Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

جزء از کل - قسمت هفتم

جزء از کل - قسمت هفتم

نوشته: استیو تولتز
ترجمه: پیمان خاکسار

یادداشت نویسنده: به محض این که میان کاغذهای پدرم پنج فصل ابتدایی خود زندگی نامه ی ناتمامش را پیدا کردم، نسخه ی اصلی من از این فصل روانه ی ماشین کاغذ خردکنی شد. تازه نوشتن کل داستان را تمام کرده بودم و حقیقتش ناراحت شدم – بیشتر به این دلیل که او دوره را بهتر از من شرح داده بود. نه فقط به این خاطر که نسخه ی او موجزتر بود، بیشتر به این دلیل که مثل من حاشیه نرفته بود، مثلاً شرح مفصلی که درباره تقویم هایی نوشته بودم که درشان عکس کشیش هایی با لباس هایی مشکوک چاپ شده بود. ولی از اینکه شرح پدرم از وقایع با شرح من تفاوت های بنیادین داشت رنجیدم. این تفاوت ها حتا در بخش قبلی (چهارم) هم که زحمت زیادی برایش کشیده بودم مشهود بود. با وجود این تحت تأثیر دو ستاره ی راهنمایم، یعنی بی طاقتی و تنبلی، هیچ بخشی از فصل چهارم را تغییر ندادم و تصمیم گرفتم خود زندگی نامه ی ناتمام پدرم را با ویرایشی جزئی به عنوان فصل پنجم کتاب منتشر کنم. نسخه ی خودم از فصل پنجم هنوز وجود دارد – نینداختمش در دستگاه کاغذ خرد کن. امیدوارم در گذر زمان ارزشی ویژه پیدا کند و به بالاترین قیمت فروخته شود.

 

 

 

زندگی من نوشته ی مارتین دین

داستان یک تک رو نوشته ی مارتین دین

داستان یک بازنده نوشته ی مارتین دین

زاده شده برای کنایه زدن نوشته ی مارتین دین

زندگی نامه ی بی عنوان مارتین دین نوشته ی مارتین دین

 

فصل اول

چرا این خود زندگی نامه را می نویسم؟ چون این حق طبقه ی من است، حالا قبل از این که شروع کنید به جیغ زدن، من درباره ی کار حرف نمی زنم، چه طبقه ی متوسط و چه متوسط رو به بالا. من درباره ی نبرد حقیقی طبقاتی حرف می زنم: آدم مشهور در برابر احمق عادی. چه خوش تان بیاید و چه نه من مشهور هستم و این یعنی شما باید برای تان مهم باشد که برای پاک کردن ماتحتم چند برگ کاغذ توالت مصرف می کنم، درحالی که من هیچ علاقه ای ندارم بدانم شما اصلاً خودتان را تمییز می کنید یا می گذارید همان طور بماند. می دانید روابط چگونه کار می کنند. بیایید بی خود تظاهر نکنیم چیزی غیر از این است.

تمام مشاهیری که زندگی نامه ی خود را می نویسند یک حقه سر خوانندگان شان سوار می کنند: یک سری حقایق وحشتناک و نفرت انگیز درباره ی خودشان می گویند تا شما فکر کنید عجب آدم های راستگویی هستند و بعد شیر دروغ ها را باز می کنند. من چنین کاری نمی کنم. من فقط حقایق را می گویم حتا اگر بوی کود بدهند. و همان طور که خودتان می دانید و من هم می دانم یک زندگی نامه ی شخصی باید سال های اولیه ی زندگی را هم پوشش بدهد (مثلاً مارتین دین در تاریخ فلان و فلان به دنیا آمد و به مدرسه ی فلان رفت و فلان زن را باردار کرد و از این قبیل)، ولی این کار را هم نمی کنم. زندگی من تا یک سال پیش هیچ ربطی به شما ندارد. در عوض، از جایی شروع می کنم که تغییر بزرگ پیش آمد.

چهل و یک سالم بود، بی کار بودم و با وجود پدر بودن، تنها با پولی که دولت برای بچه می داد زندگی می کردم. باید اعتراف کنم این چیزی نیست که کشور ما را فوق العاده کرده، بلکه چیزی است که باعث شده بتوانی وسط هفته بروی ساحل و کلی آدم ببینی. هفته ای یک بار باید می رفتم اداره ی بیمه ی بی کاری و به شان لیست جاهایی را ارائه می کردم که نتوانسته بودم درشان استخدام شوم و این کار هم روز به روز سخت تر و خلاقانه تر می شد. استخدام نشدن روز به روز مشکل تر می شود. بعضی رئیس ها هرآدمی را استخدام می کنند!

از این مهم تر دچار تحقیرآمیز پیری شده بودم. از همه جا خاطره داشتم و آن حس شناور خیانت را حس می کردم، این که به سرنوشتم خیانت کرده ام. ماه ها وقتم را حرام فکر کردن به مرگم کردم تا این که کم کم احساس کردم مرگ عمو بزرگی است که از وجودش بی خبر بوده ام. در همین دوران بود که به رادیوهایی که مدام شنونده ها به آن زنگ می زنند معتاد شدم، به صحبت سالخوردگانی گوش می کردم که یک روز از خانه رفته بودند بیرون و دیگر هیچ چیز را تشخیص نداده بودند و هرچه قدر بیشتر به غرغرهای بی پایان شان گوش می کردم بیشتر می فهمیدم آن ها هم به شیوه ی خودشان همان کار مرا می کنند؛ اعتراض به زمان حال، انگار هنوز آینده ای وجود دارد که کسی بتواند علیه آن رأی بدهد.

هیچ شکی نبود؛ اسیر بحران شده بودم. ولی تغییرات اخیر در الگوهای رفتاری رده های سنی مختلف برایم مشکل کرده بود بفهمم چه نوع بحرانی را از سر می گذارنم. چه طور می توانستم اسیر بحران میان سالی شده باشم وقتی چهل سالگی بیست سالگی جدید بود و پنجاه سالگی سی سالگی جدید و شصت سالگی چهل سالگی جدید؟ من این وسط کدام گوری بودم؟ باید ضمینه ی سبک زندگی را در روزنامه ها می خواندم تا مطمئن می شدم دوران بلوغ را طی نمی کنم.

کاش این بدترینش بود!

ناگهان متوجه شدم چه قدر مسخره است در هزارتوی ساخته ی خودم زندگی می کنم. ترسیدم مرا با این هزارتوی مسخره به یاد بیاورد، یا بدتر، اصلاً کسی به یادم نیاورد. برعکس برادر لعنتی ام که هنوز در موردش حرف می زنند. هنوز مرکز توجه هموطنانم است، هنوز اسمش در کتاب های نیمه آکادمیک به عنوان یکی از شخصیت های شاخص استرالیا می آید؛ در نقاشی ها، رمان ها، داستان های مصور، مستندها، فیلم های تلویزیونی و گاهی هم در پایان نامه های دانشجویی حضور دارد. برادرم تبدیل به یک صنعت شده. رفتم کتابخانه و حدود هفده کتاب پیدا کردم که داستان زندگی تری دین را پر از اشتباه نوشته بودند. به علاوه ی بی شمار ارجاع به او در کتاب های ورزشی، جنایی و آن هایی که به موضوع خسته کننده و سرشار از خود شیفتگی هویت فرهنگی پرداخته بودند. آن وقت اوج خلاقیت من ساختن یک هزارتوی مضحک بود!

در عجب بودم چرا کسی جلوم را نگرفت. نمی فهمیدم چرا دوستم ادی با رغبت به من پول قرض داد با این که می دانست اگر کسی در یک هزارتو زندگی کند لزوماً دیوانه خواهد شد. آخرسر پولش را هم پس ندادم، ولی باز هم دست از حمایت من نکشید. حالا فکر می کنم از زمان ملاقات مان در پاریس بی رحمانه به من پول داده و بدتر از این، وحشیانه و از روی بی وجدانی هرگز از من نخواست پولش را پس بدهم. هرگز! به این نتیجه رسیده بودم هدفی پنهان دارد. کم کم دچار جنونی پارانوئید شدم و از نزدیک ترین بعد فکر کردم لابد در سرتاسر دنیا تمام دوست ها از هم بیزارند و نباید خودم را بابت این قضیه سرزنش کنم، ولی راستش از این که ادی از من بدش می آمد آزرده شدم. این سؤال که چرا هرگز متوجه نفرت او از خود نشده بودم مثل خوره روحم را می خورد.

از این هم بدتر در کمال شرمندگی متوجه شدم علاقه ام را به پسرم از دست داده ام. دقیقاً نمی دانم چرا. شاید دیدن همتای چشم و دماغ خودم روی صورت آدمی دیگر تازگی اش را از دست داده بود. یا شاید چون حس می کردم چیزی فاسد و ترسو و بی قرار و شهوتی در پسرم هست، چیزهایی که در خودم هم سراغ داشتم. یا شاید به این دلیل که به رغم یک عمر تلاش برای تحمیل خودم به او، توانسته بود شخصیتی متفاوت با من پیدا کند. یک جورهایی رویایی و مثبت بود و غروب ها را خیلی جدی می گرفت، انگاری نتیجه ی این اتفاق همیشه این نیست که خورشید غروب می کند، شاید فکر می کند درست در بالای افق منجمد می شود و دوباره بالا می آید. ظاهراً از راه رفتن در بیرون از خانه و گوش دادن به خاک و نوازش گیاهان لذت می برد. فکر کن! پسر من! این دلیل روگردانی از او نیست؟ شاید، ولی اگر بخواهم راستش را بگویم به این خاطر علاقه ام را به او از دست دادم که او هم علاقه اش را به من از دست داد.

همین جور از او دورتر و دورتر می شدم طوری که دیگر حتا نمی توانستم یک کلمه با او حرف بزنم. وقفه ها بین جمله هامان طولانی و طولانی تر می شد تا این که کار به جایی رسید که دیگر حتا در حضورش کلماتی مثل آه یا آهان هم نمی توانستم به زبان بیاورم. از تمام وجناتش حس می کردم مرا به تمام جنایات بشری به جز فرزند کشی متهم می کند. با من مطلقاً درباره ی زندگی عاطفی و جنسی و کاری و اجتماعی و درونی اش حرف نمی زد. راستش موضوعاتی که حرف زدن درباره شان را ممنوع کرده بود به قدری زیاد شده بودند که کم مانده بود صبح به خیر گفتن را هم شامل شوند. فکر کردم از همصحبتی با من نیست که خوشش نمی آید، از وجودم متنفر است. اگر به او لبخند می زدم با اخم جوابم را می داد. اگر اخم می کردم، لبخند می زد. تمام تلاشش را می کرد آینه ی وارونه نمای من باشد. عجب نمک به حرامی! بعد از تمام چیزهایی که سعی کردم یادش بدهم: این که چهار نوع آدم در دنیا هست، آن هایی که وسوسه ی عشق دارند، آن هایی که عاشق اند، آن هایی که وقتی بچه اند به عقب افتاده ها می خندند و آن هایی که وقت جوانی و میان سالی و پیری هم باز به عقب افتاده ها می خندند. یک حکمت تمام عیار، نه؟

ولی این پسر ناسپاس من تصمیم گرفته همه چیز را انکار کند. البته که می دانستم با جهات متضادی که به او نشان می دادم گیج می شد: برایش موعظه می کردم دنبال گله نرو، ولی این قدر هم خودت را از همه جدا نکن. کجا باید می رفت؟ هیچ کدام نمی دانستیم. ولی ببین – اگر آشغال ترین پدر دنیا هم باشی باز هم فرزندانت باری بر دوشت هستند و نسبت به رنج شان آسیب پذیری. باور کنید، حتا اگر روی صندلی جلو تلویزیون عذاب بکشی، بازهم عذاب می کشی.

این جایی بود که از موضع روان شناختی قرار داشتم وقتی تغییر بزرگ حادث شد.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب جزء از کل نشر چشمه
  • تاریخ: چهارشنبه 23 بهمن 1398 - 12:54
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 1719

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 1177
  • بازدید دیروز: 8338
  • بازدید کل: 15798250