Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

همه علیه آبه لاتان سیاه پوست - قسمت آخر

همه علیه آبه لاتان سیاه پوست - قسمت آخر

نوشته ی: ارسکین کالدول
ترجمه ی: عبدالحسین شریفیان

بقیه اثاثه را توی کامیون گذاشتند و به عمو آبه و زنش گفتند پشت کامیون سوار شوند. چون هر دو از رفتن امتناع کردند، مامور آنها را به پشت کامیون هل داد و کمک کرد تا سوار شدند.

مرد جوان پشت فرمان نشست و مامور نیز نزد آنها روی کامیون ماند تا فرار نکنند. از آن ناحیه بیرون آمدند. از مقابل خانۀ سایر مستاجرین گذشتند و از جادۀ درازی که روی تپه، از وسط ملک لوتر بولیک میگذشت وارد شاهراه شدند. از مقابل عمارت سفیدی که لوتر در آن میزیست عبور کردند.

عمو آبه به عنوان اعتراض گفت: «من هیچ وقت آقای لوتر را تهدید نکردم. من تو عمرم یه چنین کاری نکردم و تا حالا هم حرف بدی باو نزدم. آقای لوتر ارباب منه. من از بیست سالگی براشون کار کردم. دیروز بمن گفت از ملکش برم بیرون و من فقط گفتم خوبه اجازه بده که من همینجا بمونم. چن روز بیشتر از عمرم نمونده... گفتم از اینجا تکون نمیخورم. من فقط همینو به آقای لوتر گفتم. من هیچ وقت نگفتم اونو میکشم. خود آقای لوتر خوب میدونه. خودتم از آقای لوتر بپرسین ببینین راس میگم یا نه.»

از املاک لوتر بولیک گذشتند و از شاهراه بسوی شهرستان یازده کیلومتر بالاتر، روانه شدند. عمو آبه گفت: «چهل سال اینجا موندم و برای آقای لوتر زحمت کشیدم و هیچ وقت جلو و یا پشت سر ازش بدگوئی نکردم. به من و بچه هام غذا و چند تکه لباس میداد و من و خونوادم براش پنبه میکاشتیم. من بیست سالم بود که اومدم و تا حالا هم کار کردم. اول دفعه که اومدم، باباش قرار گذاشت بهره بمن بده. وقتیکه او مرحوم شد، بازم همین طور کار کردم. خود آقای لوتر میدونن که من خیلی کار میکردم و هیچ وقت هم نشد تو روش وایسم. من همیشه فقط آذوقه و لباسمو ازش میخواستم. برین از آقای لوتر بپرسین.»

مامور به حرفهای عمو آبه گوش میداد ولی خودش حرفی نمیزد. دلش بحال کاکاسیاه پیر و زنش میسوخت و هیچ کاری هم از دستش ساخته نبود.

آن روز صبح خیلی زود، لوتر بولیک به دادگاه رفته قرار تخلیه و توقیف او را گرفته بود. اکنون او مامور بود که دستور دادگاه را انجام بدهند. با اینکه کارش این بود، نمی توانست از احساس ترحم بحال این دو سیاه خودداری کند. فکر میکرد که لوتر بولیک حق ندارد آنها را بخاطر پیری و کهولت از مزرعه اش بیرون کند.

نزدیک شهر که رسیدند، و همین که سواد شهر از دور پیدا شد، مامور به راننده دستور توقف داد. بعد کامیون را از کنار شاهراه بسوی اولین ردیف خانه ها هدایت کرد. پانزده یا هجده خانۀ سیاه پوستان در دو طرف جاده وجود داشت. همین که کامیون توقف کرد، آن دو سفید پوست شروع به تخلیه اثاثه کردند و آنها را کنار جاده ریختند. مامور دستور داد زن عمو آبه پیاده شود اما عمو آبه را نگذاشتند پائین بیاید. ماشین براه افتاد و زن عمو آبه را همانجا کنار جاده، نزد اثاثه بجا گذاشتند.

عمو آبه به زن و زندگیش که لحظه به لحظه از او دورتر می شدند نظری انداخت و گفت: «حالا دیگه چه کارم دارین؟»

مامور جواب داد: «تو را میبرم زندان، حبست می کنیم.»

- پس زنم چه میکند؟

- شاید یکی از آنهائی که در آن خانه ها زندگی میکنند ازش نگهداری کند.

- چن روز تو زندون نگرم میدارین؟

- تا وقتی که نوبت محاکمه ات برسه.

از خیابانهای گردآلود شهر گذشتند و در میدان دادگستری، روبروی ساختمان آجری که پنجره هایش میله های آهنی داشت توقف کردند.

مامور گفت: اینجا باید پیاده شویم.

عمو آبه خیلی ضعیف شده بود و نمی توانست قدم بردارد، ولی بهر ترتیب که بود، خودش را بسوی در کشانید. سفید پوست دیگری در را باز کرد و باو گفت مستقیماً برود پائین و هرجا که باو دستور دادند بایستد.

روز شنبه، درست قبل از ظهر، پسر عمو آبه – هنری – توی دفتر رامنری کلارک ایستاده کلاهش را در دست گرفته بود، وکیل دادگستری به کاکاسیاه نظر انداخت و ابروها را درهم کشید، زمانی چند مدادش را جوید و بعد خودش را توی صندلی فرو برد و از پنجره بیرون را نگاه کرد. بعد، سرش را برگرداند و به پسر عمو آبه نگاه کرد و گفت:

- من وکالت این دعوا را قبول نمی کنم. حتی دست هم به اش نمیزنم!

هنری عاجزانه باو نگاه کرد. این سومین وکیلی بود که امروز به اش مراجعه می کرد. همه دست رد به سینه اش گذاشتند و حاضر نشدند در دادگاه از پدرش دفاع کنند.

رامنری کلارک با تند خوئی گفت: این کار، کار بی برکتی است. اگر من دفاع از این پرونده را قبول کنم یک شاهی نمی توانم از شما سیاه ها بگیرم. به علاوه، هیچ هم دلم نمی خواهد که وکیل مدافع شما سیاه ها باشم. خیلی از وکلای درجه اول و مبرزتر از من روی این قضایا نابود شدند. هیچ دلم نمی خواهد باسم وکیل سیاه ها مشهور بشوم.

هنری سنگینی بدنش را از روی یک پا به روی یک پای دیگر منتقل میکرد و لبانش را میگزید. نمی دانست چه بگوید. وسط اتاق ایستاده بود و به نجات پدرش فکر می کرد.

- پدرم ابداً نگفته بود که میخواد آقای لوتر را بکشه. او همیشه میانه خوبی با آقای لوتر داشت. هیچ کدام از ما تا حالا اسباب زحمت آقای لوتر نشدیم. از مستاجرهای دیگر بپرسین، همه میگن پدرم از طرفدارای پر و پا قرص آقای لوتر بوده. او هیچ وقت نگفته که میخواد آقای لوتر را کتک بزنه....

وکیل دستش را تکان داد و او را امر به سکوت کرد. به اندازۀ کافی از این حرفها شنیده بود.

با عصبانیت گفت: یک بار گفتم. من این دفاع را قبول نمیکنم.

تکه کاغذی برداشت و با شدت به روی میز کوبید.

- من نمی خواهم وقتم را توی دادگاه صرف پرونده ای بکنم که بود و نبودش یکسان است. حق این است که هرچند مدت یکبار شما سیاه ها را تو هلفدونی بیندازند و ادبتان کنند... حالا چه فرق میکند که آبه لاتان آقای بولیک را تهدید کرده است یا نکرده است. آبه لاتان گفته من از این مزرعه بیرون نمیروم؛ مگر نگفته؟ خوب، همین جوابگوئی برای محکومیتش در دادگاه کافی است. هیچ وکیلی حاضر نیست وقتش را صرف پرونده و دفاعی بکند که سرانجامش از حالا روشن و آشکار است. اگر در این دعوا پولی یا دستمزدی بمن میرسید، یک چیزی ولی شما سیاه ها که دیناری ندارید بمن بدهید... نه، من این دفاع را قبول نمیکنم. حتی با یک چوب ده ذرعی هم بآن دست نمیزنم.

هنری از دفتر رمنری کلارک بیرون آمد و بطرف زندان رفت. عمو آبه روی تختخوابش توی زندان نشسته بود و از لای میله های قفس بیرون را نگاه میکرد که هنری وارد شد. زندانبان بدنبالش آمد و پشت سرش کنار در قفس ایستاد.

عمو آبه فوری پرسید: وکیل رو دیدی؟ بهش گفتی یه همچو حرفی به آقای لوتر نزدم؟

هنری به پدرش نگاه کرد. نمی توانست صحبت کند. سرش را تکان داد و آنقدر پائین آورد که فقط کف زمین زیر پایش را می توانست ببیند.

- هنری! کاری کردی یا نه؟

هنری سرش را به علامت مثبت تکان داد.

- وقتی که به وکیل گفتی من تا حالا یه همچه حرفی به آقای لوتر و پدرش نزدم، نگفت کمک میکنه که منو از زندون خلاص کنه؟

هنری سرش را تکان داد.

- وکیلا چی گفتن، هنری؟ وقتیکه گفتی من چقدر به آقای لوتر احترام میذاشتم و چطور براش کار میکردم و بهره هم ازش نمی خواستم، نگفتن کمکم میکنن؟

هنری به پدرش نگاه کرد و سرش را بیک طرف کشید تا او را از لای میله ها به بیند. قبل از صحبت، چند مرتبه آب دهنش را قورت داد.

سرانجام گفت: تا حالا سه وکیل رو دیدم، هرسه تاشون گفتن که نمی تونن کاری بکن. بذار محاکمه خودش شروع بشه. هیچ کاری نمیشه کرد. هرطور که باشه، قاضی محکومت میکنه.

لحظه ای صبر کرد و از لای میله ها به پای پدرش خیره شد.

- اگه بخوای، بازم میرم وکیل دیگه ای رو می بینم. ولی فایده نداره. هیچ کاری ازشون ساخته نیس.

عمو آبه روی تختخوابش نشست و به کف زندان خیره شد. نمی دانست چرا هیچ یک از وکلا حاضر نشده اند از او در دادگاه دفاع کنند. درآن حال که از لای میله ها به پسرش نگاه میکرد، اشک در چشمانش حلقه زده بود.

پرسید: هنری! چرا وکیلا گفتن قاضی منو محکوم میکنه؟

هنری میله ها را گرفت و بیاد تمام دورانی افتاد که میدید پدر و مادرش توی مزرعه برای لوتر بولیک کار می کنند و زحمت می کشند و در عوض، فقط کمی غذا و چند تکه لباس از او می گیرند، و به جز یک خانه برای زندگی، دیگر چیزی ندارد.

پدرش به اصرار پرسید: هنری! چرا اینو گفتن؟

سرانجام هنری گفت: شاید برای خاطر رنگ سیاهمون، والا دلیل دیگه ئی نداره که این حرفا رو بزنن.

زندانبان از جایش تکان خورد و از پشت سر هنری آمد و با چوب دستی خود ضربت محکمی به او زد.

هنری از میان قفس های زندانیان بطرف در رفت و وارد خیابان شد. دیگر حتی به پشت سرش هم نگاه نکرد.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب هفته یکشنبه 6 اسفند ماه 1340
  • تاریخ: یکشنبه 1 تیر 1399 - 09:11
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 463

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 1544
  • بازدید دیروز: 6500
  • بازدید کل: 15026775