Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

بیگانه - قسمت اول

بیگانه - قسمت اول

نوشته: آلبر کامو
ترجمه: ع . ش

امروز مامان مرده است.

چه باید کرد زندگی همین است نمیدانم شاید دیروز مرده باشد یک تلگراف از آسایشگاه باین مضمون رسید!

مامان مرده مراسم دفن و کفن فردا انجام می شود

با تقدیم احترام.

از این تلگراف چیزی مفهوم نمی شود دیروز مرده باشد آسایشگاه پیرمردان در مارانگو در بیست کیلومتری الجزیره واقع شده و من فکر می کردم که با اتوبوس ساعت چهار سوار شده و بعدازظهر آنجا خواهیم رسید با این ترتیب میتوانم در مراسم سوگواری شرکت نموده و فردا عصر مراجعت کنم و از ارباب خود دو روز مرخصی تقاضا نمودم فکر نمیکردم که با مرخصی باین کوتاهی که مسئله مرگ در میان باشد موافقت نکند اما معلوم بود که حالت رضایت بخشی ندارد و ضمناً باو گفتم این تقصیر من نیست.

پاسخی بمن نداد فکر کردم که می بایست این موضوع را باو بگویم در هر حال چاره ای جز این کار نداشتم و او وظیفه اش بود که بجای این ناراحتی ها لااقل بمن تسلی بگوید.

البته فردا صبح که مرا در حال سوگواری به بیند تسلیت خواهد گفت وضع حال هم بطوری بود مثل اینکه مامان هنوز نمرده وقتی مرده را بخاک سپردند مسئله کمی جدی میشد و هر کسی در این مورد به وظیفه خود عمل خواهد کرد.

در ساعت دو باتوبوس سوار شدم هوا بسیار گرم بود مطابق معمول نهار را در رستوران سلست صرف کردم آنها صبح از وضع من ناراحت بودند و تسلیت بمن گفت.

راست است انسان بیش از یک مادر ندارد.

وقتی خواستم بروم تا دم در به مشایعت من آمدند کمی ناراحت بودم برای اینکه مجبور بودم به منزل امانوئل رفته یک کروات مشکی و لباس سوگواری بعاریت بگیرم او هم چندی پیش عموی خود را از دست داده بود.

در راه خیلی دویدم تا خودم را باتوبوس ساعت دو برسانم این عجله و شتاب و این دویدن های پی در پی با گرد و غبار جاده و بوی زننده ای که از روغن و بنزین اتومبیلها استشمام می شد بناراحتی درونی من میافزود.

در تمام مدتی که اتوبوس پیش میرفت تقریباً خوابیده بودم وقتی بیدار شدم یک افسر ارتش در کنار من نشسته بود چشمش بمن افتاد خندید و گفت مثل این است که از راه دور آمده اید برای اینکه صحبت زیاد نکنم جواب مثبت دادم.

محل آسایشگاه در مسافت دو کیلومتری دهکده قرار گرفته بود و بقیه راه را پیاده رفته و در رفتن عجله می کردم شاید بتوانم مامان را قبل از بخاک سپردن یک بار دیگر ببینم.

اما دربان بمن پاسخ داد که بایستی به رئیس پاسگاه مراجعه کنم رئیس پاسگاه مرا در دفتر خود پذیرفت او مرد سالخورده ای بود که نشان لژیون دو نور بسینه اش دیده می شد.

با چشمانی روشن بمن نگریست بعد دستم را فشرد و مدت زیادی در دست خود نگاه داشت بطوریکه نمی توانستم دست خود را بیرون بکشم بعد پرونده ای را مطالعه کرد و سپس گفت:

- سه سال پیش مادام مورسولت باینجا وارد شد شما تنها محافظ و پشتیبان او بودید.

بتصورم رسید که او می خواهد از جهتی مرا سرزنش کند باین علت موضوع را برای او تشریح کردم اما او سخنم را برید و گفت لازم نیست خود را تبرئه کنید من پرونده مادرتان را مطالعه کرده ام راست است شما قادر نبودید نیازمندیهای زندگی او را رفع کنید او کسی را می خواست که پرستار و محافظ او باشد حقوق شما بسیار جزئی و ناچیز بود با وصف این حال مادرتان همیشه در اینجا براحتی زندگی می کرد، گفتم: بلی... آقای رئیس

او اضافه کرد.

- میدانید که او در اینجا دوستان زیادی همسال خودش داشت و میتوانست از درآمد خود صرفه جوئی زیاد بکند او زن پیر و سالخورده ای بود و شما جوان بودید و از زندگی با او کسل و پژمرده می شدید.

حقیقت همین بود مامان وقتی با من زندگی می کرد همیشه نگاه های او مرا متأثر می ساخت در روزهای اول که قدم به آسایشگاه گذاشته بود گاهی می گریست اما عادت او بود و علت دیگر نداشت و در روزهای آخر اگر او را از آسایشگاه خارج می کردند بگریه میافتاد.

همیشه این عادت همراه او بود هرکاری که میکرد برحسب عادت بود و بهمین جهت در روزهای آخر کمتر بدیدن او میرفتم زیرا مجبور می شدم از تعطیل یکشنبه خود صرف نظر نمایم دیگر آن زحمت سوار اتوبوس شدن و آمد و رفت را بحساب نمیاورم بازهم رئیس پاسگاه با من بنای صحبت کردن را گذاشت من دیگر بسخنان او گوش نمی کردم بعد بمن گفت:

- خیال می کنم میل دارید مادرتان را ببینید.

بدون اینکه حرفی بزنم ازجا برخاستم و او قبل از من بطرف در رفت و در راهرو بمن گفت:

- ما او را به سردخانه برده ایم برای اینکه میترسیدم دیگران از دیدن او ناراحت شوند. هروقت یکی از ساکنین اینجا می میرد دیگران تا دو سه روز اظهار ناراحتی می کنند و کار برای دیگران مشکل می شود.

از یک حیاط کوچک گذشتیم چند پیرمرد دسته دسته گرد هم نشسته صحبت می کردند بطوریکه صدای مکالمه آنها از پشت بگوش ما میرسید.

در آستانه در یک ساختمان کهنه، رئیس از من دور شد و گفت :

- آقای مورسولت من شما را تنها می گذارم و در دفتر منتظر شما هستم.

سپس افزود:

- مراسم بخاک سپردن موکول به ساعت ده فردا شده و ما فکر می کردیم که در این مدت شما می توانید برای او دعا بخوانید یک موضوع دیگر.... مادرتان بارها به دوستان خود گوشزد کرده بود که میل دارد با تشریفات مذهبی بخاک سپرده شود من آنچه لازم بود از طرف خود برای او انجام دادم ولی خواستم شما هم این مسئله را در نظر داشته باشید.

از او تشکر کردم... مادرم زن پرهیزکاری بود اما هیچ بیاد ندارم که درباره مراسم مذهبی اصرار داشته باشد داخل شدم آنجا یک سالن کاملاً ورزشی بود دیوارهای سفید و کف سالن بسیار تمیز بود.

چند صندلی و مبل و نیمکت در کنار دیوار دیده می شد و دو صندلی را بطوری مقابل هم قرار داده بودند که بشکل یک نیمکت تابوت روی آن قرار داده شده بود معلوم بود تابوت را بتازگی بسته و میخ های آن کاملاً فرو نرفته بود.

نزدیک تابوت یک زن پرستار دیده می شد این زن عرب بود و پیراهن بلند سفیدی در برداشت و کلاهی سبز رنگ بسر گذاشته بود.

در این لحظه دربان بدنبال من وارد سالن شد معلوم بود تمام راه را دویده و نفس های بلند می کشید و در آن حال با لکنت زبان این چند کلام را گفت:

- تابوت را بسته اند اما من باید در تابوت را بردارم تا شما او را ببینید.

پاسخ دادم! خیر

اما او اصرار داشت که باید این عمل را انجام دهد بطوریکه نتوانستم زیادتر اصرار کنم.

باز گفتم خودتان میدانید به مقرارت اینجا آشنا نیستم او سبیلهای خود را بین لبها می جوید و می گفت بلی من میدانم که شما میل دارید او را به بینید.

این مرد چشمانی زیبا و روشن و صورتی سرخ داشت یک صندلی بمن تعارف کرد و خودش روی صندلی دیگر نشست.

نگهبان چون او را دید ازجا بلند شد و بطرف در رفت.

در این حالت دربان می گفت:

- راستی مادر شما شانس خوبی داشت.

من نمی فهمیدم مقصود او چیست و از زیر چشم به زن پرستار که مقابل تابوت نشسته بود نگاه می کردم.

این زن نقابی بصورت داشت و بطوری بود که از پیشانی به پائین صورت او دیده نمی شد.

او هم چون خودش را در بین ما بیگانه دید ازجا برخاست و مانند نگهبان از آنجا خارج شد.

بعد از رفتن او دربان بمن گفت:

- منهم میروم و شما را تنها میگذارم.

من درحالی ایستاده بودم که او در پشت من قرار گرفته بود سخنانش را می شنیدم اما معانی آنرا نمی فهمیدم و شتاب داشتم که او هم هرچه زودتر از آنجا خارج شود.

اطاق کاملاً روشن بود و دو چراغ زنبوری در دو طرف اطاق می سوخت منهم از بس سراپا ایستاده بودم میل داشتم استراحت کنم.

بدون اینکه روی خود را بگردانم بدربان گفتم چند وقت است که شما اینجا کار می کنید.

فوراً جواب داد پنج سال است.

بعد از این باز شروع به صحبت نمود و پر حرفی زیاد کرد و تمام صحبتهای او از مسائلی بود که به درد من نمی خورد و برای من مفهومی نداشت فقط از تمام صحبتهای او دانستم که او از مدتی پیش دربان بود و اهل پاریس است.

چون صحبت پاریس پیش آمد ناچار در پاسخ او گفتم آه پس شما اهل پاریس هستید خیال می کردم از مردم این ناحیه هستید بعد بیادم آمد که قبل از مراجعه به رئیس پاسگاه این مرد درباره مادرم بعضی چیزها گفته بود بمن یاد آور شد که هرچه زودتر مراسم بخاک سپردن باید انجام شود و اشاره کرده بود که درصحرا هوا بسیار گرم می شود.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب بیگانه موسسه مطبوعاتی فرخی
  • تاریخ: چهارشنبه 6 فروردین 1399 - 08:27
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 486

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 2617
  • بازدید دیروز: 6257
  • بازدید کل: 14381988