Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

علی گرگه - قسمت آخر

علی گرگه - قسمت آخر

نوشته ی: قاسم لاربن

این واقعه بساط معرکه عنتری و همکارش را بهم زد و آن دو نفر مطرب دوره گرد با مرگ عنتر نان شان آجر شده بود نگاه محزونی به قیافه وا رفته حیوان بینوا که زبانش از لای دهان نیمه باز بطرز دلخراشی بیرون افتاده بود انداخته و کمی بعد با خشم و هیجان شدیدی به سمت علی که با خنده به چهره ترسیده دختر خیره شده بود حمله ور شدند – مرد ضرب گیر از پشت دنبک خود را بر سر علی کوفت – شدت ضربه آن چنان بود که بلافاصله از سرش خون بیرون زد و در صورتش که پر از چین های خنده بود پخش شد- مرمر از باریکه های خونی که بصورت علی دویده بود سخت ناراحت شد و به منظور دلجوئی از او همراه نگاهی که توام با مهربانی بود لبخند شیرینی زد و آناً دور شد.

علی مثل آدمی که خستگی و همه غمش بطور معجزه آسائی فروکش کرده باشد از خنده غیرمنتظره مرمر یک جور سبکی و کیف ملایمی باو دست داد – درحالیکه با نگاه، رد پایش را تعقیب میکرد از ورای آن لبخند کوتاه دوران کودکی خودش را تماشا میکرد – همه حالات مخصوص آن دوره خاص و قیافه مادرش که با عشق و علاقه زحمت می کشید – حالت مرمر و خودش که با وارستگی و نشاط کودکانه با هم بازی میکردند از مقابل نظرش گذشت.

علی غرق در گذشته شیرین خود بود که صدای محکم و طنین دار پاسبان او را بخود آورد – پاسبان بازویش را گرفت و او را بجلو راند – علی در آن لحظه که می خواست از محل حادثه دور شود نگاهی زود گذر باطراف خود انداخت – لاشه عنتر که به وضع رقت آوری زیر دست و پای جمعیت افتاده بود – قیافه خونسرد و بی حالت مردم تماشاگر – جنجال و سر و صدای بچه های محل که دور او را گرفته بودند – چهره های عبوس و اخموی لوطی ها به شکل درهم و مخلوطی جلوی چشمانش چرخ میخورد.

او و پاسبان و دو مرد عنتری به سرعت از خم کوچه گذشتند و ناپدید شدند اما از بقایای ماجرا دو سه مرد بیکاره و چند تا بچه مزاحم که با ترکه و گاهی با نک پا لاشه عنتر ور میرفتند هنوز دیده میشدند.

درست یک ماه تمام علی را کسی توی محله ندیده بود – جای خالی او کنار جرز دکان بقالی کاملاً به چشم میخورد – کسانی که با او اخت شده بودند و هم چنین آنهائی که علی را خوب می شناختند و از خوبی های بی دریغ او کم و بیش چیزی بخاطر داشتند از غیبتش دلگیر بودند – میان این عده مرمر بیش از همه ناراحت بود – دراین مدت هر وقت درحال عبور از کوچه نگاهش به جرز دکان بقالی میافتاد تاثر ناراحت کننده ای باو دست میداد – تاثری که خودش هم منشاء آن را نمی شناخت و نمی توانست اسم مشخصی به آن بدهد – چون که علی را دوست می داشت و نه می توانست نسبت باو بی قید باشد – خاطرات و عوالم بچگی و احساس تشکر آمیزی که بعد از واقعه اخیر درباره او داشت به احساسش رنگ مطبوع و خوش آیندی داده  بود – کما اینکه وقتی شنید از زندان مراجعت کرد بی اختیار خوشحال شد.

آن روز همه دور علی جمع شده بودند و ماجرای زندان را از وی میپرسیدند و او هم آنچه بسرش آمده بود شرح میداد – ولی مرمر دیگر نمی توانست بصورت علی نگاه کند – چون چیزی شبیه به شرم روحیه آرام و بی تفاوت او را بهم زده بود – او پیش خود فکر میکرد به مرد زشت روی و سرگردانی که بخاطر حمایت از او مجازات تلخ زندان را تحمل کرده است مدیون می باشد و روی این فکر علی دیگر در نظرش یک آدم مفلوک و وامانده نمیآمد – انسانی فوق مردم معمولی جلوه میکرد.

مرمر در آن ایام کمی بیش از هجده سال داشت – بلوغ، بر زیبائی اش جلا و درخشندگی خیره کننده ای بخشیده بود – از یک سال قبل خیلی ها به خواستگاری او آمده بودند ولی بالاخره پدرش میان آنان یکی را پسندید و او پسر یکی از تجار ثروتمند بازار بود که تازه تحصیلش تمام شده بود – این خبر فوراً توی محل پیچید و شاید زودتر از همه بگوش علی رسید و او را به نحو غیر منتظره ای خوشحال کرد – او مثل کسیکه مدتها آرزوی یک چنین خبر خوشی را داشت از فرط شادی در پوست نمی گنجید – از آن دقیقه با التهاب و علاقه جریان نامزدی مرمر را تعقیب میکرد و اصرار داشت هرچه زودتر مردی را که در حریم زناشوئی دختر دلخواهش راه میبابد از نزدیک ببیند – شاید می خواست شایستگی او را بسنجد و یا اصلاً میل داشت قبل از خود مرمر او را دوست بدارد – به همان اندازه که مرمر را دوست داشت – چند روزی به تکاپو افتاد ولی به مقصود نرسید – کم کم مسئله جدی تر شد و مراسم عقد دختر حاجی محله با سر و صدای فراوان برگزار گردید – علی در تمام جریان مانند یک خدمتکار صمیمی و با وفا گوش بفرمان پدر و مادر مرمر بود – هرچه می گفتند با جان و دل انجام میداد – در حرکاتش یک نوع چابکی و در سیمایش شعف و انبساط وصف ناپذیری به چشم میخورد – مثل بچه ها جست و خیز میکرد – هیچ گاه آنقدر شاد و با نشاط به نظر نمیآمد – شادیش مثل شادی یک طفل؛ زلال و معصومانه بود.

شب عروسی فرا رسید – در جشن باشکوه آن شب تمام بدن مرمر در تور حریر و سفید و نازکی فرو رفته بود، علی که زیر دست و پای خدمه وول میخورد همین که چشمش به پیراهن سفید و بلندی افتاد که سراپای مرمر را درست مثل مه شفاف و روشن صبح دم پوشانده است بی اختیار یاد آن روزهای عزیز و زیبای بچگی که باندازه ستارهای آسمان از او فاصله گرفته اند قلبش را سخت فشرد – درآن حالیکه نگاه های آرزومند خود را به مرمر دوخته بود چشمانش کمی خیس شد و چهره اش در حزن ملایمی فرو رفت – علی در تمام مدت جشن هم چنان محو تماشای مرمر بود – در اثنائی که آرام و بی صدا در خاطرات کودکی خودش غوطه میخورد خبری به گوشش رسید که یک باره تمام وجودش را لرزاند – شنیده بود که داماد بعد از عروسی برای تکمیل درسش به فرنگ خواهد رفت و زن خود را نیز خواهد برد – این خبر مثل صاعقه سراپایش را سوزاند – یک جور درد شدید و طاقت فرسائی قلبش را چنگ زد – مثل اینکه چیز سرد و سنگینی روی قلبش افتاده گیج و مبهوت درحالیکه بی اختیار می لرزید و عضلات بدنش از شدت هیجان کشیده شده بود به مرمر نگاه میکرد – ولی این نگاهش مثل نگاه گوسفند سرد و بی احساس بود – نگاهی که روح زندگی – آن جوهر مرموزی که آرزوها و تمنیات باطنش را شکفته و متبلور می ساخت و به قلبش عشق و امید می بخشید مانند بخار از وجودش متصاعد شده و در درونش جز تاریکی وحشت بار که تا اعماق روحش شناور است هیچ چیز وجود ندارد.

از شب خیلی گذشته بود. موقع آن رسیده بود که عروس به خانه داماد برود – مجلس شلوغ شد – مهمانان برخاستند و صدای همهمه در گرفت – از اقوام و بستگان عروس هرکس دست و پا میکرد هرچه زودتر برای بدرقه عروس سوار ماشین شود – عروس و داماد در اتومبیل زیبا و مجللی که غرق در گل بود جا گرفتند – علی مثل آدمی که غفلتاً از خواب سنگینی بیدار شود تکان شدیدی بخود داد و با چابکی از لای دست و پای جمعیت سوار اتوبوسی که آماده حرکت بود شد و در قسمت عقب لای بدن های فشرده قایم شد – یک ربع ساعت طول نکشید که اتومبیل ها در خانه داماد توقف کردند – علی مانند تیری که از کمان بجهد بسرعت از اتوبوس پائین پرید و با عجله خودش را به عروس و داماد رساند – تا منزل چند قدم بیشتر نمانده بود – جلوی در بزرگ گوسفندی را برای ذبح دراز کرده بودند – علی فی الفور خود را به گوسفند رساند و بالای سرش قرار گرفت و کادر از دست مرد باریکه و بلند قدی که تازه آماده کشتن حیوان شده بود بیرون کشید – مرمر و شوهرش مقابل گوسفند به فاصله یک قدم ایستادند – علی با مهارت و سرعت سر گوسفند را برید و از رگ گردن حیوان خون گرمی جهش کرد و در صورت علی پخش شد – او بی اختیار سرش را بطرف مرمر بلند کرد و با خنده مخصوص خودش که دو رج دندانهایش را نشان میداد در صورت او خیره شد – مرمر از تماشای صورت خون آلود علی بیاد داستان عنتر و واقعه آن روز افتاد و با نگاهی که لبریز از شرم و حق شناسی بود لبخند شیرینی زد و سپس باتفاق داماد داخل خانه شد.

لبخند مرمر مثل اکسیر زندگی توی صورت خون آلود علی پاشیده شد و جانش را روشن کرد – درونش مانند صبح تابناک شده بود – با این لبخند دوباره زندگی در وجود او طلوع کرده بود و او در پرتو فروغ باطنش همه زیبائیهای جهان را میدید.

ساعت از نیمه شب گذشت – دیگر کسی در حول و حوش منزل داماد دیده نمی شد – فقط او بود که کنار جرز منزل مجاور به عادت همیشگی کز کرده و توی خودش فرو رفته بود – سکوت نیمه شب و روشنائی سرد و سر بی رنگ ماهتاب به تخیل او نیرو می بخشید و دامنه آرزوهای او را به جاهای دور دست می کشاند – دفعتاً بیاد سفر مرمر افتاد – بیاد اینکه شوهرش همین روزها او را با خود به فرنگ خواهد برد – یک دفعه تمام بدنش از سردی مرگباری یخ کرد – مثل آدمی که همه امیدهای خود را از دست داده باشد مغزش گیج و تاریک شد – از ترس تنهائی – از غم – از مصیبت تلخ و ناگواری که روی پیشانی کوتاهش سایه انداخته بود گرفتار لرز و رعشه شد – پیش خودش لحظه بعد از سفر مرمر را بنظر آورد – جای خالی او مثل دره عمیق و هولناک زیر پایش کشیده شد – دره ای که تا دامنه غبار آلود غم افزای افق کشیده شده بود – دره ای که می خواست بی رحمانه او را ببلعد و در اعماق تیره خود فرو کشد – زیرلب زمزمه کرد:

کاش یکبار دیگر می توانستم لبهای قشنگش را بخنده باز کنم – کاش یک دفعه دیگر برویم لبخند میزد....

صبح زود تازه هوا گرگ و میش بود که خدمتکاری برای خرید نان در بزرگ منزل را باز کرد – بیرون در – زیر پایش جسد علی درحالیکه نیمی از گلویش بریده شده بود غرق در خون افتاده بود – صورتش که چین های یخ زده خنده را در خود حفظ کرده بود پر از خنده او را بیاد آورد – بعد دو قطره اشک مثل دو دانه مروارید در گوشه چشمانش نشست.

روز که شد همه مردم این واقعه تلخ و دردناک را شنیدند ولی هیچ کس به راز این ماجرا پی نبرد.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب هفته یکشنبه 6 اسفند ماه 1340
  • تاریخ: دوشنبه 9 تیر 1399 - 16:37
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 379

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 1250
  • بازدید دیروز: 6500
  • بازدید کل: 15026481