Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

همه علیه آبه لاتان سیاه پوست - قسمت اول

همه علیه آبه لاتان سیاه پوست - قسمت اول

نوشته ی: ارسکین کالدول
ترجمه ی: عبدالحسین شریفیان

عمو آبه، توی طویله ارزن پوست میکرد که لوتر برلیوک، از عمارت سفید رنگ بزرگی که روی تپه بنا شده بود پائین آمد و به او گفت که اسباب و اثاثش را جمع کند و از این مزرعه خارج شود. عمو آبه که گوش هایش کمی سنگین شده بود، حرف لوتر را درست نشنید. گفت: «این گوشام باز ناراحتم کرده آقای لوتر؛ دیگه مثل اونوقتا خوب نمیشنوم.»

لوتر به سیاه پوست خیره شد و ابروها را درهم کشید. عمو آبه برخاست و برای آنکه بهتر بشنود آمد دم در طویله ایستاد.

- گفتم تو و خانواده ات اثاثتان را جمع کنید و از اینجا برید.

عمو آبه دست دراز کرد و برای اینکه نیفتد در طویله را چسبید.

- از اینجا برم؟

به مالک مزرعه مینگریست و آنچه را که شنیده بود باور نمیکرد. با صدای لرزانی ادامه داد:

- آقای لوتر! حتماً جدی نمیفرمائین، نیست؟ حتماً مزاج میکنین آقای لوتر، آره؟

لوتر چند قدمی به طرف او برداشت و با لحن خشکی گفت:

- با اینکه خودت را به کری زده ای خوب شنیدی که چی گفتم، تا آخر همین هفته باید از این محل بری. این همه مهلت را برای این به ات دادم که ناراحتی و زحمت برایم درست نکنی و مخصوصاً مواظب باشی که از اسبابهای من چیزی با خودت نبری، والا می دمت دست قانون!

ضعف بر عمو آبه مستولی شد، به حدی که به سختی توانست از افتادن خود جلوگیری کند. چرخی زد و کف طویله کنار در نشست.

لوتر باو نگاه میکرد تا ببیند چه میکند.

عمو آبه آهسته گفت:

- من شصت سال هم بیشتر دارم، من و بچه هام خیلی برای شما کار کردیم آقا لوتر. ما هم مث دیگرون کار کردیم و زحمت کشیدیم آقای لوتر، خودتونم میدونین که راس میگم. من چهل سال تموم برای شما، و پیش از شما برای باباتون کار کردم. تا حالا هرچی برای شما زراعت کردم ازش بهره ئی نخواستم و حرفشم نزدم. من چیز زیادی از شما نخواسم، فقط همین غذای بخور نمیر و چند تکه لباسی که بمن دادین... من یه خونواده بچه بزرگ کردم که همه براتون کار میکنن، و تا حالام هیچکدومشون اسباب زحمت و دردسر شما نشدن... مگه شدن، آقای لوتر؟

لوتر با بی صبری دست تکان داد تا سیاه را از جر و بحث باز دارد، و سرش را تکان داد تا بدو بفهماند که حاضر به شنیدن این حرفها نیست.

- کافی است. میخوام نصفی از مستأجرینم را بیرون کنم. من دیگر نمیتوانم از هشت ده نفر پیرمرد مثل تو نگهداری کنم، همه تان باید از اینجا بروید.

- آقای لوتر! مگه امسال نمیخواین زراعت کنین و پنبه بکارین؟ منم مث همه میتونم کار کنم. درسته که کند کار میکنم ولی در عوض کارمو – هرچی باشه – انجام میدم. مگه من ذرت ها رو مث دیگرون برای غذای قاطر پوست نمیکنم؟

لوتر با عصبانیت گفت:

- من وقت ندارم وایستم با تو یکی بدو کنم. من تصمیم خودم را گرفته ام و غیر از این هم راهی نیست. همینکه به قاطرها غذا دادی بخانه میروی و همینطور که دستور دادم اسبابهایت را جمع میکنی.

لوتر براه افتاد و بسوی انبار رفت. اما همین که به نزدیکی انبار رسید صدای عمو آبه را که از پشت سرش آمده بود شنید:

- آقای لوتر! من و خونودام کجا برویم؟ بچه ها بزرگ شدن، خودشون نون خودشون رو درمیارن. اما من و زنم دیگه پیر شدیم و شما خودتون خوب میدونین که خیلی مشکله یه سیاه پیر و ناتوان مث من بره یه جای دیگه، خونه و کار دیگه ای پیدا کند... نگهداری ما چندون خرجی واسه شما نداره، ما و بچه هامون هم مث اونای دیگه پنبه میکاریم. من فقط یه دفعه، سی سال پیش یا بیشتر، از شما بهره خواسم. اما حالا راضی هستم که کار کنم و همین قدر غذا و یک تکه لباس بهم بدین. آقای لوتر! شما خودتون هم میدونین که من راس میگم. چهل ساله تو این کلبه زندگی میکنم و فقط همین خونه رو دارم. آقای لوتر! من و زنم هر دو پیر شدیم و روزا نمی تونیم کار کنیم. من دیگه زوری به تنم نمونده، اما مث همه سیاهای دیگه میتونم پنبه بکارم.

لوتر در انبار را باز کرد و وارد شد. انگار نمی خواست بیش از این چیزی بشنود. از عمو آبه رو برگرداند و دور شد. عمو آبه نمی دانست چه بکند. همینکه لوتر از او دور شد، تمام بدنش لرزید. دستش را بسوی دروازه دراز کرد تا چیزی را بگیرد که بر زمین نیفتد.

مأیوسانه گفت:

- من نمی تونم از اینجا برم. نمی تونم... اینجا تنها جائیه که میتونم بمونم. آقای لوتر! من از اینجا هیچ جا نمیرم.

لوتر از کنار انبار گذشت و ناپدید شد، و حرفهای عمو آبه را نشنید.

روز بعد، کمی پس از ساعت دوی بعد ازظهر، کامیونی بطرف خانۀ سه اطاقی که عمو آبه و زنش با سه پسربزرگش در آن زندگی میکردند نزدیک شد. عمو آبه و زنش کنار بخاری نشسته بودند و خودشان را در سرمای زمستان گرم میکردند... فقط همین دو نفر توی خانه بودند.

عمو آبه صدای کامیون و ایستادن آن را شنید، ولی از جای خود برنخاست زیرا می پنداشت پسر بزرگش هنری است که بعضی اوقات کامیون لوتر بولیک را میراند.

چند دقیقه ای گذشت که در اطاق را کوبیدند. زنش برخاست و رفت به بیند کیست در را باز کرد، دید دو نفر سفید پوست نا آشنا روی ایوان ایستاده اند. آن دو نفر، اول چیزی نگفتند و فقط توی اتاق را نگاه کردند تا ببینند کسی آنجا هست یا نه. و بعد، بی آنکه بازهم چیزی بگویند وارد اتاق شدند و یک راست بطرف بخاری رفتند که عمو آبه کنارش قوز کرده بود. یکی از آن دو، آن یکی که مسن تر بود، پرسید:

- شما آبه لاتان هستین؟

- بله آقا، من آبه لاتان هستم.

از دیدنشان متعجب بود و آنها را نمی شناخت.

- با من چکار دارین؟

همان مرد، صفحۀ فلزی براقی از جیبش بیرون آورد و کف دستش، جلو چشم عمو آبه گرفت:

- برگ جلب شما را دارم با یک امریۀ دیگر یکی برای خلع ید از شما است، و دیگری هم برای اینکه صاحب ملکتان را تهدید به جرح کرده اید!

حکم اخراج را باز کرد و بدست عمو آبه داد. کاکا سیاه از روی گیجی سری تکان داد، اول به حکم و بعد به دو نفر سفید پوست نا آشنا نگاه کرد.

مرد مسن تر گفت:

- من مأمورم، و برای دو موضوع باینجا آمده ام. یکی از شما خلع ید کنم و بعد هم برای اینکه توقیفتان کنم.

عمو آبه پرسید:

- خلع ید یعنی چه؟

هر دو سفید پوست نظری باطراف و جوانب خانه انداختند. زن عمو آبه پشت سر شوهرش ایستاد و دستان لرزانش را روی شانه های او گذاشت.

- ما می خواهیم اسبابهای شما را از این خانه ببریم بیرون و تو را از ملک لوتر بولیک بیرون کنیم. گذشته از این، باید شما را به زندان شهرستان ببریم. خوب، هردوتان برخیزید و عجله کنید.

عمو آبه برخاست. با زنش کنار اجاق ایستادند و نمی دانستند چه کنند. آن دو نفر اسبابها را جمع کردند و از خانه بیرون بردند. تمام اسباب منزل را: تختخواب، میز، صندلی و هرچه در منزل بود؛ بجز چراغ خوراک پزی که به لوتر بولیک تعلق داشت: برداشتند و بردند همین که آنها را توی کامیون گذاشتند آن دو را نیز با خود بطرف کامیون کشیدند.

عمو آبه با شتاب تمام از اتاق بیرون رفت و جلو خانه ایستاد.

- آی! سفید پوستا! خواهشمندم این کارو نکنین. کمی صبر کنید برم آقای لوتر و ببینم. اون همه کارها را درست میکنه آقای لوتر مالک منه، نمیذاره شما اسبابای منو این طوری بردارین. آقا! تو رو خدا صبر کنین برم پیداشون کنم.

آن دو بهم نگاه کردند. مامور سری تکان داد و گفت:

- خود لوتر بولیک این ورقه را امضاء کرده. او خودش از دادگاه خواسته این قرار را صادر کنن و اسبابهایت را بریزند و خودتان را زندانی کنن. دیدن او هیچ فایده ای برای شما ندارد.

عمو آبه پرسید:

- منو زندونی کنن؟ نمیگه چرا اینکار رو کرده؟

- تو او را تهدید به قتل کرده ای. میخواستی او را با چوب یا با هفت تیر بکشی.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب هفته یکشنبه 6 اسفند ماه 1340
  • تاریخ: جمعه 30 خرداد 1399 - 07:00
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 647

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 1523
  • بازدید دیروز: 6500
  • بازدید کل: 15026754