Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

جزء از کل - قسمت هشتم

جزء از کل - قسمت هشتم

نوشته: استیو تولتز
ترجمه: پیمان خاکسار

حالم خوب نبود. دلیلش را نمی فهمیدم. تهوع نداشتم و جاییم هم درد نمی کرد. خلط یا مدفوعم رنگ غیر طبیعی نداشت. کاملاً با بیماری دوره ی کودکی ام و وقتی مادرم در غذایم مرگ موش می ریخت متفاوت بود. فقط احساس غریبی داشتم، شبیه یک بار که متوجه شدم که چهار ماه از تولدم گذشته و من نفهمیده ام. ولی واقعاً هیچ مشکل جسمانی یی نداشتم؟ یک چیزی بود، هرچند از هر چیز دیگری غیرعادی تر بود. متوجه بویی جزئی و عجیب شدم که از پوستم برمی خاست. خیلی جزئی. به سختی می شد بهش گفت بو. گاهی حسش نمی کردم. ولی بعضی وقت ها یک لحظه به مشامم می رسید و داد می زدم «دوباره پیدایش شد!»

یک روز صبح فهمیدم چیست.

هرکسی که تخیلی بیش فعال داشته باشد، خصوصاً که اغلب تخیلات هم منفی باشند، هرگز نباید از چیزی شگفت زده شود. تخیل می تواند فجایع قریب الوقوع را وقتی مشغول گرم کردن خودشان هستند کشف کند، خصوصاً اگر سوراخ های بینی ات را باز نگه داری. آدم هایی که می توانند بدون اشتباه آینده را بخوانند، موهبت بینایی ارزانی شان شده یا موهبت گمانه زنی؟ این دقیقاً کاری بود که آن روز صبح تخلیم انجام داد. تمام آینده های متحمل را دید و در یک لحظه تمام شان را به یکی خلاصه کرد. داد زدم «لعنت به من! من بیماری لاعلاج دارم!»

فراتر رفتم – سرطان. باید سرطان می بود؛ نمی توانست چیزی جز سرطان باشد، چون از وقتی که مادرم را این شاه امراض بلعیده بود سرطان همیشه موضوع کابوس هایی بود که نیمه شب ها از خواب بیدارم می کردند. حتا اگر هر روز از مرگ وحشت داشته باشی بعضی مرگ ها هست که به شان فکر نمی کنی – اسکوربورت، هشت پای غول آسا، سقوط پیانو- ولی هرکس که حتا فقط یک سلول مغزش کار کند نمی تواند سرطان را نادیده بگیرد.

خب! همین! مرگ! همیشه می دانستم یک روز بدنم دمار از روزگارم درخواهد آورد! تمام عمرم این احساس را داشتم که سرباز تنهایی هستم به دام افتاده و در سرزمین دشمن. دشمنان همه جا در کمینم بودند – کمر، پاها، کلیه ها، ریه، قلب – و در نهایت به این نتیجه می رسیدند تنها راه از بین بردن من یک عملیات انتحاری است. همه با هم نابود می شدیم.

با عجله از خانه آمدم بیرون و با ماشین از هزارتو خارج شدم. وقتی با سرعت از کنار بوته های سبز رد می شدم از این که دیدم همه چیز در آفتاب زیبای تابستانی غسل می کند وحشت کردم. معلوم است – همه را نرفته بودم و رفتم به مطبی که از بقیه به خانه ام نزدیک تر بود. برایم فرق نمی کرد چه دکتری، فقط دوست نداشتم خیلی چاق باشد (دکترهای چاق به اندازه ی آرایشگرهای کچل غیر قابل اعتماد هستند.) نابغه هم نمی خواستم باشد، فقط می خواستم چیزی را که خودم خوب می دانستم تأیید کند. روی تابلو برنجی روی در نوشته بود دکتر پ. سویینی. دویدم توی مطب. توی مطب. اتاق تاریک بود، تاریکی همه چیز را قهوه ای جلوه می داد: مبلمان، فرش، حال و هوای دکتر. قهوه ای. دکتر با انگشتانش روی میز ضرب گرفته بود، مردی میان سال با چهره ای آرام و موهای پرپشت قهوه ای. از آن آدم هایی بود که هیچ وقت کچل نمی شوند، از آن هایی که قبل از دفن هم سلمانی لازم دارند.

گفت «من دکتر پیتر سویینی هستم.»

«می دونم دکتری. نمی خواد جلو صورتم تکونش بدی. نمی دونی عنوان فقط به درد این می خوره که یه وقت نامه ت عوضی نره در خونه ی بقیه ی پیتر سویینی های غیر متظاهر دنیا؟»

دکتر به اندازه ی چند میلی متر در صندلی اش عقب رفت، انگار داشتم تف می کردم.

گفتم «ببخشید، فکر کنم یه کم عصبی هستم. خودت رو دکتر معرفی می کنی که چی بشه؟ یعنی کلی زحمت کشیده ی تا این حق رو به دست بیاری که دستت رو بکنی تو دل و روده ی مردم؟ شاید می خوای همه بدونن دکتری تا یه وقت یه بشقاب و جگر یا سیرابی تعارفت نکنن؟ من چه حقی دارم که آدمی رو براساس عنوانش قضاوت کنم؟»

«شما به نظر خیلی عصبی می آیید. چه کاری از دستم برمی آد؟»

گفتم «من مطمئنم که سرطان دارم. ازت می خوام هرکاری از دستت برمی آد بکنی تا این رو ثابت یا انکار کنی.»

«فکر می کنی چه سرطانی داری؟»

«خب، سرطان پروستات با توجه به سنی که دارم از همه محمتل تره.»

«تو همسن منی!»

«خیلی خب، با توجه به سن هر دو ما. این رو می تونم بگم که سرطان من خیلی شایع نیست. بدترین سرطان کدومه؟ منظورم وحشتناک ترین شون»

«سیگار می کشی؟»

«گاهی اوقات، اگه سیگاری بودم از سرطان ریه می ترسیدم، چون احتمالاً تا لب گور خودم رو می زدم که این چه غلطی بود کردی. سرطان ریه. می دونستم! خودشه! همین رو دارم. مطمئنم.»

با این که پشت میزش خوب دیده نمی شد احساس کردم دستش را زیر باسنش گذاشت. بالاخره گفت «خیلی خب، برات آزمایش می نویسم. آزمایش های خوشایندی هم نیستن.»

«سرطان ریه هم نیست.»

«درست می گی.»

هفته های بعد را با جزئیات بازگو نمی کنم. آزمایش های دردناک، دوره های وحشتناک انتظار، اضطراب دل پیچه آور. جسپر متوجه چیزی نشد ولی انوک فهمید یک جای کار می لنگد. تمام مدت فضولی می کرد تا بفهمد مشکل کجاست ولی نم پس ندادم. می خواستم قبل از این که به بقیه بگویم صد در صد مطمئن باشم. نمی خواستم امیدوارشان کنم.

یک ماه بعد دوباره رفتم مطب دکتر سویینی تا نتیجه ی آزمایش ها را نشان بدهم. زمانی که منتظر بودم نوبتم بشود امید دست از سرم برنمی داشت و زورم به افکار خوش بینانه ام نمی رسید.

«بفرمایید آقای دین. حال تون چطوره؟»

«بیا وقت تلف نکنیم. سرطانه، درست نمی گم؟»

«بله.»

قدیم ترها دکترها به بیمار نمی گفتند رو به موت است. بی اخلاقی حساب می شد.

حالا برعکس صادق است. لحظه شماری می کنند تا به تو بگویند.

«سرطان ریه؟»

«بله متأسفانه. از کجا فهمیدی؟»

خدایا! حق با من بود! داشتم به دست بدن خودم به قتل می رسیدم! زدم زیر خنده.

بعد از خنده دست کشیدم – دلیل خنده ام یادم افتاد.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب جزء از کل نشر چشمه
  • تاریخ: پنجشنبه 24 بهمن 1398 - 12:55
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 1825

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 1198
  • بازدید دیروز: 8338
  • بازدید کل: 15798271