Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

برنده تنهاست - قسمت ششم

برنده تنهاست - قسمت ششم

نوشته: پائولو کوئلیو
ترجمه ی: آرش حجازی

چه شانسی!

آن روز صبح انتظار هر چیزی را داشت، به جز ملاقات با مردی که – مطمئناً – قرار بود زندگی اش را عوض کند. اما آن مرد آنجا بود، با حال و هوای بی تفاوت همیشگی اش، با دو دوست نشسته بود، چرا که قدرتمندان نیازی به چیزی ندارند تا نشان بدهد که توانا هستند، محافظ هم استخدام نمی کنند.

به اعتقاد مورین، مردم در کن به دو گروه تقسیم می شوند:

الف) برنزه ها که تمام روز را در آفتاب می گذرانند (برای اینکه سرانجام پیروز شده اند،) یک نشان اختصاصی در فضاهای محدود شده ی جشنواره بر سینه دارند. وقتی به هتلشان می رسند، دعوتنامه های متعددی در انتظارشان است که اغلبشان را در سطل زباله می اندازند.

ب) رنگ پریده ها، که از دفتر کار تاریکی به دفتر دیگر می دوند، بر تست ها نظارت می کنند، چند فیلم واقعاً خوب می بینند که در هنگامه ی پیشنهادهای متنوع موجود گم می شوند، یا مجبور می شوند فیلم های وحشتناکی را تحمل کنند که شاید – چون تهیه کننده شان آدم های متنفذ را می شناسند – جایی زیر آفتاب (در میان برنزه ها) پیدا کنند.

جاویتز والید  پوست برنزه ی حسد برانگیزی دارد.

آن رخداد 12 روزه در آن شهر کوچک جنوب فرانسه که باعث بالا رفتن تمام قیمت ها می شود، که در طول آن فقط به اتومبیل های مجاز اجازه ی تردد در خیابان را می دهند و فرودگاه پر می شود از هواپیماهای خصوصی و ساحل مملو می شود از مدل ها، فقط فرش قرمزی نیست که عکاس ها دوره اش می کنند و ستاره ها پیش از رفتن به کاخ کنگره از رویش رد می شوند.

کن درباره ی مد نیست، درباره ی سینماست!

اما در کنار تجمل و زرق و برق کاملاً آشکار، روح واقعی جشنواره، بازار موازی عظیم صنعت سینماست: خریداران و فروشندگانی که از سراسر جهان می آیند، با هم ملاقات می کنند تا درباره ی محصولات به پایان رسیده، سرمایه گذاری ها و ایده ها مذاکره کنند. در یک روز عادی، در سراسر شهر 400 فیلم نمایش داده می شود – و اغلب در آپارتمان هایی که برای کل دوره ی جشنواره اجاره شده، با آدم هایی که در وضع ناراحتی دور تخت ها پخش می شوند، از گرما گله می کنند و آب معدنی و توجه ویژه می خواهند، که کارد را به استخوان نمایش دهندگان می رساند و لبخندی سرد بر لب هایشان می نشاند. باید همه چیز را بپذیرند، باید تمام این غرولندها را تحمل کنند، چون باید چیزی را نشان بدهند که ساختنش معمولاً سال ها طول کشیده.

همزمان که این 4800 محصول جدید با چنگ و دندان می کوشند فرصتی برای خروج از آن اتاق و نمایشی واقعی در سالن های سینما به دست آورند، دنیای رویاها شروع می کند به حرکت در مسیر مخالف: فناوری های جدید استیلا می یابد، مردم به دلیل ناامنی، کار زیاد و کانال های کابلی تلویزیون، دیگر زیاد از خانه خارج نمی شوند – کانال هایی که معمولاً در آن ها می شود به قیمتی تقریباً ناچیز، حدود 500 فیلم در روز انتخاب کرد.

و از آن بدتر: امروز اینترنت اجازه می دهد همه کارگردان بشوند. درگاه هایی تخصصی، فیلم های بچه ها را در حال راه رفتن و مردان و زنانی را نشان می دهند که در جنگ سرشان را قطع می کنند، زنانی که بدنشان را به نمایش می گذارند، فقط به عشق اینکه کسی در آن سو دارد در تنهایی از دیدن آن ها لذت می برد، افراد یخ زده، تصادف های واقعی، صحنه های ورزشی، نمایش های مد، فیلم های دوربین مخفی که می کوشند برای رهگذران معصومی که رد می شوند، شرایط خلاف عرف خلق کنند.

البته مردم باز هم از خانه خارج می شوند، اما ترجیح می دهند پولشان را در رستوران ها و برای لباس های مارکدار خرج کنند، چون بقیه اش بر صفحه ی تلویزیون های سایز بالا یا کامپیوتر شان هست.

فیلم. دیگر آن گذشته ی دور از یادها رفته، دورانی که همه برندگان بزرگ نخل طلایی را می شناختند. حالا اگر بپرسند کی پارسال جایزه برده، حتا کسانی که در جشنواره شرکت کرده اند یادشان نمی آید. یکی می گوید: «رومانیایی بود.» دیگری می گوید: «نه، مطمئنم آلمانی بود.» بعد یواشکی نگاهی به کاتولوگ می اندازند و می بینند طرف ایتالیایی بوده – که اتفاقاً فقط در حلقه های غیرعرف نمایش داده شده است.

سالن های سینما که پس از یک دوره رقابت با ویدئو کلوب ها دوباره رشد می کردند، ظاهراً دوباره وارد مرحله ی زوال شده اند – در رقابت با دی وی دی فیلم های قدیمی تر که به رایگان با خرید یک مجله، کرایه از راه اینترنت یا تکثیر قاچاق جهانشمول به دست می آیند. این موضوع توزیع را وحشی تر می کند: اگر استودیویی فیلم جدیدش را سرمایه گذاری بالا بداند، کاری می کند که حداکثر سالن ها همزمان آن را نمایش بدهند و این برای هر محصول جدیدی که در این رشته به ماجراجویی پرداخته، فضای کمی باقی می گذارد.

واندک ماجراجویانی که – علی رغم هشدارهای منفی – تصمیم می گیرند خطر کنند، خیلی دیر می فهمند که داشتن یک محصول با کیفیت کافی نیست. برای اینکه فیلمی به پایتخت های بزرگ جهان برسد، هزینه ی تبلیغات سرسام آور است: آگهی های تمام صفحه در روزنامه ها و مجلات، مهمانی ها، مشاوران رسانه ای، سفرهای تبلیغاتی، نیروی انسانی که مدام گران تر می شود، تجهیزات پیشرفته ی فیلمبرداری، کارهای یدی که کنندگانش روز به روز کمتر می شوند. و بدترین شکل: کسی که محصول نهایی را توزیع کند.

با این احوال، هر سال سفرهای زیارتی از محلی به محل دیگر، در زمان بندی های مشخص انجام می شود، ابرطبقه ای که به هر چیزی توجه دارد جز آنچه روی پرده پخش می شود، شرکت های علاقه مند به پرداخت یک دهم قیمت فقط برای «افتخار» دادن به فلان کارگردان که کارش را از تلویزیون پخش کنند، تقاضاها برای اینکه فیلم ها باسازی شود به شیوه ای که خانواده ها را ناراحت نکند، تقاضای ویراست جدید، تعهدات (که همیشه اجرا نمی شود) که اگر فیلمنامه را به کلی تغییر دهند و بر تم مشخصی کار کنند، سال بعد با آن ها قرار داد ببندند.

مردم گوش می دهند، می پذیرند... انتخابی ندارند. ابرطبقه بر دنیا فرمان می راند، بحث هایشان نرم است، صدایشان ملایم است، لبخندشان لطیف است، اما تصمیمشان قطعی است. می دانند. یا می پذیرند، یا رد می کنند. قدرت دارند.

قدرت هم با هیچ کس مذاکره نمی کند جز با خودش. اما همه چیز از دست نرفته. در دنیای واقعیت هم، مانند قصه ها، همیشه قهرمانی وجود دارد.

و مورین مغرورانه نگاه می کند: قهرمان جلو چشم هایش! ملاقات بزرگی که سرانجام تا دو روز دیگر رخ می دهد؛ بعد از تقریباً سه سال کار، رویاسازی، تلفن، سفر به لس آنجلس، هدایا، تقاضا از دوستان بانک مساعدت، دخالت نامزد سابقش که در دانشکده ی سینما هم کلاسش بود و به این نتیجه رسیده بود که بهتر است در یک نشریه ی تخصصی مهم کار کند تا سر و پولش را به خطر بیندازد.

نامزد سابق گفته بود: «باهاش حرف می زنم. اما جاویتز به هیچ کس باج نمی دهد، حتا به خبرنگارهایی که می توانند محصولات او را تبلیغ یا نابود کنند. فارغ از همه است: یک وقتی فکر کردیم گزارشی تهیه کنیم برای کشف اینکه او چه طور توانسته این همه سینما را توی چنگش بگیرد، اما هیچ کدام از کسانی که با او کار می کنند، حاضر نیستند درباره اش حرف بزنند. باهاش حرف می زنم، اما بهش فشار نمی آورم.»

بعد با او حرف زد. توانست وادارش کند که فیلم اسرار سردابه را ببیند. روز بعد، از طرف او تلفنی داشت که می گفت در کن با هم ملاقات می کنند.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب برنده تنهاست انتشارات کاروان
  • تاریخ: شنبه 9 آذر 1398 - 20:21
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 596

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 17982
  • بازدید دیروز: 6906
  • بازدید کل: 13285412