Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

دستبند لعل - قسمت آخر

دستبند لعل - قسمت آخر

نوشته: الکساندر کوپرین
ترجمه: محمد - مشرف الملک (دهکردی)

شاهزاده خانم ورا نیکلایفنا هرگز روزنامه نمیخواند، برای اینکه اولا دستهایش را کثیف میکرد و ثانیاً اینکه از زبانیکه در اینروزها در آنها بکار میبردند سردر نمیآورد.

اما تقدیر خواسته بود که او صفحه ای را باز کند و ستونی را بخواند که حاوی این خبر بود، یک مرگ مرموز ج.س. ژلتکف، کارمند هئیت بازرسی، شب گذشته در حدود ساعت هفت اقدام بخود کشی کرده است. تحقیقات نشان میدهد که علت خودکشی اختلاس بوده است. متوفی از خود یادداشتی بجای گذاشته که موید این نظر است. چون گواهی شهود حاکی است که مرگ بدست خودش صورت گرفته، دیگر موردی برای تعقیب قضیه باقی نمیماند و موضوع از لحاظ مقامات قضائی مختومه اعلام گردیده است.

ورا با خود اندیشید: «چرا من احساس کردم که این امر واقع میشود؟ عیناً همین سرانجام فجیع و غم انگیز را؟ . این واقعاً چه بود: عشق یا جنون؟»

او در تمام طول روز در اطراف گلها و باغ سرگردان بود. ناراحتی ایکه آن به آن زیادتر میشد، بیقرارش ساخته بود. و تمام افکارش پیرامون مرد ناشناسی دور میزد که تا کنون ندیده بود، و ممکن بود هرگز او را نبیند، یعنی همان پ.پ.ژ. خنده آور و مضحک را.

سخنان آناسیف را بیاد آورد که گفته بود: «که میداند؟ شاید عشق حقیقی و واقعی از جاده زندگیت عبور کرده باشد.»

ساعت شش نامه رسان آمد. این بار دیگر ورانیکلایفنا خط ژلتکف را شناخت، و با دلسوزی و رقتی خیلی بیشتر از آنچه قبلاً در خود دیده بود آنرا گشود.

این است آنچه ژلتکف نوشته بود:

 

«ورا نیکلایفنا، من گناهی ندارم که خداوند آتش عشق و محبت شما را به منزلۀ یک خوشبختی عظیم در دلم شعله ور گردانید. چنین مقدور شده بود که من به هیچ چیز، نه به سیاست، نه به علم، نه به فلسفه، و نه به سعادت آیندۀ بشر، به هیچکدام علاقه ای نداشته باشم؛ در نظر من زندگی تنها در شما متمرکز شده بود. اینک درک میکنم که چون خار سوزانی در جان زندگی تان خلیده ام. خواهش میکنم اگر میتوانید مرا ببخشید. من امروز میروم و دیگر هرگز باز نخواهم گشت، و دیگر چیزی باقی نخواهد ماند تا شما را بیاد من اندازد.

من بی نهایت از شما سپاسگزارم فقط بدین سبب که وجود دارید. من خود را آزموده ام و میدانم که این بیماری نیست، عقده دیوانگی هم نیست – بلکه عشق و دلباختگی است که خداوند انتخاب کرده است تا مرا بعلتی با آن پاداش بدهد.

شاید من در نظر شما و برادرتان نیکلای نیکلاویچ مسخره جلوه کرده باشم. اما حال که در آستانه عزیمتم، در حالت نشأه و بیخودی میگویم: نام تو مقدس باد.

هشت سال پیش شما را در یک لژ سیرک دیدم، از همان لحظه بخود گفتم: او را دوست دارم، برای اینکه در روی زمین چیزی مانند او نیست، و چیزی بهتر از او نیست، نه حیوان، نه گیاه، و نه ستاره؛ برای اینکه هیچ انسانی زیباتر و یا ظریفتر از او نیست. تو گفتی همه زیبائیهای زمین در شما مجسم شده و در شما متجلی گردیده بود.

من از تقدیم احمقانه آن دستبند بسیار شرمنده ام و در اندیشۀ خود درباره آن سرخ میشوم – چاره ناپذیر بود؛ این یک خطا بود. اینک میتوانم اثری را که در میهمانانتان بجای گذاشته، پیش خود بیندیشم و مجسم کنم.

ده دقیقه دیگر من رفته ام. فقط آن اندازه وقت دارم که این نامه را به صندوق پست بیندازم تا از دیگری نخواهم که این کار را برای من انجام دهد. خواهش میکنم نامه را بسوزانید. من آتش بخاری را افروخته ام و اینک تمام چیزهائی را که در زندگیم عریز و گرامی بود میسوزانم: دستمال شما که اعتراف میکنم آنرا دزدیده ام. آنرا در یک مجلس رقص در انجمن اشراف روی یک صندلی جا گذاشتید. نامه شما – آه چقدر بوسه برآن نثار کردم. که در آن مرا از نوشتن نامه منع کرده بودید. برنامه یک نمایشگاه هنری که زمانی در دست شما بود و بعد در مدخل نمایشگاه بر روی صندلی گذاشتید و فراموش کردید. دیگر تمام شد. من همه چیز را بریدم و دور ریختم. اما هنوز اعتقاد دارم و حتی احساس اطمینان میکنم که شما بیاد من خواهید افتاد. اگر افتادید – چون میدانم که علاقه شدیدی به موسیقی (کوارتت) بتهوون دیده ام – اگر هر آینه بیاد من افتادید، خواهش میکنم سونات شماره دو بتهوون، در رماژر را بنوازید، و یا بگوئید آنرا برای شما بنوازند.

آرزو میکنم که هیچ چیز فانی و دنیوی روح عالی و شگفت انگیز شما را آشفته نسازد، و دچار تشویش و اضطراب نگرداند.

دستانتانرا میبوسم.     «ج.س.ژ.»

 

او نزد شوهرش رفت. چشمانش از فرط گریه قرمز شده و لبانش باد کرده بود. نامه را باو نشان داد و گفت: «من نمیخواهم چیزی را از شما پنهان کنم، اما احساس میکنم که چیز هولناکی در زندگیمان وارد شده باشد. بنظر میرسد که شما و نیکلای نتوانستید کار را درست و شایسته سر و صورت بدهید.»

شاهزاده واسیلی نامه را با توجهی عمیق خواند. آنرا با دقت تا کرد، و پس از مکثی طولانی گفت:

- من در صدق و صفا، و خلوص و وفای این مرد کوچکترین تردیدی ندارم، و بالاتر از آن اینکه فکر نمیکنم حق داشته باشم احساسات او را نسبت بشما تجزیه و تحلیل کنم.

ورا پرسید: «آیا او مرده است؟»

- بلی مرده است. به عقیده من او شما را دوست میداشت، و به هیچ وجه دیوانه نبود. من در تمام مدت مراقب او بودم، و همه حرکات و دگرگونیهای چهره اش را دقیقاً زیر نظر گرفتم. زندگی بدون تو برای او وجود نداشت. من احساس کردم مثل اینکه شاهد عذاب بسیار سخت وعالم انگیزی هستم، و تقریباً درک کردم که با مرده ای سر و کار دارم. میدانید ورا، من اصولاً نمیدانستم که با او چگونه رفتار کنم و چکاری انجام دهم.

ورا حرفش را برید و گفت: «نگاه کن واسیا، اگر بشهر بروم و نگاهی باو بکنم ناراحت نمیشوی؟»

- نه، نه، ورا خواهش میکنم برو. من خودم هم دلم میخواست بیایم، ولی نیکلای بکلی کار را خراب کرده است. میترسم ناراحت بشوم.

ورا نیکلایفنا یکی دو خانه دورتر از خیابان لوترانسکایا از کالسکه خود پیاده شد. بدون زحمت زیاد آپارتمان ژلتکف را پیدا کرد. با همان پیرزن سفید موی بسیار تنومندیکه عینکهای نقره ای برچشم داشت، برخورد کرد. و او مانند روز قبل پرسید: «چه کسی را میخواهید به بینید؟»

شاهزاده خانم گفت: «آقای ژلتکف.»

لباس، کلاه، و لحن صدایش که تا حدی آمرانه بود، ظاهراً خانم صاحب ملک را تحت تأثیر قرار داد، و او شروع به صحبت کرد.

- خواهش میکنم بفرمائید تو، در اول دست چپ، و او آنجاست، خیلی زود ما را ترک کرده؛ خوب، فرض میکنیم که مبلغی هم اختلاس کرده بود. بایستی جریان را بمن میگفت. ما با اجاره دادن اتاق باشخاص بی زن پول زیادی بدست نمیآوریم. اما اگر مسأله ششصد یا هفتصد روبل در میان بود من میتوانستم آنرا به نحوی فراهم کنم و بپردازم. کاش خانم میدانستید که او چه مرد نازنینی بود. هشت سال تمام مستاجر من بود، اما در نظر من مثل پسرم بود.

در سرسرا یک صندلی بود، ورا روی آن نشست.

او با دقت کلماتی انتخاب کرد و گفت: «من دوست مستأجر مرحوم شما هستم، خواهش میکنم از آخرین لحظات زندگیش برایم نقل کنید، از اینکه چه گفت و چه کرد.»

- خانم، دو نفر مرد محترم بدیدنش آمدند، و مدت زیادی با او حرف زدند. بعد او بمن گفت که آنها شغل مباشرت املاکی را باو پیشنهاد کرده اند. بعد آقای جرج بطرف تلفن دوید و خیلی خوشحال بازگشت. و بعد دو نفر مرد محترم رفتند، اما او نشست و بنوشتن نامه ای مشغول شد. سپس بیرون رفت که نامه را به پست اندازد. و بعد از آن ما صدائی شبیه صدای طپانچه شنیدیم. اما بآن اهمیتی ندادیم. او همیشه ساعت هفت چای میخورد. لوکریا دختر خدمتکار رفت و در زد، اما او جواب نداد، وی بار دیگر و بار دیگر در زد. بالاخره ما مجبور شدیم که در را با زور باز کنیم، و او در آنجا افتاده و مرده بود.

ورانیکلایفنا گفت: «دربارۀ دستبند چیزی بگوئید»

- آه، دستبند – کاملاً فراموش کردم. شما از کجا اطلاع دارید؟ قبل از نوشتن نامه او پیش من آمد و گفت: «کاتولیک هستی؟» گفتم:«بله» گفت: «شما رسم خوبی دارید – رسم خوبی دارید که انگشتری، گردبند، و هدایای دیگر را بر روی تمثال مریم عذرا میآویزید. بنابراین ممکن است لطف کنید و این دستبند را روی شمایل اتاقتان آویزان کنید.» و باو قول دادم.

ورا پرسید: «اجازه میدهید او را به بینم؟»

- البته، خانم. در آنجاست، در اول سمت چپ. امروز میخواستند او را بسالن تشریح ببرند. ولی یک برادر دارد که اجازه گرفت برایش مراسم مذهبی بجای آورد. خواهش میکنم بفرمائید.

ورا خود را محکم گرفت و در را باز کرد. اتاق بوی بخور میداد، و سه شمع مومی در آن میسوخت. ژلتکف روی میز دراز کشیده بود. او را به پهلو خوابانده بودند. سرش بر روی بالش بسیار کوتاهی قرار داشت – چشمان بسته اش وقار عمیقی را نشان میداد، و لبخند آرام  و جاودانی برلبانش نقش بسته بود، گفتی قبل از اینکه با زندگی وداع کند و از آن مفارقت جوید، به راز شیرینی پی برده که تمام معمای حیاتش را حل کرده است.

پیرزن که صدایش لحن بسیار صمیمانه ای داشت پرسید: «خانم، میل دارید که شما را تنها بگذارم؟»

ورا گفت: « بله، بعداً شما را صدا میزنم.» و فوراً گل سرخ بزرگی از جیب پهلوی کت خود درآورد، با دست چپ سر جسد را اندکی بلند کرد، و با دست راست گل را در زیر گردنش گذاشت. در آن لحظه دریافت که همان عشقی که هر زنی آرزوی آنرا در خیال خود میپروراند؛ از کنارش عبور کرده است. سخنان آناسف را بیاد آورد که دربارۀ عشق منحصر بفرد جاویدان تقریباً با غیبگوئی صحبت کرده بود. و موهای پیشانی مرده را کنار زد، شقیقه هایش را در دستان خود گرفت، و لبانش را بر پیشانی سرد و مرطوب او گذاشت و از روی محبت و علاقه بوسه ای طولانی از آن ربود.

هنگامیکه از آنجا میرفت، خانم صاحب ملک با لحنی حاکی از خود شیرینی باو گفت: «خانم، می بینم که شما مانند دیگران نیستید که فقط از روی کنجکاوی میآیند و میروند آقای ژلتکف پیش از مرگش بمن گفته بود: «اگر هر آینه تصادف شد که من مردم، و خانمی آمد که نگاهی بمن بکند، باو بگوئید که بهترین اثر بتهوون، آنرا نوشت بفرمائید نگاه کنید.»

ورا نیکلایفنا ناگهان بگریه افتاد و گفت: «بدهید به بینم، خواهش میکنم مرا ببخشید – این مرگ مرا چنان تکان داد و آشفته کرد که نمیتوانم جلو خودم را بگیرم.»

او کلمات را خواند، با همان خط آشنا نوشته شده بود: سونات دوم بتهوون، اثر شماره دو، «رگو اپاسیوتاتو.»

ورا نیکلایفنا شب دیر هنگام بخانه آمد، و از اینکه شوهر و برادرش هیچکدام در خانه نبودند خوشحال شد. اما جنی ریتر منتظرش بود، ورا از آنچه دیده و شنیده بود، مشوش و مضطرب شده بود، بطرفش دوید و گریان دستهای بزرگ و زیبایش را بوسید و گفت: «خواهش میکنم برای من چیزی بنوازید، عزیزم، از شما تمنا میکنم.» و بیدرنگ از اتاق بیرون رفت و در کنار گلهای باغ بر روی نیمکت نشست.

او هیچ شک نداشت که جنی ریتر همان بخش از سوناتی را خواهد نواخت که مرد متوفی با نام غریب ژلتکف از او در خواست کرده بود.

و همینطور شد. ورا از همان «کورو» های نخستین، اثر خارق العاده و عجیبی را که در عمق بی نظیر بود شناخت. و بنظرش رسید که قلبش دو پاره شد. با خود اندیشید که عشق بزرگی، از کنارش عبور کرده است. سخنان ژنرال آناسف را بخاطر آورد، و در حیرت بود که برای چه ژلتکف او را وادار کرده است که در میان همه آثار بتهوون، باین یک اثر مخصوص گوش فرا دهد. کلمات در ذهنش مرتب و ردیف میشد و با موسیقی هم آهنگ میگردید، و مانند ابیات یک سرود، هریک بعبارت «نام تو مقدس باد» ختم میشد.

«من اینک با نغمات لطیف موسیقی زندگی ایی را بتو نشان خواهم داد که با فروتنی و شکیبائی و سرور و شادمانی خود را به شکنجه و تحمل رنج و مرگ محکوم کرده است. من چیزی از شکوه و زاری، سرزنش و یا زجر عشق خوار شده، نمی فهمیدم. آرزوی من برای تو این است که: نام تو مقدس باد.

در ساعت مرگ غم انگیز، فقط ترا ستایش میکنم، زندگی برای من نیز ممکن بود زیبا باشد. گله مکن، ای قلب بینوای من، گله مکن. در اعماق روحم، من مرگ را میخوانم، اما قلب من آکنده از تحسین و ستایش توست: نام تو مقدس باد.

ساعت زنگ میزند. اجل فرا رسیده. من در حزن انگیز ترین ساعت جدائی از زندگی در حال مرگ، هنوز میخوانم:

افتخار بر تو باد!»

شاهزاده خانم ورا در حالیکه بازویش را بدور تنه باریک درخت اقاقیا: پیچیده بود و آنرا سخت در بغل فشرده بود، میگریست. درخت آهسته آهسته تکان میخورد. نسیم ملایمی میوزید. و برگها را خش و خش بصدا در میاورد، گفتی آنها نیز برقت آمده بودند و دلسوزی میکردند. بوی گل تنباکو، تندتر از همیشه بود. در این میان موسیقی عالی و شگفت انگیز ادامه داشت، و به غم و اندوهش پاسخ میگفت: «آرام باش، آرام باش. آیا مرا بیاد داری؟ بیاد داری؟ تو یگانه عشق من و آخرین عشق من هستی. آرام باش، من با تو هستم. مرا در اندیشه خود داشته باش، من با تو خواهم بود، زیرا تو و من بیکدیگر دل باختیم. اگرچه فقط یک لحظه بود، اما برای همیشه بود. مرا بیاد داری؟ من اینک اشکهای ترا احساس میکنم. آرام باش. خواب چقدر شیرین است، و برای من چقدر شیرین است.»

جنی ریتر قطعه را تمام کرد و از اتاق بیرون آمد، و شاهزاده خانم ورا را مشاهده نمود که بر روی نیمکت نشسته و سیل اشک از دیدگانش جاریست.

پیانو زن پرسید: «چیست، چه خبر است؟»

ورا در حالیکه دیدگانش برق میزد و میدرخشید، و بی تاب و در هیجان بود، چهره و لبان و چشمان جنی را غرق بوسه کرد و گفت: «خوب شد، حالا دیگر او مرا بخشیده است. همه چیز درست شد.»

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب هفته یکشنبه 13 خرداد 1341
  • تاریخ: شنبه 21 دی 1398 - 15:15
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 2021

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 5761
  • بازدید دیروز: 8235
  • بازدید کل: 15053796