گفت که باید برود. خشک و غمگین با نگاهی عمیق به فیلیپ نگریست و آن گاه آه کشید.

- برای من قابل فهم نیست. این کارها چه معنایی دارد؟

فیلیپ تصمیمی ناگهانی گرفت.

- فکر می کنم بهتر است که بگویم. نمی خواهم که درباره من فکر بدی به مغزت راه بدهی. می خواهم بدانی که کار دیگری از دست من برنمی آید. میلدرد بازگشته.

رنگ به چهره نورا بازگشت.

- چرا از اول به من نگفتی؟ بی تردید حق شنیدنش را داشتم.

- واقعاً متأسفم.

به تصویر خود در آینه نگاه کرد و کلاه خود را بر سر مرتب ساخت.

- فکر نمی کنم بتوانم راه بروم. لطفاً برای من یک کالسکه صدا کن.

فیلیپ به خیابان رفته، کالسکه ای را متوقف کرد. وقتی نورا را به دنبال او وارد خیابان شد، فیلیپ از این که تا این حد رنگ پریده شده بود، یکه خورد.

در حرکات او طمأنینه و سستی ای می دید که گویی به ناگاه پیرتر شده بود.

آن قدر رنجور به نظر می رسید که فیلیپ راضی نشد او را تنها روانه خانه سازد.

- اگر ناراحتت نمی کنم تا خانه تو را می رسانم.

پاسخی نداد و فیلیپ سوار کالسکه شد. آنان در سکوت از پل عبور کرده به خیابان های فقر زده ای وارد شدند که کودکان با فریادهای سرسام آورشان بازی می کردند. وقتی به در خانه رسیدند، نورا فوراً وارد خانه نشد. به نظر می رسید که پاهایش آن قدر توانایی ندارد که به آن ها فرمان حرکت دهد.

- نورا، امیدوارم مرا ببخشی.

نگاهش را به طرف فیلیپ گرداند و فیلیپ مشاهده کرد که دیگر بار از اشک، بلورین شده اند اما با زور لبخندی برلب آورد.

- طفلک من، تو واقعاً نگران من هستی. اما نباید باشی. سر زنشت نمی کنم. یک جوری با غم کنار می آیم.

با شتاب و با چابکی چهره خود را شکوفان کرد تا نشان دهد رنجشی در دل ندارد، اما این تغییر چهره چندان نتوانست ادای مقصود کند. آن گاه کالسکه پایین جسته خود را به خانه رساند.

فیلیپ کرایه کالسکه را داد، پیاده راهی خانه میلدرد شد. غمی غریب بردلش سنگینی می کرد. اما چرا؟ نمی دانست که دیگر چه می توانست بکند. به هنگام عبور از کنار میوه فروشی، به یاد آورد که میلدرد انگور خیلی دوست دارد. آن قدر احساس امتنان داشت که می توانست با به خاطر سپردن همه هوس ها و خواسته های او، عشق خود را نشان دهد.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: ناشر
  • تاریخ: دوشنبه 6 مرداد 1399 - 08:41
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 1631

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 4182
  • بازدید دیروز: 8964
  • بازدید کل: 16440858