Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

دستبند لعل - قسمت پنجم

دستبند لعل - قسمت پنجم

نوشته: الکساندر کوپرین
ترجمه: محمد - مشرف الملک (دهکردی)

پلکان کثیف، بوی موش، گربه، روغن پارافین و لباسهای شسته میداد. شاهزاده واسیلی لوویچ قبل از رسیدن به طبقه پنجم مکث کرد و گفت:

- قدری صبر کنید، بگذارید نفسم را تازه کنم. آخ، نیکلای ما نمی بایستی باینجا بیائیم.

سپس دو رشته پلکان دیگر را هم بالا رفتند. آنجا بقدری تاریک بود که نیکلای نیکلاویچ ناچار شد کبریتی بکشد تا نمرۀ آپارتمان را بخواند.

زنگ را بصدا در آورد، پیرزن عینکی تنومندیکه موهای سفید و چشمان سبز داشت، در را گشود.

نیکلای نیکلاویچ پرسید: «آقای» ژلتکف در خانه هستند؟

چشمان زن با وحشت آنها را نگاه کرد و مجدداً بازگشت.

جواب داد: «بله، تو تشریف نمیآورید؟» و سپس یک قدم بعقب گذاشت و افزود:«دست چپ در اول»

بولات توگانفسکی سه بار محکم در زد.

صدای ضعیف جواب داد: «بفرمائید.»

اتاق سقف بسیار کوتاهی داشت، اما خیلی عریض بود – تقریباً مربع بود، در واقع باتاق غذا خوری یک کشتی باری شباهت داشت. در کنار یکی از دیوارها تختخواب باریکی قرار داشت، و در کنار دیوار یک نیمکت بود که روی آن قالیچه بسیار عالی اما فرسوده کشیده شده بود. در وسط نیز میزی قرار داشت که از پارچه اوکرائینی رنگین پوشیده شده بود.

ابتدا تازه واردین نتوانستند چهره ساکن اتاق را به بینند، برای اینکه او پشت به نور ایستاده بود و از فرط حیرت دستهای خود را بهم میمالید. او مردی بلند قامت و باریک اندام بود، و موهای ابریشمی بلند داشت.

نیکلای نیکلاویچ با نخوت پرسید: «اگر اشتباه نکرده باشم شما آقای ژلتکف هستید؟»

- بله، نام من همین است. از دیدن شما بسیار خوشوقتم.

و در حالیکه دست خود را پیش آورده بود، دو قدم بسوی توگانفسکی برداشت. اما نیکلای نیکلاویچ، که گفتی حرکات حاکی از خوش آمد گوئی وی را ندیده است، بسوی واسیلی چرخید و گفت:

- بشما گفتم اشتباه نکرده ایم.

انگشتان باریک و عصبی ژلتکف در جلو کت قهوه ای کوتاهش مدام به بالا و پائین حرکت میکرد و دکمه های آنرا باز میکرد و می بست.

سرانجام در حالیکه ناشیانه سر فرود میآورد، به نیمکت اشاره نمود و با زحمت گفت:

- خواهش میکنم بفرمائید بنشینید.

او حالا دیگر تشخیص داده میشد. مردی بود که چهره ای ظریف و کمرنگ و زنانه و چشمانی آبی و چانه ای شکافته داشت و بکودکان خود رأی شبیه بود، و سی تا سی و پنجساله مینمود.

شاهزاده شینیا که با توجه خاصی و عمیقی در او دقیق شده بود گفت: «متشکرم»

نیکلای نیکلاویچ بطور مختصر جواب داد: «متشکرم، چند دقیقه بیشتر طول نمیکشد.» و هر دو همانطور ایستادند، سپس افزود: «ایشان شاهزاده واسیلی لوویچ، نام من میرزابولت توگانفسکی است. من معاون دادستان هستم. مطلبی که ما می خواستیم با شما صحبت کنیم هم مربوط به شاهزاده است و هم مربوط بمن. به عبارت دیگر دقیق تر، مربوط به همسر شاهزاده است که خواهر من است.»

ژلتکف که کاملا گیج شده بود، روی نیمکت نشست و با لبان رنگ پریده و با لکنت گفت: «آقایان خواهش میکنم بفرمائید بنشینید.» اما ظاهراً با بیاد آوردن اینکه قبلاً این پیشنهاد را کرده، از جای خود پرید، و بسوی پنجره دوید، موهایش آشفته شد، و مجدداً بازگشت. و بار دیگر انگشتان لرزانش بر روی دکمه هایش به بالا و پائین بحرکت درآمد، موهای قرمز کمرنگ سبیلش را میکند، و دست بصورتش میکشید. وی در حالیکه بسوی واسیلی ملتسمانه نگاه میکرد و گفت: «قربان، بنده در خدمت شما هستم»

اما واسیلی پاسخی نداد. نیکلای نیکلاویچ بحرف آمد و گفت: «قبل از هر چیز، اجازه بدهید چیزی را که متعلق به شماست، بشما بازگردانم» و جعبه قرمز رنگ را از جیبش بیرون آورد و با دقت درخواست میکنیم که دیگر ما را در مقابل این نوع کارهای غریب دچار شگفتی نسازید.»

ژلتکف سرخ شد، چشمانش را بزمین دوخت و گفت: «خواهش میکنم مرا ببخشید، من خطای بزرگی مرتکب شده ام، آیا یک فنجان چای نمی نوشید؟»

نیکلای نیکلاویچ که گفتی آخرین حرف ژلتکف را نشنیده است ادامه داد و گفت: «آقای ژلتکف من خیلی خوشوقتم که شما مرد محترمی هستید، و هرگونه اشاره ای را درک میکنید. من معتقدم که فوراً بتوافقی خواهیم رسید. اگر اشتباه نکرده باشم شما هفت یا هشت سال است که شاهزاده خانم ورا نیکلا یفنا را تعقیب میکنید؟»

ژلتکف مژگانش را از روی ترس توأم با احترام پائین انداخت و با صدای ملایمی پاسخ داد:

- بله.

- و ما تا کنون هیچگونه اقدامی نکرده ایم، اگرچه خودتان تصدیق میکنید که همه کاری میتوانستیم بکنیم. و واقعاً هم بایستی این کار را کرده باشیم. آیا قبول دارید؟

- بله.

- بله، اما با آخرین کارتان، یعنی فرستادن این دستبند لعل، از حد تحمل ما گذشتید، آیا می فهمید؟ حد تحمل. از شما پنهان نمیکنم که ابتدا در نظر داشتم موضوع را به مقامات صالحه ارجاع کنیم، اما اینکار را نکردیم، و من خوشحالم که نکردیم، برای اینکه – تکرار میکنم – برای اینکه فوراً دریافتم که شما مرد محترم و شرافتمندی هستید.»

ژلتکف ناگهان خندید و گفت: «معذرت میخواهم، فرمودید چه میکردید؟ میخواستید که موضوع را به مقامات صالحه ارجاع کنید؟ آیا سخنان شما را درست فهمیدم؟»

او دستهایش را در جیبهایش فرو برد، خود را در گوشه نیمکت جا داد و راحت نشست، قاپ سیگار و کبریتش را درآورد، و سیگاری آتش زد و گفت:

- خوب فرمودید که میخواستید موضوع را به مقامات صالحه ارجاع کنید؟ و سپس رو به واسیلی کرد و افزود: «شاهزاده، البته می بخشید که من نشسته ام؟ بفرمائید ادامه دهید.»

شاهزاده یک صندلی پیش کشید و در پشت میز نشست و مشتاق نگاه ثابتش را به چهرۀ مرد عجیب دوخت.

نیکلای نیکلاویچ با قدری گستاخی ادامه داد: «آقا جان، راه همیشه برای ما باز است. و هر وقت بخواهیم میتوانیم این گام را برداریم، دخالت در خانوادۀ یکنفر بیگانه....»

- ببخشید که حرف شما را قطع میکنم....

معاون دادستان تقریباً فریاد زنان گفت: «شما ببخشید که حرفتان را قطع میکنم.»

- بسیار خوب، هر طور میل شماست رفتار کنید، بفرمائید من گوش میدهم، اما من با شاهزاده واسیلی لوویچ یک کلمه حرف دارم.

و بدون آنکه دیگر به توگانفسکی توجهی کند با صدای بلند گفت:

- این سخت ترین لحظۀ زندگی من است. و باید بدون هرگونه ملاحظه ای حرفم را بزنم، آیا ممکن است به صحبت من گوش بدهید؟

واسیلی اظهار داشت: «بله، گوش میدهم.» و وقتی مشاهده کرد که توگانفسکی از جا در رفته و جالت عصبانی بخود گرفته باو گفت: «نیکلا، خواهش میکنم ساکت باشید!»

- بله، بفرمائید.

نفس ژلتکف چند لحظه در حالتی از خفگی بشماره افتاد، اما ناگهان بسخن آمد و سیل کلمات از دهانش جاری شد. فقط با فکهایش صحبت میکرد؛ لبانش مانند مرده بطور ترسناکی سفید و سخت شده بود.

- خیلی ناگوار است که من این کلمات را بر زبان برانم و بگویم که همسر شما را دوست دارم. اما هفت سال عشق پاک و بدون تظاهر و نومیده کننده، قدری بمن حق میدهد. من تصدیق میکنم که ابتدا، یعنی موقعکیه ورا نیکلایفنا، هنوز ازدواج نکرده بود، نامه های احمقانه ای باو مینوشتم، و حتی انتظار پاسخ از او داشتم. و این را قبول میکنم که آخرین اقدامم، یعنی ارسال دستبند برای او حتی حماقتی بالاتر از آن بود و اما – من مستقیماً بچشمان شما مینگرم و احساس میکنم که منظورم را درک میکنید. من به وضوح میدانم که از حیطۀ توانایم خارج است که از دوست داشتن او دست بردارم. شما شاهزاده بمن بگوئید – بفرض اینکه از همه این جریان برنجید و متغیر شوید – بمن بگوئید که شما برای شکستن این احساسات چه میکردید؟ آیا همانطوریکه نیکلای نیکلاویچ پیشنهاد کرد، مرا بشهر دیگری تبعید میکردید؟ خوب در آنجا هم ورا نیکلایفنا را عیناً مثل اینجا دوست میداشتم. مرا به زندان میانداختید؟ اما در آنجا هم وسائلی پیدا میکردم که او را از وجود خود مطلع گردانم. پس چاره کار فقط مرگ است. اگر شما باین امر راضی شوید، من بهر ترتیب و شکلی باشد آنرا می پذیرم.

نیکلای نیکلاویچ در حالیکه کلاهش را بسر میگذاشت گفت: «بجای اینکه درباره کارمان صحبت کنیم، تا گلو در یک نمایش احساساتی فرو رفته ایم. مسأله کاملا روشن است: یا شما از تعقیب کردن ورا نیکلا یفنا کاملا دست برمیدارید، و یا ما اقداماتی بعمل میآوریم که در اختیار مردمانی از طبقه ماست، و در حیطه نفوذ و قدرت ماست و از این قبیل.»

اما ژلتکف با وجود آنکه حرفش را شنید، حتی نگاهش هم نکرد. و در عوض از واسیلی لوویچ پرسید: «اجازه میفرمائید ده دقیقه بیرون بروم؟ البته اعتراف میکنم که میخواهم با تلفن با ورا نیکلا یفنا صحبت کنم. بشما اطمینان میدهم که نتیجۀ مکالمه را تا جائیکه بتوانم، برایتان نقل کنم.»

واسیلی گفت: «بسیار خوب.»

نیکلای نیکلاویچ که با شوهر خواهرش تنها مانده بود، دست راستش را طبق معمول پائین انداخت و چنانکه گوئی شیئی نا پیدائی را بزمین میاندازد، و با فریاد باو گفت: «این عمل کافی نیست. این به هیچ وجه کافی نیست. من قبلاً بشما گفتم که موضوع را من فیصله خواهم داد. اما شما گشاد بازی کردید، و باو فرصت دادید که احساسات خود را بال و پر بدهد و تشدید کند. من با دو کلمه کار را تمام میکردم.»

شاهزاده واسیلی لوویچ گفت: «صبرکن، همه چیز تا لحظه ای دیگر روشن خواهد شد. من بنظرم رسیده است که او مثل آن دسته از مردم نیست که میتوانند کسی را فریب بدهند و یا عمداً دورغ بگویند. و این مگر تقصیر اوست که عاشق شده است؟ و شما چگونه میتوانید احساساتی مانند عشق را تحت اختیار خود بگیرید. احساساتیکه هنوز هم مردم نمی توانند توجیه کنند.»

و اندکی باتفکر مکث کرد و افزود: «من برای این مرد احساس تأسف میکنم. علاوه براین، چنین احساس میکنم که گوئی بحادثه غم انگیز روحی دهشتناکی مینگرم، و نمی توانم مانند آدم لوده و مسخره ای رفتار کنم.»

نیکلای نیکلاویچ گفت: «من این را انحطاط میخوانم.»

ده دقیقه بعد ژلتکف بازگشت. چشمانش عمیق بود و برق میزد، گفتی غرق در سرشگی است که جاری نشده است.

آشکارا نشان می داد که رفتار شایسته خود را بکلی فراموش کرده بود و دیگر رفتار یک مرد محترم و موقر را نداشت – و یکبار دیگر شاهزاده واسیلی با حساسیت زیاد علت آنرا دریافت.

او گفت: «من حاضر هستم. اما یک شرط دارد – این را به شما شاهزاده واسیلی لوویچ میگویم – من مبلغی اختلاس کرده ام و باید بهرحال از این شهر فرار کنم. آیا اجازه میدهید که آخرین نامه را به شاهزاده خانم ورا نیکلایفنا بنویسم؟»

نیکلای نیکلاویچ فریاد زد: «نه. اگر کار تمام شده است، پس دیگر تمام است، و نامه هم در کار نیست.» واسیلی گفت: «بسیار خوب، بنویسید.»

ژلتکف لبخند غرور آمیزی برلب آورد و گفت: «کارتمام است. شما از این پس چیزی از من نخواهید شنید، و مرا هم نخواهید دید. شاهزاده خانم نیکلا یفنا اصولا نمی خواست با من صحبت کند. هنگامیکه از او پرسیدم که آیا اجازه میدهد در شهر بمانم و فقط او را به بینم – البته بشرطی که خودم دیده نشوم – جواب داد: «کاش میدانستید که من چقدر از همه این جریان خسته و ملول شده ام! خواهش میکنم هرچه زودتر باین امر خاتمه دهید.» و حالا من نیز به تمام این ماجرا خاتمه میدهم. گمان میکنم هرچه میتوانستم انجام داده ام، آیا نداده ام؟»

واسیلی لوویچ شب که به خانه اش بازگشت جریان ملاقات خود را با ژلتکف برای همسرش به تفصیل تعریف کرد. بنظرش میرسید که انجام اینکار وظیفه اوست.

ورا نگران بود، اما شگفت زده و متحیر نبود. آخر همان شب هنگامیکه شوهرش به بستر آمد، ناگهان روی به دیوار کرد و گفت: «مرا بحال خود بگذارید – من میدانم که آن مرد میخواهد خودش را بکشد.»

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب هفته یکشنبه 13 خرداد 1341
  • تاریخ: پنجشنبه 19 دی 1398 - 15:48
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 1252

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 10510
  • بازدید دیروز: 12352
  • بازدید کل: 13695653