Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

خداحافظ مادرم - قسمت آخر

خداحافظ مادرم - قسمت آخر

نوشته: رومن گاری
نویسنده بزرگ فرانسه
ترجمه: رضا عقیلی

چهره اش حاکی از کمال اطمینان و قوت قلب بود؛ پیشگوئی مادرم حقیقت داشت، و بعدها بمن میگفتند که او این موضوع را از پیش میدانست و شاید این پیشگوئی مبنی بر پیمانی بود که او با تقدیر و حوادث بسته بود؛ شاید در موقع تغییر یا تعیین سرنوشت، هنگامیکه نصیب ویرا در دنیا زجر و محنت. براین عقیده استوار گشتم که هنگام جنگ، زمانی که در میان طوفانی از حوادث خطرناک، دست و پا میزدم در وسط مهلکه های مرگبار- که راه گریز و مفری نداشتم – بدون آنکه کمترین زیانی بمن برسد و به سلامت بیرون جستم.

آن روز به مادرم گفتم:

- یک دهم از خلبانان، از این جنگ رهائی نخواهند داشت و جان به سلامت نخواهند برد.

با نگاهی وحشتزده، لحظه ای بمن چشم دوخت،من نیز دستش را گرفتم؛ ولی بلافاصله همان جا، اما با لحنی تضرع آمیز و ملتسمانه تکرار کرد:

- مطمئن باش، بتو هیچگونه چشم زخمی نخواهد رسید.

منهم برای رفع نگرانی او گفتم:

- مادرم، بتو قول میدهم که هرگز بمن آسیبی نخواهد رسید.

اندکی بفکر فرو رفت، از وجناتش پیدا بود که در درونش غوغائی است، آنگاه مانند غیبگوئی که مطلبی بوی الهام شده باشد، گفت:

- شاید مختصر جراحتی بپایت وارد آید.

چند هفته از حمله آلمانها نگذشته بود که سرباز مأمور ابلاغ نامه ها، تلگرافی با این مضمون بدسم داد: «مادر سخت بیمار، فوراً حرکت.»

صبح زود وارد «نیس» شدم و با عجله خود را به بیمارستان «سن آنتوان» رساندم، مادرم را دیدم که در بالش فرو رفته، با گونه هائی گود افتاده و حالتی پریشان و مضطرب روی تخت بیمارستان آرمیده بود. روی میز سه پایۀ تخت بیمار، مدالی که در سال 1932 در مسابقۀ «پینگ پونگ» شهر، به عنوان جایزه، نصیبم شده بود، دیده میشد؛ چون چشمش بمن افتاد با لحن قاطعی گفت:

- تو احتیاج به زنی داری که همیشه کنارت باشد.

من گفتم: «جوانانی مانند من فراوانند و هیچ یک زن ندارند.» ولی او گفت:

- تنهائی برای تو مشکل تر از سایرین است.

حالش اندکی رو به بهبود میرفت؛ چند دست با او «بلوت» بازی کردم؛ همانطور که مشغول سیگار کشیدن بود، سراپای مرا به دقت ورانداز میکرد؛ احساس کردم در مغزش مشغول طرح نقشه هائی است، ولی من بکلی از افکار  و اندیشه های او دور بودم حتی قادر نبودم گوشه ای از آنچه که در مخیله اش خطور میکرد، بحدس دریابم؛ بعداً معتقد شدم که درست در همین لحظه بود که او برای اولین بار نقشه هائی برای آینده، پیش خود طرح میکرد.

مرخصی من در شرف پایان بود، نزدیک تختخوابش رفتم تا از او خداحافظی کنم؛ نمیدانم چگونه ممکن است صحنه جدائی مادر پیر و دردمندی را، با یگانه جوانش که باستقبال مخاطرات حتمی جنگ میرفت، تشریح کرد؟ کلمات قدرت تو توصیف آنرا ندارد و اصلاً هنوز کلماتی برای تعریف چنین صحنه ای در فرهنگ زبانهای دنیا وجود ندارد.

- به امید دیدار!

او را در آغوش گرفتم و لبخند زنان، گونه ام را روی چهره اش نهادم، تنها او بود که معنای لبخند مرا میدانست؛ او نیز لبخند میزد و بمن گفت:

- برای خاطر من ابداً نگران نباش و کمترین اضطرابی بدل راه مده؛ من اسب پیری هستم که تا اینجا خود را نگاهداشته ام و شاید چند صباح دیگر هم بتوانم برپای بمانم و خود را نگاهدارم؛ کلاه را از سرت بردار.

کلاهم را برداشتم؛ دستش را روی پیشانیم گذاشت و علامت صلیب کشید و گفت:

- ترا حلال کردم؛ دعای خیر من بدرقۀ راه تست.

از کنار تختش برخاستم و براه افتادم. نزدیک در، هر دو با تبسم، یکبار دیگر، بهم نگاه کردیم؛ از همان دم احساس آرامش کردم؛ گوئی چیزی از شهامت و جرأت، که در نهاد این مادر رنجدیده و شجاع بود در من رخنه کرد و سراپای وجودم را فرا گرفت، و برای همیشه در من باقی ماند. پس از شکست فرانسه، من از راه افریقای شمالی و جبل الطارق به انگلستان رفتم. نامه های اولیه مادرم، کمی پس از ورودم به انگلستان بدستم میرسید و چون فرانسه در اشغال آلمانها بود، ارتباط بین فرانسه و انگلستان، بکلی قطع شده بود و نامه ها از طریق کشور سوئیس به مقصد فرستاده میشد؛ نامه های مادرم نیز بوسیله زنی که با وی دوست بود و در سوئیس سکونت داشت، در انگلستان بدستم میرسید.

سه سال و شش ماه بعد به «نیس» بازگشتم؛ در طول این مدت هر کجا بودم، از احوال مادرم بی اطلاع نبودم؛ برایم مرتباً نامه مینوشت. در تمام نامه هایش بمن قوت قلب میداد و مرا به استقامت و جان فشانی تشویق میکرد؛ این نامه ها که از یک روح بلند و اراده ی آهنین سرچشمه میگرفت، به منزلۀ رشته هائی بود که خون مرا به تار و پود قلب او وصل میکرد و بمن نیروی تازه ای می بخشید. در این موقع در قسمت «ر- ر- ف» مأموریت شبانه ای بمن محول شد: این همان مأموریتی بود که «بی – بی – سی» یعنی صدای انگلستان، اعلام کرد:

«نیروی هوائی فرانسه که در پایگاههای انگلستان مستقر بودند، کشور آلمان را به شدت بمباران کرد...»

این خبر هیجان انگیز بقدری باعث مسرت و شادمانی مادرم شده بود که در نامۀ بعدی برایم نوشت:

«فرزند پیروز و برومندم؛ ما با اعجاب و تحسین، شرح پیروزیهای افتخار آمیز و عملیات قهرمانی تو را در روزنامه ها میخوانیم، آری! بالهای تو بر فراز آسمان شهرهای هامبورگ، برمن، کولونی، گسترده شده و در قلوب دشمنان کشور، رعب و هراسی شدید افکنده است هرلحظه برسر آنان سیلی از مرگ و مصیبت فرو میریزد.»

من از دریچۀ فکر او، نحوۀ قضاوتش را بخوبی میدانستم، نظر او، هریک از بمب افکن های قسمت «ر- ر- ف» که در هر نقطه بمبی میانداختند، خلبان آن بمب افکن جز من، کسی دیگر نبود؛ از هر بمبی، طنین صدای مرا می شنید و تصور میکرد که من، در تمام جبهه ها برای مقابلۀ با دشمن حضور دارم نالۀ آنان از دست من به آسمان بلند است! هربار که یکی از هواپیماهای آلمانی، بوسیلۀ هواپیماهای شکاری انگلستان برزمین میخورد، اولین موفقیت را به حساب من منظور میکرد؛ به عقیدۀ او بایستی صحبت من نقل تمام محافل باشد و پیاده روهای بازار «بوفا» در شهر «نیس» میبایستی تهور و جلادت مرا منعکس کند. مگر اینکه او مرا خوب می شناخت و میدانست که من همان قهرمان بازی «پینگ پونگ» سال 1932 شهر «نیس» هستم که موفق بدریافت مدال شده ام؟

کم کم نامه هایش، مختصر و کوتاهتر میشد و از خطوط آن پیدا بود که در نوشتن عجله داشته و از آن به بعد نامه ها را، با مداد می نوشت. گاهی چهار یا پنج نامه اش یکجا بدستم میرسید.

روی هم رفته حالش خوب بود و «انسولین» را قطع کرده بود؛ در یکی از نامه هایش نوشته بود:

«فرزند عزیز و مایۀ افتخارم؛ از داشتن فرزندی چون تو، مباهات میکنم و برخود می بالم... زنده باد فرانسه» در این نامه ها، اثری از غم و اضطراب وجود نداشت، معهذا از خلال آنها، چیزی که مایۀ تأثر و نگرانی باشد احساس میشد؛ مثلاً در نامه ای نوشته بود:

«کوچولوی من؛ از تو تمنا میکنم که در میدان نبرد، موقعی که بر فراز آسمانها با دشمن خونخوار، مقابله و پیکار میکنی، ابداً بفکر من نباش، و از بابت من نگرانی بخود راه نده، خیالت از ناحیۀ من، آسوده باشد؛ حالم خوبست و چیزی که باعث تشویش خاطر تو باشد، در اینجا وجود ندارد، توحالا یک مرد حسابی شده ای و بخاطر داشته باش که دیگر بمن نیازی نداری، تو دیگر «بچه نیستی و میتوانی روی پای خودت بایستی، کوچولوی نازنینم؛ هرچه زودتر ازدواج کن، من در کمال سلامتی بسر میبرم، دکتر «رزانف» پزشک سالخورده، از حال من نهایت رضایت را دارد و بتو سلام دوستانه و درود میفرستد؛ کوچولوی عزیزم: انسان باید همیشه شهامت و بردباری داشته باشد؛ جرأت و شهامت داشته باش؛ مادرت.»

از خواندن این نامه بی اختیار قلبم فشرده شد؛ به نظرم رسید که در این نامه مطلبی ناگفته مانده و چیزی بر وفق مراد و مقصود انجام نشده است، اما اصل و اهمیت قضایا برای من فقط حیات مادرم است و بس که او هم بحمدالله سالم است و هر روز که میگذاشت امیدم بدیدارش زیادتر میشد.

روزی که از کشتی پیاده شدم، از دریافت نامه های کوتاهی که مادرم از «نیس» برایم میفرستاد، احساس شور و شعف، میکردم مثل اینکه او هم حس میکرد، قریباً به آرزوهایش خواهد رسید؛ در این نامه ها، کلمات مطایبه آمیزی که آمیخته با محبت قلبی بود. بچشم میخورد ولی من مفهوم آنها را بخوبی درک نمیکردم، در آخرین نامه نوشته بود:

«فرزند عزیزم: سالهاست که دست روزگار بین ما جدائی انداخته و انتظار دارم که تو تا بحال، باین جدائی عادت کرده و بآن خو گرفته باشی، زیرا من تا ابد زنده نخواهم ماند و بالاخره باید روزی برای همیشه از تو جدا شوم؛ بخاطر داشته باش که من هیچوقت باعث شک و بدگمانی تو نشده ام؛ امیدوارم روزی که بخانه بازگشتی و همه چیز را دانستی، آنوقت مادر پیرت را معذور بداری؛ یقین دارم در آن موقع مرا خواهی بخشید، زیرا کار دیگری از دستم ساخته نبود و نمی توانستم طرز دیگری رفتار کنم. مادر پیر تو.»

پاریس آزاد شد؛ من مأمور همکاری با نیروی مقاومت ملی شده بودم با چتر نجات در منطقه «آلپ ماری تیم» فرود آیم، میترسیدم از اینکه مبادا به موقع نرسم. پیاده شدن نیروی جنوب، از کشتی به سواحل جنوبی فرانسه، مأموریت و فرود آمدن مرا با چتر نجات آسانتر کرده بود. بلافاصله فرمان مأموریت مخصوصی با این مضمون بمن ابلاغ شد:

«مأموریت خیلی فوری – استرداد اسرا» من در حالیکه نوار سبز و مشکی که نشانۀ انتضاء خدمت بود بر روی سینه بالای نشان «لژیون دونور» و نشان «صلیب جنگ» و پنج شش مدال افتخار دیگر که هیچیک را فراموش نکرده ام داشتم و سردوشی درجه سروانی روی شانه ام نصب شده بود.

کلاهم را تا روی چشمانم پائین کشیدم، و بسوی «نیس» حرکت کردم و با نامه ای که در جیب داشتم و سوابق خدمت من بود و راه را برای ورود به خدمت در سفارتخانه برویم باز میکرد، نامه ای که چون سرب بر وزن بدنم میافزود. سرمست از افتخار و نشاط جوانی، قدم به شهر نهادم. آری، اینک پس از گذشت سالها، دیگر میتوانستم آرزوهای یگانه موجود دوست داشتنی و غزیزی را که در این دنیا داشتم برآورده و به رویاهایش تحقق بخشم.

در مهمانخانه «مرمونت»، همان جائی که محل کار و سکونت مادرم بود، کسی به استقبالم نیامد و چون نشانی او را دادم، هیچکس او را نشناخت فقط اطلاعات مبهمی از وضع زندگی گذشته او داشتند، بسراغ دوستانم رفتم ولی هیچیک را پیدا نکردم زیرا همگی پراکنده شده بودند، بالاخره پس از صرف ساعتها وقت، حقایق دستگیرم شد، آری! مادر رنجدیده ام، چند روزی پس از آخرین ملاقات در بیمارستان «سن آنتوان» یعنی سه و سال و نیم قبل، و مدتی پیش از آنکه به انگلستان عزیمت کنم، دیده از جهان فرو بسته بود.

ولی او میدانست من توانائی آن را ندارم که بدون احساس کمک و پشتیبانی او خود را حفظ کرده و بر روی پایم بایستم. لذا قبلاً پیش بینی لازم را کرده بود:

زن مهربان و مال اندیش در آخرین روزهای عمرش، قریب دویست و پنجاه نامه نوشته بود و نزد زنی که از دوستانش که در سوئیس اقامت داشت بامانت سپرده و باو سفارش کرده بود که هرچند روز یکبار، یکی از آنها را برایم بفرستد.

بی اختیار بیاد نگاههایش افتادم که آخرین بار در بیمارستان بمن دوخته و در مغزش مشغول طرح نقشه بود؛ آری، او در دوران حیاتش، نمونه بارزی از شجاعت و جرأت بود و مرا نیز دائماً تشجیع میکرد و در برابر حوادث و مشکلات، بمن درس استقامت و بردباری میآموخت، درسی که مدت سه سال و نیم از مرگش نیز ادامه داشت.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب هفته یکشنبه 23 اردیبهشت 1341
  • تاریخ: شنبه 2 فروردین 1399 - 15:38
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 566

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 2554
  • بازدید دیروز: 6257
  • بازدید کل: 14381925