Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

با باد چرخیده! - قسمت آخر

با باد چرخیده! - قسمت آخر

نوشته ی: ریونوسو که آکوتاگاوا (نویسندۀ ژاپنی)
ترجمه ی: احمد شاملو

ژان ماگوهی چی، ژان ئوسومی و مریم ئوگین به سیاه چال افکنده شدند. و دربارۀ ایشان از اشکلک و شکنجۀ داغ و درفش چیزی فرو نگذاشتند به نیت آن که تابستان نماند، و از آئین «پدران» خود «که در آسمان هایند» باز گردند – لیکن اگرچه تابشان نماند، از آئین «خداوند عیسا» و «خداوند خدا» بازنگشتند. و این همه، برای آن بودن که وصول به آستان بهشت خداوندی را آسان کند – اگرچه خود بس دشوار می بود.

چون به عدل خداوند اندیشه می کردند، زندان تاریک نمورشان دروازۀ بهشت می نمود: پاک و روشن، پرجلال و شکوهمند. و چون به نماز آغاز می کردند، چنان می پنداشتند که فرشتگان و قدیسین از آسمان فرود آمده اند به تسلای دل ایشان... و از این گونه، سعادت برتر نصیب مریم ئوگین آمد، چرا که وی به دو چشم خویش سن ژان باتیست را دیده بود که ملخ های بریان درکف دست خود نهاده است و بدو می خوراند. و نیز جبریل اعظم را دیده بود که از جام زرینه، نوشابه ئی گوارا درکام او می کند.

با این همه، حاکم شهر اینان را که چنین مقرب «خداوند پدر» و «خداوند پسر» بودند «ماران یک شاخ» نامید، و دربارۀ ایشان چنین گفت که: «از آن گونه جانورانند که از آدمی نشان ندارند.» و وجود آنان را مغایر قانون حیات آدمیان دانست. و حیات ایشان را مخل نظام جامعه وانمود. و بدین گونه از آن پس که سی شبانه روز در بندشان بداشت به سیاه چال، در حق ایشان به زنده در آتش فتوا داد.

حتی بدان هنگام موکب ایشان به عزم میدان عقوبت – که درآنسوی شهر می بود – از کوی و بر زن می گذشت نیز، کسی نشانۀ وحشتی در رفتار و رخسار ایشان باز نیافت. نه نشانی از وحشت، نه نشانه ئی از ندامت.

سیاستگاه، میدانچۀ شنپوشی در جوار گورستان بود.

هنگامی که محکومان را به سیاستگاه درآوردند، نخست ایشان را به زبان عقوبت کردند؛ و این خود سهمگین عقوبتی است که به دشخواری، از در آتش تفته شدن کاستی نمی دارد. پس آنگاه به پایه های چوبین – که برسکوبه ها استوار داشته بودند – بستند، چنانکه ژان ماگوهی چی در میان بود، و ژان ئوسومی در یمین وی، و مریم ئوگین بریسارش... و سکوبه ها از بستر خاک برتر بود به یک ذراع. گرد تا گرد هریک هیمه انباشته بسیار.

ژان ئوسومی چنان می نمود که رنج سالیان بی شمار بر او گذشته به سی روز...

آنان، هرسه تن، کم و بیش چنین بودند. رنگ رخسارۀ ایشان به مردگان می برد و اعتماد و یقین شان به زندگانی که زندگی را می شایستند!

انبوه تماشائیان، عقوبتگاه را انباشته بود. و عقوبتگاه میدانچه ئی مجاور گورستان بود. و از فراز سکوبه های خویش، محکومین به کاج های گورستان نظر می توانستند کرد که شاخساران گسترده می داشتند، به چتر آفتابی ماننده.

چندان که هرچیز لازم آماده شد، از شاگردان پرهیمنۀ شیطان، یکی با وقار و دبدبه پیش آمد و به زعم خویش با ایشان فریبی درکار کرد و گفت که حاکم را به ساعتی تأخیر در کار آتش افکندن به پشتۀ هیزم راضی کرده است، تا محکومان را در این دم آخر مهلتی باشد که اگر نجات ایشان را دری هست، بربسته نماند. چرا که حضرت حاکم صاحب دلی بخشاینده است: «هان! ببینید که خداوند معبود شما چگونه براین درگاه دوزخ فراموشتان کرده است حال آنکه به زعم شمایان – قادر است و بینا. لیکن حاکم شهر را که مردی چون شماست، دل صافی است. مجال رهائی تان می دهد، اگرچه گنهکار سیاهدلید. و به نجاتتان می کوشد، اگرچه مرگ را شایسته ترید.»

محکومان سخنی نگفتند و خاموشی ایشان چنان بود که در حوصلۀ سکوت نمی گنجید. درهیچ لحظه ئی از ابدیت، سکوت، بدان درجه از اقتدار فرمان نرانده است.

هزاران جفت چشم، در خاموشی پر انتظار برلبان بی تکان محکومان بر دوخته بود... تماشائیان، از خوف آنکه گفته ئی را ناشنیده بگذرند، نفس ها در سینه حبس کرده بودند... علمۀ مرگ از وقفۀ طولانی کار خویش به عذاب افتاده بودند و حتی برای آن که با یکدیگر سخنی بگویند حال و حوصله ئی در خود نمی یافتند.

به ناگهان سکوت جهنمی به صدای ضعیفی شکسته شد:

«من به ترک آئین عیسای مصلوب راضیم و صلیب کاج را لعنت می کنم!»

و این مریم ئوگین بود که سخن گفت، و با سخن خویش بذر اندوهی درجان مردم تماشائی کاشت، لیکن چندان که نخستین جنبش جماعت تماشائی – چنان چون موجی که از لغزش نسیم بر گند مزاران می گذرد- فرو کاست، سکون و انتظاری دیگر جانشین آن شد. چرا که ماگوهی چی تلاشی یأس آمیخته کرده بود تا سوی مریم ئوگین رو کند، و آغاز کرده بود که با نفس شکستۀ خویش سخنی بگوید.

و ژان ماگوهی چی با دختر خواندۀ خویش چنین گفت:

«مریم! آیا شیطان به اندرونت راه می یابد؟ دریغا که پای نیفشردی، دل به مشقت نسپردی، بر زمین پست ماندی و پدران ما را در آسمان از یاد بردی!...»

و ژان ئوسومی، از سکوبۀ خود، با آوازی که به نفوذ و رسوخش می کوشید، با دختر خواندۀ خویش چنین گفت:

«ئوگین! شیطان در جان و جسم تو راه یافته است. دعا کن! دعا کن!»

مریم ئوگین اما سخنی به پاسخ ایشان نگفت. چشمان او فراسوی جماعت تماشائی به کاج های گورستان بر دوخته بود که شاخسارانی گسترده می داشتند، به چتر آفتابی ماننده.

و هم دراین احوال بود که دستیاران شیطان، یکی به تبخیر فرمان داد بنداز مریم ئوگین بگشایند.

ژان ماگوهی چی دیدگان خود را از سر تسلیم برهم نهاد و به زیرلب چنین گفت:

«پدران ما که در آسمان ها یید! سرگذشته های ما جز به مشیت شیطان برما نمی گذرد!»

مریم ئوگین که اکنون از بند رها شده بود، برابر آن دو به زانو درآمد. و در سکوت، به شور بختی جان گناهکار خویش بگریید. ماگوهی چی چشمان خسته اش را از رنج دیدن بهم نهاد و ئوسومی چهرۀ درهم شکستۀ خود را از نفرتی که داشت بگرداند.

و مریم ئوگین گریان و لرزان به سختی به سخن درآمد و با ایشان چنین گفت:

«از شما که در میان مردمان عزیزترین کسانید خواهان بخششم... نپندارید که روی از آئین برتافتن برای گریز از سوختن در آتش بوده است: بدین شاخساران گسترده که به چتر آفتابی ماننده است نظر کردم و به ناگهان به خاطرم آمد که والدین من کافر مرده اند. و دریافتم که دیدار ایشان برای من میسر نیست مگر آنکه من نیز کافر بمیرم... ای گرامی تر کسان من! چگونه می خواهید از دیدار والدین خویش بالمره چشم بپوشم؟ آئین برحق را انکار می کنم تا بتوانم در دوزخ خداوند محشور ایشان شوم. و این گناه را جز این دلیلی نیست.»

مریم ئوگین سخنان خود را گریان به آخر برد و تماشائیان امیدوار را فرصت تماشای سوختن باکره ئی آنگونه زیبا از دست شد – آنگاه نوبت به ژان ئوسومی سالخورده رسید که اشک پریشانی برگونه های خشکیده بغلتاند و برتل هیزمی که زیر پای وی آمادۀ درگیر شدن بود فروچکاند.

مسیحی مؤمنی که در زمرۀ بهشتیان است، به استغاثه های واهی دل نمی دهد... آری، چنین است. و بدین خاطر بود که چون ماگوهی چی زوجۀ خویش را بدید که آب در دیده می گرداند، خشم آلود روی به جانب او کرد و فریاد کشان با وی چنین گفت:

«چیست؟ آیا تو نیز غلاف کهنۀ جسمت را به گلگشت شیطان باز نهاده ای؟ اگر تو نیز به ترک خداوند مایلی، شتاب کن که فرصت می گذرد... من به تنها ماندن حوصله می کنم و باز می نمایم که چگونه می توان به خویشتن ایمان داشت و به خداوند خدا مؤمن بود، و در میان شعلۀ آتش بی لب به شکوه و ناله ا

پیر زن ناله ئی کشید چونان الماسی که برآبگینه کشند. و فریاد کرد:

«نه! ترا که به سالیان دراز جفت من بوده ئی رها نمی کنم. اما این سخن را از من پذیره شو که اگر با تو به آستانۀ بهشت خداوند فرود می آیم تنها برای آن است که جان من تنم را به بودن در کنار تو می خواند.»

سکوتی عظیم برمیدان مکافات می گشت.

رخسارۀ پر شکنج ژان ماگوهی چی نوبت به نوبت به سرخی و کبودی گرائید، و سپس رنگ فرو هشت. و هم درآن حال، دانه های درشت عرق بر شقیقه هایش فرو نشست.

دراین هنگام، مرد سالخورده، درون جان خویشتن را به چشمان اندیشه سنجید و دریافت که شیطانی عظیم در اندرون وی با فرشته ئی نازک آرای پنجه می کند.

بار دیگر، مریم ئوگین که روی در زیر افکند بر بهشت گم کردۀ خویش می گریست، سربرآورد و با چشمانی که از رطوبت اشک حاشیه برداشته بود در او نگریست. و ماگوهی چی سالخورده دریافت که در ژرفنای چشمان پاک مریم ئوگین چیزی به شعشعۀ روحی پاک و تابناک نیست.

و ئوگین چنین گفت:

«بیا پدر. دوزخ در انتظار ماست. بگذار شیطان به رسالت خویش عمل کند!»

و ماگوهی چی چنین کرد. و شیطان درجان او فرود آمد. و کار پایان گرفت. به عون الله تعالی.

این مصداق «با باد چرخیدن» به عنوان تاریخچه ئی ننگین سینه به سینه به ما رسیده است.

آورده اند که چون آن سه کس به افکار آیین خویش همت گماشتند، جماعت تماشائیان بی آنکه میان اصول مذهب خویش و اساس آئین نصارا تو فیری بتوانند نهاد برسر خشم آمدند و ایشان را در دل دشنام گفتند. و گفته اند که جماعت تماشائیان دو ستر می داشت که آن کس به آئین خویش پای می فشرند، و بدین گونه، فرصتی که برای نظارۀ مراسم اعدام بر توده ئی هیمۀ فروزان پیش آمده بود، چنین بزدلانه نقض نمی شد!

همچنین آورده اند که شیطان، از پیروزی خویش سخت دلشاد گشت و هم درآن شب در میدان عقوبت – که دیگر از جمعیت تهی شده بود – به هیأت کتابی حقیقت آموز درآمد و تاپگاه، در برابر نفس زهرآگین بادی که از دخمه های دوزخ می وزید، قهقهه زنان ورق ورق خورد.

و ناقل این روایت – که مردی بس شکایت است – هرگاه این روایت را به خاطر می آورد، با خود چنین می گوید:

«آری، این ماجرا، به حقیقت، پیروزی سخت عظیمی بوده است، برای شیطان و یارانش. و آئینه عبرتی است برای من!»

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب هفته یکشنبه 6 اسفند ماه 1340
  • تاریخ: شنبه 7 تیر 1399 - 09:43
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 411

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 1213
  • بازدید دیروز: 6500
  • بازدید کل: 15026444