Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

اسارت بشری - قسمت هفتم

اسارت بشری - قسمت هفتم

نوشته ی: ویلیام سامرست مو آم
ترجمه ی: مهدی افشار

فیلیپ در بلوار مونت پارناس قدم زنان به پیش رفت. پاریس امروز ابداً شباهتی به آن پاریسی که بهار گذشته در مدت حسابرسی هتل سن جورج دیده بود، نداشت – حال با تنفر و اشمئزاز به آن بخش از زندگی خود که در دفتر حسابرسی گذشت، می نگریست؛ اما همان سفر به او فهماند که زندگی در لندن، زندگی به شیوه روستایی است. در آن سفر که به پاریس کرد در هوا عطر آرامش بخشی پراکنده بود و آفتاب فراگیر اندیشه آدمی را به رویا دعوت می کرد. درختان هرس شده، دیوارهای سفید و جان بخش خانه ها، گستره هایی که در برابر چشمانش قرار می گرفت، همه و همه دلپذیر و دوست داشتنی بود و حال احساس آرامشی داشت، احساس در وطن خود بودن و بیگانه نبودن. پرسه زنان به پیش رفت، به مردمی که در پیرامون او بودند، خیره شد. در عادی ترین چیزها زیبایی و کمال می یافت: در کارگرانی که کمربندهای پهن قرمز به کمر داشتند و شلوارهای گشاد پوشیده بودند، در سربازانی که یونیفورم های زیبا و تیره به تن داشتند، در همه چیز و همه کس. در این هنگام به خیابان دو لوابز رواتور رسید و از مشاهده جاذبه های آن نفسی نشاط انگیز از اعماق سینه بر کشید. آه که چه منظره زیبا و دل انگیزی بود، به پارک لوکزامبورگ نزدیک شد. بچه ها سرگرم بازی بودند، پرستاران کودکان با روبان های بلند دو به دو قدم می زدند، دوره گردها با چنته هایی که در زیر بغل داشتند این سو و آن سو می رفتند و جوان ها لباس غریبی به تن داشتند. صحنه ای که در پیش رویش بود، رسمی و قشنگ بود، گویی به طبیعت نظم و نظام خاصی داده بودند، نظمی فوق العاده، چرا که طبیعت بی نظم و نظام، هر دمبیل و مهمل است. فیلیپ به شعف آمده بود. این که در جایی ایستاده بود که درباره آن بسیار خوانده بود، او را سرمست از شادی می کرد.

این جا یک زمینه کلاسیک برای او بود و همان هیبت و شادیی را در خود حس می کرد که شاید محققان قدیمی وقتی برای اولین بار در برابر دشت شکوفان اسپارت قرار گرفتند، در خود حس کرده بود.

همان طور که برای خود گردش می کرد، به طور تصادفی با دوشیزه پرایس که تنها بر روی نیمکتی نشسته بود، برخورد کرد. مردد ماند چه کند، چرا که دوست نداشت در آن موقعیت نگاهش با نگاه آشنایی تلاقی کند به ویژه آن که سلوک دوشیزه پرایس در آن میانه که همه چیز آکنده از شادی و نشاط بود، نا خوشایند بود. اما احساس می کرد که دوشیزه پرایس در برابر بی حرمتی رنجیده و اخمو می شود و مهمتر از همه او را دیده بود و ادب اقتضا می کرد که با او صحبت کند.

وقتی فیلیپ نزدیک شد، دوشیزه پرایس پرسید: « این جا چه می کنید؟»

- تفریح می کنم. مگر شما این کار را نمی کنید؟

- آه من هر روز عصر از ساعت چهار تا پنج این جا هستم. فکر نمی کنم یکسره کار کردن خوب باشد.

- ممکن است یک دقیقه ای در کنارتان باشم؟

- اگر میل داری.

- اما این دعوت خیلی صمیمانه نیست.

- من خیلی اهل تعارف نیستم.

فیلیپ اندکی دستپاچه شده بود و در مدتی که سیگار روشن کرد، میان آنان سکوت بود.

به طور ناگهانی پرسید: «کلاتون در مورد کار من با شما صحبت کرد.»

- نه فکر نمی کنم حرفی زده باشد.

- می دانی، پسر خوبی نیست. فکر می کند نابغه است، اما نیست. در همه کار و همه چیز تنبلی می کند. لازمه نبوغ، داشتن ظرفیتی نا محدود برای قبول مرارت ها و رنج هاست. مهم پشتکار و کوشش است. اگر کسی افکارش از ریشه خراب باشد، کس دیگری نمی تواند کمکش کند.

با لحنی خشک و تند سخن می گفت، آن چنان که موجب واپس زدگی می شد. کلاه ملوانی که از رشته های سیاه بافته شده بود، به سر داشت، بلوز سفیدی که چندان تمیز نبود با دامن قهوه ای به تن داشت. دستکش به دست نداشت و دستهایش نیاز به شستشو داشت. آن قدر بی جاذبه بود و آن قدر تو ذوق می زد که فیلیپ در دل آرزو می کرد هرگز باب گفتگو را با او نگشوده بود و نمی توانست اطمینان یابد که دوشیزه پرایس دوست دارد فیلیپ آن جا بماند یا برود.

دوشیزه پرایس بی ارتباط با صحبت هایی که بین آن دو ردل و بدل شده بود، به طور ناگهانی گفت: «هر کاری از دستم برآید برای شما می کنم. می دانم نقاشی کار مشکلی است.»

«واقعاً متشکرم.» و لحظه ای سکوت کرد و گفت: «میل دارید برویم جایی بنشینیم و چای بنوشیم؟»

نگاهی به فیلیپ افکنده سرخ شد. وقتی چهره سرخ کرده، پوست نا صاف او به شکل غریبی رگه رگه می شد مثل آن که توت فرنگی و کرم را به صورت نا هماهنگی مخلوط کرده باشید.

- نه متشکرم. فکر می کنی چای به چه کار من بیاید. من تازه ناهار خورده ام.

- فکر کردم این طوری وقت بگذرانیم.

در این لحظه دو مرد از کنار آنان گذشتند شلوارهای مخمل قهوه ای گشادی به پا و کمربندهای پهنی به کمر داشتند. هر دو جوان بودند ولی ریش هایشان را نتراشیده بودند.

- می گویم این دو، دانشجوی هنرها هستند؟ مثل این که تجسم عینی از کتاب زندگی بوهم می باشند.

دوشیزه پرایس با لحنی سرزنش آمیزی گفت: «نه، آمریکایی اند، فرانسوی ها سی سال است دیگر اینطوری لباس نمی پوشند، اما آمریکایی ها از غرب دور این لباس ها را می خرند و روز بعد از ورود به پاریس خودشان را این ریختی، یعنی تا حد درکشان از هنر درست می کنند. اما برای آنان مهم نیست، همه شان پول دار هستند.»

فیلیپ این شیوه جسورانه لباس پوشیدن آمریکاییان را دوست داشت، در نظر او این شیوه نشانه روح لطیف آنان بود. دوشیزه پرایس از فیلیپ ساعت را پرسید.

- خوب، پس من دیگر باید به استودیو بروم، شما در کلاس های طراحی شرکت می کنید؟

فیلیپ درباره این کلاس ها هیچ گونه اطلاعاتی نداشت و دوشیزه پرایس برای او گفت که همه روزه بین پنج تا شش بعد ازظهر یک مدل در استودیو می نشیند و هرکس دوست داشته باشد می تواند در ازاء پنجاه سانتیم نقاشی کند. هر روز یک مدل می نشیند و این تمرین ها خیلی مفید است.

- فکر نمی کنم هنوز آمادگی شرکت در این کلاس را داشته باشید، بهتر است کمی صبر کنید.

- دلیلی نمی بینم که امتحان نکنم، من کاری برای انجام ندارم.

آنان قدم زنان به طرف استودیو رفتند. فیلیپ از سلوک دوشیزه پرایس نمی توانست دریابد که او دوست دارد فیلیپ در کنارش باشد و یا ترجیح می دهد که تنها به استودیو برود. فیلیپ در تردیدی ظریف مانده بود نمی دانست چطور از او جدا شود. اما دوشیزه پرایس سخن نمی گفت و سئوال های او را با لحن ناخوشایندی پاسخ داد.

مردی در برابر استودیو ایستاده سینی بزرگی در دست داشت و هرکس وارد می شد نیم فرانکی خود را به داخل سینی بزرگی در دست داشت و هرکس وارد می شد نیم فرانکی خود را به داخل سینی او می انداخت. استودیو به مراتب شلوغ تر از صبح بود و برخلاف صبح در همهمه صداها، کلمات انگلیسی یا آمریکایی بر فرانسوی غلبه نداشت. نسبت زن ها در این جمع چندان زیاد نبود، در نظر فیلیپ، ترکیب جمعیت فراتر از آن بود که انتظار آن را داشت، هوای داخل استودیو فوق العاده گرم بود و هوای تنفسی بسرعت سنگین تر و غیر قابل تحمل تر می شد. این بار مدل پیرمردی بود که ریش خاکستری پر پشتی داشت و فیلیپ کوشید تا آن چه را که صبح آموخته بود، اگر چه اندوخته ای ناچیز بود، به کار بندد. اما نتیجه ای که عاید شد بسیار کم ارزش بود. برای او مسجل شد آن طورها که خود فکر می کرد نمی تواند نقاشی کند. نگاهی از سر رشک و غبطه به یکی دو طرحی که دو مرد در اطراف او کشیده  بودند، افکند و این فکر به مغزش راه یافت که آیا اصولا روزی خواهد توانست با این مهارت از زغال نقاشی استفاده کند. یک ساعت به سرعت سپری شد. فیلیپ که دوست نداشت خودش را بر دوشیزه پرایس تحمیل کند، دور از او در گوشه ای از استودیو نشست و در پایان وقتی از کنار او می گذشت تا از استودیو خارج شود دوشیزه پرایس با همان تلخ گوشتی همیشگی پرسید چه کرده است.

فیلیپ با لبخندی پاسخ داد: «خوب نشد.»

- اگر کمی فروتنی به خرج می دادی و در کنار من می نشستی، می توانستم راهنمایی هایی بدهم. فکر می کنم خودت را خیلی بزرگ حس می کنی.

- نه این طور نیست، فکر می کردم نکند موجب زحمت شما شوم.

- اگر باعث زحمت باشی، بی رو دربایستی می گویم.

فیلیپ احساس کرد با همان لحن خشن خود به او پیشنهاد کمک و مساعدت می دهد.

- خوب بنابراین از فردا، خود را بر شما تحمیل می کنم.

- مانعی ندارد.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: ناشر
  • تاریخ: چهارشنبه 1 مرداد 1399 - 12:21
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 1544

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 3785
  • بازدید دیروز: 8964
  • بازدید کل: 16440461