Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

مادر یک خائن

مادر یک خائن

نوشته ی: ماکسیم گورکی
ترجمه ی: فریدن گیلانی

هرچه از یک مادر بگوئیم کم گفته ایم

هفته های بیشماری بود که دشمن شهر را، مثل حلقه تنگی از پولاد محاصره کرده بود. شب که میشد، روشنائی آتشها چشم را خیره میکرد و شعله ها، همچون فوجی از چشمهای سرخ، از میان ظلمت محض، روی دیوارهای شهر سایه میانداختند. زبانه عبوس شعله ها و درخشش تهدید کننده آنها، اندوه محاصره شهر را در مردم بیدار میکرد و دراین هنگام، رنج و دلتنگی در روح و فکر آنها موج میزد.

مردم، از آن سوی دیوارها میدیدند که خط محاصره دشمن هر آن تنگتر میشود – میدیدند که سایه های تاریک، در کنار آتشها بجنب و جوش درآمده اند. صدای شیهه اسبهای سیر، جرنگ و جرنگ سلاحها، خنده و آواز مردانی که به پیروزی خود ایمان داشتند، گوش مردم شهر به باد تازیانه گرفته بود. طنین کدام صدا ناهنجارتر از خنده ها و آوازهای دشمن است؟

دشمن، اجساد را، به رودخانه ای که مردم از آن آب میخورند انداخته بود، همه تاکستانهای اطراف دیوار شهر را سوزانده بود و دیگر در هیچیک از باغهای میوه – درختی بچشم نمیخورد. حالا شهر از هر طرف بخوبی دیده میشد. همه راهها به دیوار شهر باز شده بود و در این اواخر تقریباً هر روز، شهر مستقیماً زیر رگبار گلوله و تفنگ دشمن قرار گرفته بود.

دسته های نیم گرسنه سربازها، که اضطراب و تلاش جنگ آنها را کوفته بود، با چهره های خسته و عبوس در خیابانهای باریک راه میرفتند. از آنسوی پنجره خانه ها، صدای ناله زخمیان بگوش میرسید. فریادهای هذیان، دعای زنها و شیون بچه ها در هوا موج میزد. مردم که بزمزمه حرف میزدند، جمله ها را نا تمام رها میکردند و با گوش داری پرهیجانی ناگاه از خود می پرسیدند: «این صدای پیشرفت دشمن نبود؟»

بدتر از همه شب بود. ناله ها و فریادها در سکوت شبانه با وضوح بیشتری بگوش میرسید. سایه ها، مخفیانه از دره های کوه نزدیک بطرف دیوارهای نیمه ویران شهر میخزیدند.

ماه مثل سپری که ضربه های شمشیر آنرا بدو نیم کرده باشد، از یکطرف اردوی دشمن را از نظر پنهان کرده بود و از طرف دیگر روی حاشیه تاریک کوه میخرامید.

گرسنگی و کار زیاد، مردم شهر را که امیدی به کمک نداشتند، فرسوده کرده بود. مردم شهر با وحشت و هراس بماه، بحاشیه کوه که با دندان تیزش کمین کرده بود، به پنجه دان تاریک دره های تنگ و به جنجال اردوی دشمن خیره شده بودند. همه چیز بوی مرگ میداد، همه چیز با آنها از مرگ سخن میگفت و هیچ ستاره ای در آسمان نبود که بآنها دلداری بدهد.

مردم از روشن کردن چراغ خانه ها بیمناک بودند. تاریکی غلیظی خیابان را پوشانده بود و در این تاریکی، زنی که قبائی بلند و سیاه سر تا نوک پایش را پوشانده بود، مثل ماهی نآرامی که در اعماق رودخانه بیقراری کند، بی صدا حرکت میکرد. وقتیکه مردم او را میدیدند زمزمه میکردند که: خودش است؟

بله. خودش است.

و بعد خودشان را درشکاف دیوار هشتی ها پنهان میکردند و یا سرهایشان را می دزدیدند تا او از کنارشان بگذرد.

رئیس گشتی ها یکبار باو گفته بود:

- مانا ماریانا! باز هم بیرون آمدی؟ مواظب باش که اگر کشته شدی هیچکس زحمت پیدا کردن مقصر را بخود نمیدهد...

ماریانا خودش را آماده کرد و بانتظار ایستاد؛ اما گشتی ها راهشان را کشیدند و رفتند. معلوم نبود جرئت نمیکردند یا عارشان میآمد که دست بروی او بلند کنند بهرحال نظامیان از او، مثل یک جسد میترسیدند و او تنها و سرگردان، حرکت خود را از این خیابان به آن خیابان ادامه میداد. ماریانا با قبای بلند و سیاهش، گوئی تجسم بدبختی شهر بود و آن چنان آرام حرکت میکرد که گوئی، صداهای وهم انگیزی که از شب برمیخواست، ناله ها، فریادها و زمزمۀ عبوس سربازانی که امید پیروزی را از کف داده بودند، در دنبالش راه افتاده بود.

مادری که در سرزمین پدرانش ایستاده بود، به پسرش و به کشورش فکر میکرد؛ زیرا که فرزند او، فرمانده سربازانی بود که شهر را ویران کرده بودند و پسرخوشحال و زیبا و سنگدل او، سرکردۀ دشمن بود. هنوز چیزی از زمانی که او، با غرور به فرزندش نگاه میکرد نگذشته بود. او میخواست فرزندش را همچون هدیه گرانبهائی برای کشورش نگاهدارد، او فرزند دلیری ببار آورده بود که به کشورش، به سرزمینی که خودش در آن بوجود آمده بود، بسرزمینی که فرزندش درآن متولد شده و پرورش یافته بود هدیه کند. قلب ماریانا، با بند نامعلوم، به سنگهائی که اجدادش با آن خانه هایشان را بنا کرده بودند و دیوار عظیم شهر را بپا ساخته بودند، بخاکی که استخوان همبستگان او در آن دفن شده بود – بافسانه ها – بآوازها و امیدهای مردم بسته شده بود. حالا این قلب یکی از عزیزانش را از دست داده بود و میگریست. ماریانا احساس میکرد ترازوئی که در یک کفه آن محبت فرزندش و در کفۀ دیگر عشق به سرزمینش قرار داشت، در دلش سنگینی میکند و نمی توانست بگوید که کدام یک از این دو کفه سنگین تر است.

ماریانا با این شکل، هرشب در خیابانهای شهر سرگردان بود و خیلی ها او را بجا نمیآوردند، از ترس یکه میخوردند. مردم می پنداشتند که اندام سیاه او شبح مرگ است که آنقدر بآنها نزدیک شده است و هنگامیکه او را میشناختند بدون هیچ حرفی از مادر یک خائن روی میگرداندند.

ولی یک روز، در یکی از گوشه های پرت دیوار شهر، ماریانا زن دیگری را دید که در کنار جسدی زانو زده است. آن زن بلند کرده بود و دعا میکرد. بالای سراو، سربازها به صدای بلند با هم حرف میزدند. ماریانا پرسید:

- برای چه؟

- حالا که پسرم با شرف و افتخار، بخاطر کشورش جنگیده و کشته شد، میتوانم بگویم که من، همیشه برای او دلواپس بوده ام. پسرم جوان خوش قلبی بود و علاقۀ عجیبی بخوش گذرانی داشت. میترسیدم که مبادا شهرش را گیر بیندازد. همانطور که پسر ماریانا، دشمن خدا و مردم، و فرمانده دشمنان ما، اینکار را کرده. لعنت براو! نفرین به رحمی که او را پرورش داده!

ماریانا صورتش را پوشاند و بسرعت از کنار آن زن دور شد. روز بعد خودش را به مدافعان شهر رساند و گفت:

- پسرم دشمن شماست. یا مرا بکشید. یا دروازه را باز کنید  که به نزد او برم...

و سربازها جواب دادند:

- تو یک انسانی، و کشور تو باید برایت خیلی ارزش داشته باشد. دشمنی پسر تو با بیش از همۀ ماست.

- من مادر او هستم. من او را دوست می دارم و احساس می کنم برای عملی که او انجام داده می باید سرزنش شوم.

بعد، سربازان مدافع با یکدیگر مشورت کردند، تصمیم گرفتند و باو گفتند:

- کشتن تو، بخاطر گناهی که پسرت کرده، برای ما افتخاری نیست. ما میدانیم که تو نمی توانی در این گناه وحشتناک راهنمای او باشی ماریانا. ما خوب می فهمیم که تو چقدر ناراحتی ولی شهر احتیاجی ندارد که تو را به عنوان گروگان نگهدارد. پسرت نمی تواند از تو نگهداری کند. او دیگر تو فراموش کرده است. اگر تو واقعا فکر میکنی که شایسته مجازاتی، این بزرگترین کیفر توست! ما میدانیم که این مجازات از مرگ وحشتناک تر است!

و ماریانا گفت:

- بلی براستی که وحشتناک تر است!

و باین ترتیب، دروازه را باز کردند و باو اجازه خروج دادند: و هنگامیکه که از سرزمین مادری خود دور میشد، سربازان تا دیری از حصار شهر باو نگاه کردند. ماریانا در خونی که پسرش ریخته بود خیس شد.

او، آرام حرکت میکرد زیرا که پاهایش به اکراه از خاک خود دور میشدند. ماریانا برجسد مدافعان شهر خم شد و با نفرت خنجری از میان آنها برداشت – زیرا که هرسلاحی، در نظر مادران، زشت و پلید است.

ماریانا آنچنان قدم برمیداشت که گوئی شیشۀ کوچک و گرانبهای مایعی را زیرلباس بلندش پنهان کرده است و می ترسد که مبادا قطره ای از آن بخاک بریزد. همچنان که اندام ماریانا درنظر کسانیکه از دیوار شهر بدو چشم دوخته بودند کوچک و کوچکتر میشد، همه احساس میکردند که با رفتن او، افسردگی و نا امیدی از آن شهر دور شده است.

ماریانا در جواب سئوال سربازان دشمن چنین گفت:

- فرماندۀ شما پسر من است.

هیچ یک از سربازها در گفته او شکی نداشتند. همه در برابر او بخاک افتادند، از او تمجید کردند، همه از شجاعت و دلیری فرزند او حرف میزدند و ماریانا، مغرور، سرخود را بالا گرفته بود و به سخنان ایشان گوش میداد، زیرا که فرزند او جز این نمی توانست باشد.

اکنون ماریانا در برابر کسی است که نه ماه پیش از تولد او را میشناخت. کسی که ماریانا هرگز او را از قلب خود جدا نکرده است. شمشیر و خنجر او، به سنگهای گرانبها آراسته بود. ماریانا میدید که پسرش، به همان شکلی که بارها درخواب دیده بود درآمده است، نیرومند و مشهور!

پسرش او را بوسید و گفـت:

- مادر! حالا که تو آمدی، فردا من این شهر لعنتی را فتح میکنم!

و ماریانا جواب داد:

- همان شهری که درآن متولد شدی.

و فرمانده دشمن که از عطش فتح و افتخار دیوانه شده بود، مست از کبر و غرور پاسخ داد.

- من دراین دنیا و برای این دنیا متولد شده ام و میخواهم تا دنیا را بلرزانم! من این را بخاطر تو از دست دادم و وجودش چون خاری که در تن من باشد حرکت سریع مرا بطرف شهرت و افتخار به عقب می انداخت. فردا من این آشیانۀ احمقهای لجوج را از میان برمی دارم!

ماریا گفت:

- شهری که همه سنگها و کوچه هایش ترا از کودکی میشناسند و به خاطر می آرند.

- مادر! سنگ که زبان ندارد. سنگ لال است. سنگ ها همه لالند. مگر اینکه آدمیان آنان را به حرف آرند. بگذار کوهها از من سخن بگویند. این است آن چیزی که من آرزو دارم!

- پس انسانها چطور؟

- اوه، بلی، من آنان را فراموش نکرده ام مادر، من به آنان نیز نیازمندم. چرا که تنها در خاطر مردان است که خاطرۀ قهرمانان جاویدان می ماند!

ماریانا گفت:

- قهرمان کسی است که زندگی را در برابر مرگ و در مبارزه با مرگ به وجود می آورد. قهرمان کسی است که در مبارزه با مرگ پیروز میشود.

و پسر، اعتراض کنان گفت:

- نه! ارزش آن که شهرها را ویران می کند، با آن که شهرها را میسازد یکسان است. ببین مادر! ما اکنون نمی دانیم چه کسی رم را پی افکنده است؛ اینس یا رومولن اما نام الاریک و دیگر قهرمانانی که این شهر را ویران کرده اند درخاطر داریم. ما آنان را خوب میشناسیم...

مادر گفت:

- اما نام کدام یک بیشتر به جهان می ماند؟ کدام یک از نام ها؟

مادر و پسر تا هنگامیکه خورشید به آشیانه خود بازگشت سخن گفتند.

هرکه با مادر – که بوجود آورنده و سازنده است – از ویرانکاری سخن براند، بدان می ماند که زشتی را ستوده است. پسر ماریانا از این نکته  آگاه نبود. او نمی دانست که مادر از زندگی دفاع می کند؛ فقط از زندگی.

مادر همیشه با مرگ در ستیز است و همیشه، دستی که مرگ را به خانۀ آن ها میآورد، دستی است که مادرها آن را نمی فشرند. اما پسر ماریانا این موضوع را درک نمیکرد، زیرا افتخار که نابود کننده قلبهاست، کورش کرده بود.

پسر ماریانا نمی دانست که یک مادر، به همان اندازه که بی پرواست، میتواند بیرحم و هوشیار باشد. بخصوص هنگامیکه موضوع حیات انسانی که خود او آنرا آفریده و پرورش داده است درمیان باشد.

ماریانا با سر خمیده بزمین نشست و از دهانۀ چادری مقر فرمانده نیرومند بود، چشمش به شهری افتاد که اولین شیرینی های زندگی را با فرزند خود در آن حس کرده بود. دراین شهر بود که درد و تشنج میلاد فرزندی را که اکنون تشنه ویرانی است، در آن تحمل کرده است.

نور لاکی خورشید، دیوارها و برجهای شهر را برنگ خون درآورده بود و درخشش اندوهباری برجام پنجره ها فرو میریخت، آن چنان که گوئی شهر، با عصارۀ سرخ رنگ زندگی که از شکاف بدنها جاری بود، به هیات زخمی سخت درآمده است.

چیزی نگذشت که شهر، همچون جسدی سیاه شد و نور ستاره ها به هیات شمعی درآمد که به هنگام حمل تابوت مردگان روشن میکنند.

ماریانا خانه های تاریکی را میدید که مردم آن، از ترس اینکه مبادا توجه دشمن را جلب کنند، همه شمعها را خاموش کرده اند.

ماریانا میدید که خیابانها، همه در اندوه غرق شده اند و بوی تجزیۀ اجساد، هوای شهر را خفه کرده است.

ماریانا زمزمۀ پیچیدۀ مردمی را که بانتظار مرگ نشسته بودند می شنید. اینها همه را می دیدند. همه اینها، در انتظار تصمیم کسی بودند که بسیار بدو نزدیک و سخت از برای او عزیز بود. اینها همه، گنگ و مبهوت، بانتظار تصمیم او ایستاده بودند.

ماریانا خود را مادر همۀ مردم آن شهر احساس میکرد.

ابرها، از تیزترین قله های کوه، به جانب دره سرازیر شدند و ناگهان، همچون اسبان برسر شهر فرود آمدند.

فرمانده دشمن گفت:

- امشب اگر هوا خوب تاریک باشد میتوانیم حمله کنیم!

و همچنان که شمشیر خود را آزمایش میکرد گفت:

- وقتیکه خورشید به چشم انسان بتابد کشتن حریف کاری مشکل است. برق سلاح نمیگذارد که حریف خود را ببینی!

مادر گفت:

- بیا پسرم؛ بیا سر خود را به روی سینۀ من بگذار و بیا استراحت کن پسرم. بخاطر داشته باش که تو در خردسالی سخت مهربان و بشاش بودی و مردم همه دوستت می داشتند...

پسر، سرخود را بر دامان مادر گذاشت و همچنانکه چشمهای خود را فرو می بست گفت:

- من فقط افتخار را دوست می دارم. و تو را هم بخاطر آن دوست می دارم که مرا، این چنین که هستم بار آورده ای.

ماریانا پرسید:

- زنان را چطور؟

- زن فراوان است مادر، مردان از زن نیز، چون هرچیز شیرین دیگر، خسته میشوند.

ماریانا گفت:

- پس تو آرزو نداری که فرزندی داشته باشی؟

- چرا؟ برای آن که به خون کشیده شود؟ آخر ممکن است یکی چون من پدید آید و او را بکشد و بدین گونه رنج و اندوه مرا سبب شود.

ماریانا آهی کشید و گفت:

- تو خیلی زیبائی. اما افسوس که چونان رگه های صاعقه، آبادی ها را از میان می بری.

پسرش با لبخندی جواب داد:

- درست است. چون صاعقه ام...

و بعد، چون کودکی برسینۀ مادر بخواب رفت.

همینکه ماریانا احساس کرد که فرزندش فرمانده دشمن بخواب رفته است، خرقه سیاهش را بروی او کشید و ناگهان خنجری را که در دست داشت در قلب او فرو برد. فرمانده یک دم برخود لرزید و سپس سرد شد. ماریانا اشتباه نکرده بود، چه کسی بهتر از او میدانست که قلب فرزندش در کجا می تپد؟

لحظه ای بعد، جسد فرزندش را بزیر پای نگهبان افکند که مبهوت ایستاده بودند، و جانب شهر، چنین بانگ برداشت:

- من؛ آنچه را که می توانستم، از برای کشور خویش انجام دادم. و اکنون چون مادری واقعی درکنار پسر خویش می مانم. دیگر بسیار دیر شده است. دیگر هیچ وقت فرزندی از من به جهان نمی آید. دیگر زندگی من بدرد هیچکس نمی خورد.

هنوز خنجر از خون مادر و فرزند گرم است.

ماریانا خنجر را، با دستی استوار در سینۀ خویش فرو برد. یکبار دیگر ماریانا خنجر را درست فرود آورده بود زیرا که پیدا کردن یک قلب دردناک چندان مشکل نیست.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب هفته یکشنبه 6 اسفند ماه 1340
  • تاریخ: شنبه 31 خرداد 1399 - 20:35
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 189

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 1461
  • بازدید دیروز: 6500
  • بازدید کل: 15026692