Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

شیطان در نوشته - قسمت آخر

شیطان در نوشته - قسمت آخر

نوشته ی: ناتائیل هارثون
ترجمه ی: فریدون منسوبی

درحالیکه آرزو داشتم منظورم را درک کند، اظهار داشتم: «ولی از اینها گذشته تمام این عوالم ممکنست خود نوعی سعادت به شمار رود.»

گفت: «بله، حتی در بحبوحۀ یک تب نیز ممکنست سعادتی یافت. به همین ترتیب درمیان حالات روحی مختلفی که در ضمن نوشتن آنها داشتم، سعادتی احساس میکردم. گاهی افکار من مانند سنگ های گرانبهای معدنی بود اما نیروئی که آنها را استخراج کند وجود نداشت؛ گاهی هم اندیشه هایم مانند جویباری روان روی کاغذ جریان می یافت: مثل آبی که ناگهان در دل صحرا جوش بزند. اما این لحظه، دیری نمی پائید. گوئی دیواری از میان من و مطلب من کشیده میشد و من از شدت یأس قلمم را می جویدم و بیچارگی رنج آوری وجودم را فرا میگرفت.»

پرسیدم: «آیا میان آثاری که در ساعات سرد و بی روح زندگیت آفریده ای با آنچه در لحظات هیجان و حرارت روح خویش پدید آورده ای فرقی وجود دارد؟»

ابرون نوشته ها را روی میز انداخت و گفت: «نه، از آن قلم زرینی که حروف آتشین برکاغذها رقم میزد هیچ اثری پیدا نمیکنم. گنجینۀ سکه های جادوئی من، حالا به پشیزی مبدل شده است. تصاویری که با زنده ترین رنگ ها نقاشی کرده بودم اکنون بسطح محو و بی رنگی مبدل شده است. سخندانی و شاعری و نکته گوئی من رویائی بیش نبوده است. اکنون که بیدار و آگاهم می بینم که آنها چه مزخرف و بی معنی بوده اند!»

رفیقم شروع به کار کرده بود و شاخه ها و کنده های خشک هیزم را به آتشدان می انداخت و درحالیکه شعله کشیدن آنها را تماشا میکرد دو سه گیلاس از شامپانی لبریز کرد و پی در پی سرکشید.

تأثیر این نوشابۀ قوی، بر هیجان او افزود و به وی نوعی حالت خشم و جنون داد. با خشونت داستان ها را در چنگ گرفت. دیدم که لحظه ای دیگر این داستان ها با تمام زشتی ها و زیبائیهایش طعمه احساسی عمیق، اندیشه ای اصیل و حاوی نکاتی عالی بود بخاطر آوردم. بزرگی این فداکاری مرا تحت تأثیر قرار داد. دستش را گرفتم و گفتم: «مبادا این ها را نابود کنی!»

ابرون درحالیکه انعکاس آتش در چشمانش دیده میشد گفت: «ولم کن، همه اش را میسوزانم، حتی یک حرف نیز باقی نمی گذارم. آیا میخواهی من نویسنده لعنت شده ای باشم که مورد نیش خنده ها، طعنه ها، تهمت ها، سرزنش ها و بی اعتنائی ها قرار گیرد و یا اگر تمجیدی می بینید از روی ترحم باشد؟ انسانی که اندیشه هایش به او خیانت کنند و او را اسباب مسخره مردم قرار دهند؟ انسانی که حتی گور نیز حمایت خود را از او دریغ کند و خاکسترهایش را زیر لگد بی اعتنا اندازد، نویسنده ای که در زندگی بی ارزش و بی احترام باشد پس از مرگ نیز با تمسخر از او یاد شود؟... حال آنکه این آتش میتواند مرا از تمامی این نامرادی ها نجات دهد. نه، هم الان این داستان ها را به دست آتش خواهم سپرد. دستم بشکند اگر داستان دیگری بنویسم.»

ابتدا بنظر می رسید که آتش خود را از کاغذ دور میکند. اما بزودی از هر طرف آنها را فرا گرفت و بصورت قسمتی از شعله های فروزان خود درآورد. ابرون ایستاده بود و بر این حریق مینگریست.

او با هیجان بسیار حرف میزد، گوئی خیال سرکش و پریشان خود را وا می داشت که با این صحنۀ مرگ هماهنگی کند. گوئی سخنان او قرائت چیزهای بود که به نیروی اندیشۀ جادوئی خویش در آتش میدید. شاید هزاران تصویری که جادوی نویسندۀ در این صفحات بدان ها جان بخشیده بود در میان گرمای گدازندۀ آتش، مرئی شده، پیش از آنکه برای همیشه محو شود جلوه ئی گرفته بود... در این ضمن، من میدیدم که اوراق آتش گرفته، دود و زغال های سفید و سرخ صحنه ای متنوع بوجود آورده اند.

میگفت: «میدرخشند! از نو به آنها جان بخشیده ام.»

قهرمانان داستانهایم را می بینم که عاشقانه خود را در آغوش هم میاندازند. شعله ای که از دل سوزان آنها برمیخیزد چقدر پاک است! درآن طرف دیگر قهرمانان بد طینت در میان آتشی که تا ابد آنها را زجر خواهد داد بخود می پیچند. مردان عزیز و مقدسم، زنان پارسا و فرشته خویم، مانند شهدا در میان آتش میسوزند و نگاه معصوم و ملایمشان به آسمان دوخته شده است. ناقوس ها را بصدا درآورید! شهری در آتش میسوزد، نگاه کنید! مرگ درون جنگل تاریک من غرش میکند! دریاچه ها با موج های بخار آلود میجوشند، کوه ها آتش افشان شده اند، آسمان غرق در نور و روشنائی است! همه چیز چون شعله های سرکشی شده... آه! دیو را نگاه کن!»

با آخرین فریاد او از جا پریدم. کاغذها همه سوخته بود اما درست در همین هنگام شعلۀ بزرگی به جلو پرید و چنان که پنداری قصد استهزا داشته باشد، لحظه ای درخشید و خاموش شد و اتاق را در نور خود برقص آورد. آنگاه با صدای ترس آوری از لولۀ آتشدان بالا رفت و ناپدید شد.

ابرون با فریاد گفت: «او را دیدی؟ حتماً باید دیده باشی! چگونه برمن خندید و با چشم غره به من نگریست! قیافه اش درست همان بود که متجسم کرده بودم. خوب! داستان ها هم نابود شدند.»

براستی هم کاغذها به توده ئی خاکستر سیاه مبدل شده بود و درمیان آنها جرقه های کوچک بسیاری روشن و خاموش میشد. آثار قلم نویسنده، بصورت خطوط سفیدی بر زمینۀ سیاه دیده میشد. و تمام این ها با جریان هوا تکان میخورد. ابرون زانو زده بود و به آتش مینگریست.

با لحن اندوهباری گفت: «هیچ چیز نیست که از آتش نیرومندتر باشد! حتی اندیشۀ نامرئی و بی کالبد را هم از آن گریزی نیست. در این مدت کوتاه، آتش، محصول شبان و روزان درازی را معدوم کرد. من دیگر نمی توانم آنها را به همان درخشندگی و طراوات سابق خلق کنم مگر اینکه استخوان های خاکستر شده شان برخیزد و زندگی را از سر گیرد. در اینجا من اطفال زاده نشدۀ خیالم را نیز قربانی کردم. تمام آنچه بخاطرش کوشیده بودم، و تمام نقشه هائی که از برای آینده داشتم، در یک لحظه نابود شد و این تودۀ خاکستر را برجای گذاشت. سرنوشت من این بود. اکنون دیگر چه چیز از من باقی مانده است؟ یک زندگی ملال آور و بی هدف، یک تأسف بی پایان نسبت به این ساعت... و سرانجام یک گور تنها – آنجا که مدفون خواهم شد و از خاطر ها خواهم رفت!»

وقتی نویسنده مرثیه اندوهبارش را تمام میکرد، خاکسترها که اکنون دیگر بکلی خاموش شده بود، برخاست و افتاد، و بار دیگر برخاست و سرانجام چون دیوی که بال های سیاه خود را بگشاید از لوله آتشدان به بالا پرید.

درهمان لحظه که خاکسترها ناپدید شد، فریادی از کوچۀ مجاور بگوش رسید که بسرعت به فریاد جمعیت انبوهی مبدل گشت.

ابرون با هیجانی نو از جا پرید و فریاد زد: «حریق در یک چنین شبی وحشتناک است؛ باد به شدت می وزد. و به زودی آتش را به تمامی خانه ها انتقال می دهد و آنها را بصورت انباری از باروت سوزان در می آورد. لوله های آب شهر همه یخ بسته است و آبی از برای اطفای حریق موجود نیست زیرا که در این سرما، آب جوشان نیز در یک لحظه منجمد میشود. ساعتی بعد سرتاسر این شهر چوبین به یک صحنۀ بزرگ آتش بازی مبدل خواهد شد! چه منظره با شکوهی خواهیم داشت!»

در خیابان صدای پاها افزون شده، فضا از فریاد مردم آکنده بود. صدای یک ماشین آتش نشانی در گوشه خیابان شنیده میشد و صدای ماشین دیگری از دور بگوش میرسید. ناقوس برج کلیساها به یک باره به صدا درآمد و خطر را به شهرهای اطراف اعلام می کرد. بانگ ناقوس ها، هراس و وحشت و شتاب را در جان انسان می نشاند و زنگ پی در پی آنها گوئی فریاد «آتش! آتش!» را در همۀ جهان می پراکند.

ابرون فریاد زد: «چه زبانی از زبان آهنین این ناقوس ها گویاتر است؟ دلم از شدت هیجان می لرزد و می تپد... و آن صدای دیگر هم که پرطنین تر و ترس آورتر از آن است، فریاد مردم خیابان است! بیا! وقت میگذرد. من با بلندترین صدای خود غریو شادی خواهم کشید و روحم را با وحشی ترین آشفتگی ها درهم خواهم آمیخت و خود، چون حبابی، برفراز این جوش و خروش خواهم ماند.»

ابرون ادعا کرد که به محض شنیدن اولین فریاد به علت حقیقی هنگامه پی برده بود. اکنون دیگر بالا و پائین و تمامی حول و حوش، همه جا پر از سر و صدا بود؛ صدای نامنظم پاهائی که از پله ها بالا میآمدند و مشت هائی که به در کوفته میشد، و فریادهائی که کمک می طلبید، صدای فش فش آب ماشین های آتش نشانی و شکستن اشیائی که بر سنگ فرش خیابان پرتاب میشد، همه درهم آمیخته بود.

ناگهان دیوانگی ابرون رنگ شادی بخود گرفت و با هیجانی وحشی، از خوشحالی تا سقف اتاق برجست، فریاد زد:

«داستان های من! لولۀ آتشدان! پشت بام!... دیو شبانه گریخته است و هزاران نفر را در ترس و حیرت از بسترهایشان بیرون کشید! این جا من چون نویسنده ای پیروز ایستاده ام و اندیشه های من شهری را به آتش کشیده است! هورا!...»

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب هفته یکشنبه 6 اسفند ماه 1340
  • تاریخ: سه شنبه 3 تیر 1399 - 11:58
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 210

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 1601
  • بازدید دیروز: 6500
  • بازدید کل: 15026832