Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

جزء از کل - قسمت ششم

جزء از کل - قسمت ششم

نوشته: استیو تولتز
ترجمه: پیمان خاکسار

هنوز اول ژانویه، بعدتر

بیدار شدم. تمام شب در سرم به شکل تکنی کالر پخش می شد. خودم را کش و قوس دادم و به ابروهای مشکی و لب های درشت و موهای بلند قهوه ای و صورت زاویه دار زیبای هنوز گچی اش نگاه کردم. می خواستم بدون اینکه بیدارش کنم از تخت پایین بیایم و اطراف اتاق را نگاه را نگاه کردم تا چیزی دم دست پیدا کنم که تراکمی نزدیک به بدنم داشته باشد و بتوانم آن را جایگزین خودم کنم ولی فقط یک جالباسی دیدم که به خاطر احترامی که برای خودم قایل بودم آن را شایسته ندیدم. او اولین زنی بود که با او بودم. وقتی یواشکی از در بیرون می رفتم فکر کردم او گلی ظریف است.

رایحه ی پاریس در دهانم، نعنا با مغز جویدنی. آسمان بی کران کشوری خارجی. خورشید در حال طلوع در چشمم ولی خوشحال تر از آنم که پلک بزنم. باید تمام روز عمیق خوابیده باشم.

بابت فتح دیشب حالا بلندتر به کافه بازگشته ام. من فتح شده؟ او فاتح؟ ماه تازه درآمده. تنبل و خمارم، احساس گرم خستگی خوشایند آرام منقبض می شود. لبه های خود بیچاره ام به خانه برمی گردند.

می دانم دیگر هرگز او را نخواهم دید.

 

دوم ژانویه (شب)

دوباره دیدمش. آمد کافه و نشست روبه رویم. مغزم جان می کند تا برای رفتن از خانه اش بهانه ای بتراشد ولی به نظرم نیامد نیازی به بهانه تراشی داشته باشم. با لهجه ی عجیبش جوری شروع کرد حرف زدن انگار با هم قرار ملاقات داشته ایم. پس چشمانش می دیدم از دیدنم خوشحال شده. تعجب کردم. بعد دیدم از دیدن تعجب من به خاطر خوشحالی اش ناراحت شده. بعد سکوت بدی کرد و زهرخندی زد که پشتش درد بود و سعی کرد به من خیره شود ولی چشمانش جهت دیگری را نگاه کرد.

گلویش را صاف کرد و با صدایی نامطمئن به من گفت اگر می خواهم یک فرانسوی را اذیت کنم با او درباره ی پول حرف بزنم. وقتی باز هم حرفی نزدم گفت دیگر مزاحمت نمی شوم، کتابت را بخوان. بعد قلم و کاغذ از کیفش درآورد و شروع کرد به طراحی صورت من و قهوه سفارش داد و همزمان با این که با چشمان درشت و عجیبش خیره نگاهم می کرد و مرا می کشید آرام نوشیدش.

ازش ممنون بودم که مرا از ناکامی درآورده بود ولی همه چیز تمام شده و دیگر آینده ای نمی دیدم. مثل شام خوردن با یک دکتر بعد از یک عمل جراحی موفق. که چی؟

وقتی یه جوری به سرم نگاه می کنی انگار یه مجسمه ست، نمی تونم تمرکز کنم.

خنده اش گرفت.

«می خوای بریم قدم بزنیم؟» پرسید.

سر زمزمه کرد نه. دهان گفت آره.

در راه بیرون رفتن به من گفت اسمش استرید و من اسمم را گفتم و یک آن فکر کردم کاش یک اسم الکی می گفتم ولی دیگر دیر شده بود.

باغ های لوکزامبورگ. سرد و باد خیز درختان لخت، ترسناک در زمینه ی آسمان سفید. به توده ای برگ خشک لگد زد و باد اطراف مان به پروازشان درآورد و کاری کودکانه را عملی خشن جلوه داد. ازم پرسید قدم چه قدر است. با پوزخند شانه بالا انداختم – هر از گاهی یک نفر این سؤال مسخره را از من می کند و از این که نمی دانم حیرت می کند. برای چی باید بدانم؟ دانستن این که قدت چه قدر است به هیچ دردی نمی خورد جز این که بتوانی جواب سؤال فوق الذکر را بدهی.

ازش سؤال های شخصی کردم ولی طفره رفت، نگاهش به من حس باران سرد داشت. اهل کجا بود؟ گفت خانواده اش دائم درحال جا عوض کردن هستند – اسپانیا، ایتالیا، آلمان، بخارست، مالدیو. ولی کجا متولد شده بود؟ با چشم نیمه بسته گفت در جاده به دنیا آمده. خانواده اش با او بد تا کرده بودند و دوست نداشت برگردد پیش شان، حتا در افکارش. آینده هم برایش موضوعی غیرقابل تحمل بود. کجا خواهد رفت؟ چه کار خواهد کرد؟ جوری سرش را تکان داد انگار سؤال هایم از اساس غلط هستند.

بعد با لحنی هیجان زده شروع کرد به خسته کردن من با شرح وقایع تاریخی. به من چه لویی شانزدهم درست همان صبحی که قرار بوده با گیوتین اعدام شود صورتش را با تیغ بریده؟ چه کار کنم که یک شاهد عینی موقع آتش زدن ژاندارک شنیده که او در میان شعله ها به خدا گفته از من راضی هستی؟ من انکارت نکردم! به من چه این آدم ها چه فکر می کردند؟ از تاریخ بدم نمی آید ولی هربار تاریخ می خوانم چیزی از عمق وجودم علیهش طغیان می کند، عین بچه مدرسه ای خنگی که امیدی به درس خوان شدنش نیست.

فکر کنم فهمید حوصله ام سر رفته چون بی مقدمه ساکت شد و چشمانش به سمت زمین گشت و فکر کردم یک چیز چسبناکی در خودش دارد. به نظرم رسید اگرهمان لحظه نزنم به چاک بعداً مجبور خواهم شد با یک بطری الکل و شعله ی آتش او را از خودم جدا کنم  ولی بعد خودش را به خانه ی من دعوت کرد و من هم پذیرفتم.

آمد تو و جوری وسط اتاق ایستاد که یاد اسب و گاو افتادم که عادت دارند ایستاده بخوابند. بعد لذتش از پاره کردن زرورق یک پاکت سیگار را تماشا کردم، انگار داشت گل مینا می چید. حالا به نظرم آرام می آمد و وقتی سیگار می کشید درباره ی هر چیزی که چشمش به آن می افتاد با شور و شوق حرف می زد: سقف و پنجره و پرده و کاغذ دیواری رنگ و رورفته، انگار قرن ها روی تک تک شان تمرکز کرده بود و من تحت تأثیر دانش و بینشش قرار گرفتم و پرسیدم که آیا شور و شوقش به خاطر اروپایی بودنش است.

نه.

با بلخند گفت من همین جوری هستم.

بعد از من پرسید دوستش دارم یا نه. برای گفتن این حرف به کارولین خیلی معطل کرده بودم برای همین گفتم نه. می خواستم بیشتر بگویم تا این قدر بهش بربخورد که دیگر هرگز برنگردد، این شد که اضافه کردم بهتر است قبل از این صورت زاویه دار تیزچیزی را ببرد از این جا بروی.

منفجر شد، تکه پاره ام کرد، همه چیزم را زیر سؤال برد. معنای ضمنی به وضوح این بود که دوستم نداری و برای دفاع از خودم، البته اگر کسی به خاطر دوست نداشتن کسی مجبور به دفاع از خود باشد، گفتم فقط دو روز است تو را می شناسم.

خشمگین رفت بیرون و در عجب بودم که از زندگی تو خالی من چه می خواهد. می خواست زندگی ام را پر کند و با پر کردنش خودش را خالی؟

 

چند شب بعد

ازم خواست باهم ازدواج کنیم. قبول کردم. حالا این شده زندگی ما: مثل گاو خواب آلوده جلوم می ایستد و گاهی با هم شام درست می کنیم و گاهی می خوریمش.

اغلب حتا وقتی در خانه راه می رویم بازویم را می گیرد و وقتی حرف می زند حواسم جای دیگری است. انگلیسی اش حرف ندارد ولی اغلب اصلاً نمی فهمم منظورش چیست، انگار دارد خلاصه ی افکارش را بیان می کند. بعضی وقت ها قصه می گوید می خندد و خنده اش واقعاً شیرین است ولی اصلاً نمی فهمم چه چیزی باعث شده خنده اش بگیرد. به حرف های من هم می خندد ولی در لحظات بی ربط، می تواند به کلمه ی «را» هم غش غش بخندد. خنده اش چنان عظیم و طولانی است که می ترسم به دهانش مکیده شوم و از جایی غلط از کهکشان سر دربیاورم.

و او آدم با ایمانی است. تصورش را هم نمی کردم زمانی با یک آدم معتقد باشم – حوصله ام که سر می رود سربحث را با او باز می کنم و این سؤال دست مالی شده را میکنم، اگر خدا هست پس چرا این قدر شر و بدبختی در دنیا وجود دارد و او فوراً جواب خدا به ایوب را برایم بازگو می کند: وقتی من آسمان ها و زمین را می آفریدم تو کجا بودی؟

فکر می کنم تنها دلیل این که دوستم دارد این است که در دسترسش هستم – جای غلط، زمان غلط. او به همان دلیلی عاشقم است که یک گرسنه ی رو به مرگ عاشق هر آب زیپویی که جلوش می گذارند – این وسط اصلاً بحث دستپخت نیست، بحث گرسنگی است. در این قیاس من آب زیپو را بازی می کنم.

دوست دارم عاشقش باشم ولی نمی توانم. خیلی خوشگل است مخصوصاً وقتی می ترسد یا جا می خورد و برای همین همیشه هم می پرم جلوش، ولی نمی توانم خودم را وادار کنم دوستش داشته باشم. نمی دانم چرا. شاید به این خاطر که او اولین آدم غیرخویشاوند/ غیر پزشکی است که من را بدون لباس و آسیب پذیر دیده، یا شاید چون واقعاً از بودن با من خوشحال است – چیزی درونم از این که می توانم صرفاً با بودنم کسی را خوشحال کنم حرص می خورد، چون بودنم به هیچ درد خودم نخورده.

دیروز ازم خواست پالین صدایش کنم.

بسته به کشوری که توش زندگی کنم یه اسم قلابی جدید روی خودم می گذارم.

یعنی اسم واقعیت استرید نیست؟

اگه صدام کنی و من هم جوابت رو بدم واقعیه.

اسمت چیه؟

اسم واقعی وجود نداره. اسم اصیلی باقی نمونده. همه شون قبلاً استفاده شده ن.

دندان قروچه کردم و با خودم گفتم با این خل و چل چه کار دارم؟ خیلی حرف می زند و گریه کردنش اول اعصابم را خرد و بعد خسته ام می کند و هر روز بیشتر و بیشتر مطمئن می شوم یک مدتی در تیمارستان بستری بوده و اگر هم نبوده باید خیلی جدی بهش فکر کرد.

ورورورور

سعی کردم به حرف هایش گوش نکنم ولی فایده نداشت. استرید یا پالین یا هرچه اسمش هست یواشکی رفته سراغ کتاب هایم تا مرا با جمله هایی که زیرشان خط کشیده ام بشناسد. دیروز این را در دفتر اشعار لرمانتوف پیدا کرد: افسرده بودم – بقیه ی کودکان شاد و پر حرف بودند. خود را برتر از آن ها می دیدم ولی بقیه مرا زبون تر از آن ها تصور می کردند. حسادت ورزیدم. آماده بودم تا به تمام دنیا عشق بورزم – هیچ کس درکم نمی کرد: یاد گرفتم نفرت بورزم.

این از همه بیشتر توجهش را جلب کرده بود چون دورش دایره کشیده بودم و بالایش نوشته بودم کودکی ام! باید مواظب باشم تا این جور چیزها را که وقتی خود باعث می شود بتواند دزدکی به روحم سرک بکشد این طرف و آن طرف نیندازم.

می خواهم همه چیز را تمام کنم ولی نمی دانم چه طور، شاید بی تفاوتی ام است که باعث می شود هر روز بیشتر دوستم داشته باشد – اگر می خواستم بمانم احتمالاً گوشم را می گرفت و پرتم می کرد بیرون ولی چون خودم قصد رفتن دارم این کار را نمی کند. او می داند لذت پرت کردن یک نفر به خیابان تا چه اندازه کم می شود وقتی خود طرف با یک فشار انگشت پا به فرار می گذارد.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب جزء از کل نشر چشمه
  • تاریخ: سه شنبه 22 بهمن 1398 - 17:18
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 1041

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 4376
  • بازدید دیروز: 7114
  • بازدید کل: 13997115