Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

علی گرگه - قسمت اول

علی گرگه - قسمت اول

نوشته ی: قاسم لاربن

علی گرگه سالها وسیله تفریح و تمسخر بچه های شیطان محله بود – معمولاً طبیعت حادثه جوی اطفال بی بند و بار در صدد یافتن کسانی است که برای آزار و تمسخر مناسب باشند. و در محله ما قیافه هیچکس بهتر از علی گرگه باین کار نمیخورد – مثل اینکه اصولاً برای مضحکه شدن خلق شده بود – بچه ها هروقت که شیطنت شان گل میکرد و عده را برای محاصره کافی میدیدند دور او حلقه میزدند و هرکدام با تیپا و اردنگ و تو سری و پرتاب لنگه کفش و گاهی قلوه سنگ سر بسرش میگذاشتند و بعد با صدای بلند میخندیدند – این موجود بدبخت که میان همسالانش چوب بینوائی و ریخت مضحک خودش را میخورد درحالیکه تلاش میکرد کمتر صدمه ببیند با بردباری و حوصله همراه آنها میخندید و صدای خنده اش که به سرفه های پشت سرهم گوسالۀ سرماخورده ئی شبیه تر بود بچه ها را بیشتر به لودگی و آزار تشویق میکرد.

اما حالا او دیگر بزرگ شده بود و تقریباً بیست سال از سنش میگذشت و از آن عده جز یکی دو سه نفر بقیه یا از محله کوچ کردند و یا زن گرفته پی کسب و کار خود رفتند – سه چهار تائی هم در خلال این مدت نفله شدند – ولی او علی رغم سختی های زندگی به رشد خود ادامه داد و هرسال که از سنش میگذشت زشتیش را کامل تر می کرد. گوئی فقط برای تکمیل زشتی دلهره آور خود زندگی میکرد – سر بزرگ و ناهموارش که بشانه های بالا آمده چسبیده بود درست او را بشکل مترسک جالیزها درآورده بود – در طرفین این سر نامطبوع یک جفت گوش آویزان شده بود که دنبالۀ یکی از آنها جر خورده بود – پائین پیشانی کوتاهش دو چشم لوچ و ریز مثل چشم های میمون در گودی حدقه زیر ابروان پرپشت قرار گرفته بود و بینی پهن و کوفته اش در کنار برآمدگی چندش آور گونه ها و هم چنین شکل خاص دهان با آن لبهای کلفت و آویزان و چانه کوتاه که شباهت زیادی به پوزه بچه گرگ داشت ترکیب و حالتی به صورتش میداد که بیننده را دربارۀ انسان بودنش به تردید میانداخت – علی گرگه به غیر از پای شل بقیه زشتی ها و ناموزونی های ظاهر را به ضمیمه یک بدبختی مستمر از شکم مادر با خود داشت و دراین مدت بیست سال، تنها آسیبی که از ناحیه خودش به جسمش رسیده بود، صدمه ای بود که حس ترحم و خوش قلبی او به پایش وارد کرد – و به همین علت دیگر نتوانست درست و حسابی راه برود و از آن تاریخ عده ای او را علی شله صدا میزدند.

حالا شما او را بهر اسمی که می خواهید بشناسید – من از این به بعد نام اصلی اش را میبرم – علی اصلاً پدر خودش را ندیده بود – چون کودک چهار ساله ای بود که پدرش در یک زمستان سخت سینه پهلو کرد و مرد – ناخوشی و مرگ پیش بینی نشدۀ پدر به هیچ وجه روحیه مادرش را که از این غم بزرگ و ناگهانی رنج میبرد متزلزل نکرد – او زنی بود که از ابتدای زناشوئی به مدد شوهرش برخاسته بود و با کار مداومی که در حمام زنانه محله انجام میداد در اداره زندگی به شوهرش کمک میکرد.

علی طفل سوم این زن و شوهر بود – آن دو تای قبلی که هر دو دختر بودند یکی را سرخک و دیگری را آبله برد و تنها علی برایشان مانده بود.

آن روزها حمام دوش تازه باب شده بود ولی کسی چندان رغبتی برفتن حمام خصوصی و زیردوش از خود نشان نمی داد – همه سعی میکردند سنت کهن و دیرینه را اگر چه احمقانه و زیان بخش بود حفظ کنند و به همین دلیل حمام های ما مانند سایر خصوصیات زندگی اجتماعی مان قیافه فرتوت و مضحک خود را از دست نداده بود.

علی توی صحن حمام به دنبال مادرش میدوید اما مادر علی کم کم حس کرد که بازی گوشی و شیطنت بچه اش اسباب رنجش مشتریان اوست، اما هرروز که مرمر، دختر کوچولوی حاجی محله همراه مادرش به حمام میآمد او دیگر مزاحم کسی نمیشد و فقط با دخترک به بازی می پرداخت – رفته رفته علی به مرمر خو گرفت – آن چنان که حاضر نبود  یک لحظه از کنارش دور شود.

علی کم کم به آن سن و سالی رسیده بود که نمیشد او را میان زنان لخت ول کرد لذا مادرش از شش سالگی باو اجازه نمی داد همراهش داخل حمام شود.

علی هنوز ده سالش تمام نشده بود که مادرش هم مرد و او پس از مرگ مادر حس کرد مثل یک شیئی رها شده و معلق به هیچ کس و هیچ چیز اتکاء ندارد – این واقعیت تلخ او را گیج و گمراه کرده بود – نمی دانست چه باید بکند – زندگی که تا آن روز مثل نگاه معصومش گرم و آرام بود یکباره ترس آور شده بود مدتی با لرز و دلهره مانند کسی که از دخمه تاریکی عبور کند کورمال کورمال در سنگلاخ زندگی قدم برمیداشت ولی کمی بعد مثل همه بچه های یتیم و بی پناه که بطرف سرنوشت خود میروند راه خودش را یافت – راه او مثل راه مسافر نیمه شب تاریک و ناپیدا بود و نمی شد حدس زد بکجا منتهی میشود – به مرگ زودرس یا به باتلاقی مهیب تر از مرگ.

او زندگی را خوب نمی شناخت، چون سنش اقتضا نداشت درباره چیزی که ماهیتش برای وی مبهم بود فکر کند – فقط میدانست موجودی گرامی تر از هرچیز دیگر در سر راهش قرار گرفته که زندگی را برایش معنی میکند – به زندگی اش رنگ و بو میدهد – تنهائی – تمسخر مردم – زشتی خودش و بسیاری از ناملایمات دیگر را تحمل پذیر میسازد – خلاصه با قوه کهربائی خود تمام حواس و هستی او را بسوی خودش میکشد – این موجود گرامی همان دختر کوچولوی حاجی محله بود، علی در همان عوالم بچگانه مرمر را معنی زندگی خودش میدانست و به همین دلیل هرچه بزرگ تر و نیرومند تر میشد در خود احساس مسئولیتی میکرد – چون مرمر هم پا به پای او بزرگ میشد و برای رفتن به مدرسه ناچار بود از کوچه و پس کوچه عبور کند – علی از همان کودکی مواظب رفت و آمد مرمر بود و بدون اینکه دختر بفهمد یک لحظه از او غافل نمیشد.

این مراقبت سالها ادامه داشت – در طول این مدت مرمر کم کم دختر رعنائی شده بود – دختری که زیبائی و جلوه پرشکوهی داشت و نگاه ها را بسوی خود جلب میکرد و همین نگاه های مردم بود که علی را در مراقبتش سخت گیرتر و مصمم تر میساخت.

علی نه تنها از دختر دلخواه خودش اینطور صمیمانه مواظبت میکرد، بلکه به هیچ جوان هرزه و عیاشی فرصت نمی داد که به دختران محله اش نگاه چپ بکنند و به همین جهت در دل اهل محل خودش را جا کرده بود و همه او را دوست می داشتند – اما مرمر که با او از کودکی آشنا بود و در ضمیرش خاطره دور و مبهم از او حفظ شده بود گاهی فقط با یک نگاه آشنا از او تشکر میکرد.

مراقبت علی از مرمر باین احتمال نبود که روزی او را تصاحب کند – اساساً این فکر در مغز او مطرح نبود چون حس تصاحب از اولین روز زندگی در او مرده بود – مثل اینکه اصلاً مجرد از علائق خلق شده بود ولی در طبیعت او مسئله دوست داشتن نکته برجسته و روشنی بود که او را از دیگران متمایز میکرد – زیرا او هیچ گاه این حس قوی و سالم را در ازاء دریافت و یا تصاحب چیزی بکار نمیبرد – فقط دلش می خواست کسی و یا چیزی را دوست بدارد و این موضوع درباره مرمر بسر حد طغیان رسیده بود.

افراط در دوستی و محبت تند و سرکشی که از خود نشان میداد گاهی اسباب درد سر میشد – مثلاً یک روز غروب بهار در حدود ساعت پنج بعد ازظهر آهنگ صدای کمانچه ای از دور در فضای محله پیچید – علی که معمولاً موقع بیکاری جرز دکان بقالی می نشست دید چند تا از بچه های ولگرد دور دو نفر لوطی را که درحال زدن ضرب و کمانچه آهسته آهسته نزدیک میشوند گرفتند و طولی نکشید که این عده جلوی میدان محله رسیدند و در همانجا که یک مردی که کمانچه میکشید ریخت آدم های تریاکی را داشت – قد بلند و باریک – چهره سوخته و گونه های فرو رفته اش زیر سایبان شاپوی سیاه و گشاد که روی سرش لق میخورد حالت خنده آوری به او داده بود – سنش در حدود سی و دو سه سال بود – از سر و رویش نکبت و رسوائی میبارید – وقتی که کمانچه میزد تمام اعضاء بدنش همراه سیم های کمانچه میلرزید – دیگری که بیش از بیست سال نداشت مرد استخوان درشت و تنومندی بود – قد متوسطی داشت و برعکس رفیقش که آدم نکبت زده ئی به نظر میآمد – سرزنده و با نشاط بیش از اندازه پرو و وقیح بود- دنبک خود را در حلقه بازو سفت گرفته بود و با پنجه هایش به پای کمانچه ضرب میگرفت و درهمان حال تصنیف مبتذل کوچه های پائین شهر را می خواند – یک عنتر فسقلی هم روی شانه مرد کمانچه زن درحالیکه یک دستش روی شاپوی صاحبش قرار داشت نشسته بود – بچه های بیکار و ولگرد جلوی چشم های گرد و خیره عنتر که زل زل به همه نگاه میکرد شکلک درمیآوردند و بعد به قهقهه می خندیدند – صدای کمانچه و ضرب توی فضای محله اوج گرفت – کم کم مردم ولنگار محله دورشان جمع شدند – لوطی ها وقتی که جمعیت را کافی دیدند برنامه را شروع کردند. دراین موقع علی هم خودش را به داخل مردم انداخت و در صف اول قرار گرفت – عنتر درحال بازی همین که چشمش به قیافه ترسناک او افتاد از وحشت سرش را برگرداند و سعی کرد هرگز باو نزدیک نشود – عده ای که اطراف علی ایستاده بودند متوجه قضیه شدند و به قصد اینکه حیوان را بیشتر بترسانند علی را از پشت سر هول میدادند و وسط معرکه میانداختند – هنوز بساط عنتری ها خوب گرم نشده بود که مرمر از راه مدرسه رسید و برای رفتن به منزل ناچار بود از کنار جمعیت عبور کند – علی همین که نگاهش به دختر افتاد تمام حواسش متوجه او شد – مرمر با متانت و وقاری که مخصوص خودش بود آرام پیش میآمد – لوطی ها طوری قرار گرفته بود ند که مرمر مجبور بود بفاصله کمی از کنار آنان عبور کند – عنتر درآن موقع از ترس علی روی شانه لوطی اش نشسته بود و با نگاه حریص و شیطنت باری قیافه مرمر را ورانداز میکرد – معرکه گیرها برای مشغول کردن جمعیت سرگرم کار خودشان بودند – یکی با دست های لاغر و مردنی کمانچه میکشید و دیگری که نقش دلقک را خوب ایفا میکرد ضمن دنبک زدن با مسخرگی های خودش سر مردم را گرم میکرد – میان جمعیت تنها علی بود که تمام فکر و حواسش متوجه مرمر بود – حالت و طرز نگاه علی شبیه آدمی بود که گرفتار برق زدگی و یا جاذبه شدید مغناطیسی شده و به همین نظر آن چند نفری که دور برش ایستاده بودند خیال کردند او برای اینکه باصطلاح حیوان را شیر کند آن طور در بهت و سکوت احمقانه فرو رفته است – مرمر کاملاً به جمعیت نزدیک شد و داشت از کنار لوطی ها می گذشت که یک وقت عنتر به چالاکی جستی زد و خود را روی شانه دختر انداخت – مرمر که به هیچ وجه انتظار چنین پیش آمد وحشتناکی را نداشت بلافاصله جیغ کشید – علی که زودتر از همه متوجه این حادثه شده بود ماننده درنده چابکی که بطرف طعمه خود خیز برمیدارد با یک جست سریع و برق آسا خود را به مرمر رساند و بی درنگ با پنجه های قوی خود گلوی عنتر را محکم فشرد – آن قدر که حیوان بدبخت زیرپنجه های او بکلی سرد شد.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب هفته یکشنبه 6 اسفند ماه 1340
  • تاریخ: یکشنبه 8 تیر 1399 - 14:58
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 419

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 1231
  • بازدید دیروز: 6500
  • بازدید کل: 15026462