Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

برنده تنهاست - قسمت پنجم

برنده تنهاست - قسمت پنجم

نوشته: پائولو کوئلیو
ترجمه ی: آرش حجازی

جاویتز به مهمان هایی که از راه می رسند و به چادر که دارد پر می شود نگاه می کند و همان فکر همیشگی از سرش می گذرد:

«اینجا چه کار می کنم؟ به این چیزها احتیاج ندارم. در واقع، از دیگران چیزهای کمی می خواهم – هرچه می خواهم دارم. پیش آن هایی که صنعت سینما را می شناسند، مشهورم، هر زنی را که بخواهم تصاحب می کنم، هرچند می دانند زشتم و بد لباس. اصرار دارم این شکلی باشم. دیگر گذشته آن دورانی که کت و شلوار منحصر به فرد داشتم، وقتی که، در موارد نادری که ابرطبقه دعوتم می کرد (بعد از سینه خیز، التماس، قول دادن)، خودم را طوری برای این ناهارها آماده می کردم که انگار مهم ترین کار دنیا را می کنم. امروز می دانم تنها چیزی که عوض می شود، شهرهاست، هرچند تا مهمانی هم که باشد، آنچه اینجا اتفاق می افتد قابل پیش بینی و کسل کننده است.

آدم ها می آیند و می گویند کارم را تحسین می کنند. بعضی ها به من می گویند قهرمان و تشکر می کنند و اگر فرصتی برای مکالمه ای خصوصی بهشان بدهم. زن های زیبا و باهوش که گول ظاهر را نمی خورند، متوجه شلوغی دور میز من می شوند و از پیشخدمت می پرسند من کی هستم، بعد راهی برای نزدیک شدن به من پیدا می کنند، مطمئنند فقط زن ها برای من جالبند. همه، بدون استثنا، از من چیزی می خواهند. برای همین تحسینم می کنند، تملقم را می گویند، چیزی را که به خیالشان لازم دارم تقدیم می کنند. اما من فقط یک چیز می خواهم: تنهایم بگذارند.

تا حالا به هزار تا از این مهمانی ها رفته ام. حضورم اینجا دلیل خاصی ندارد، جز اینکه نمی توانم بخوابم، هرچند با هواپیمای شخصی آمده ام، فناوری معجزه آسایی که می تواند تا ارتقاع یازده هزار متری بالا برود و مستقیم بدون توقف و بدون سوخت گیری، از کالیفرنیا تا فرانسه پرواز کند. ساختار اولیه ی کابین را عوض کرده ام: هرچند هواپیما می تواند 18 نفر را با کمال اسباب رفاه جا به جا کند، تعداد مبل های راحتی را به شش مهمان کاهش داده ام و کابین جداگانه ای برای چهار خدمه ی هواپیما تهیه کرده ام. همیشه کسی پیدا می شود که بپرسد: می شود من هم با تو بیایم؟ و من هم همیشه عذر موجهی دارم: جا نیست.»

جاویتز اسباب بازی جدیدش را که هم قیمت خانه ای چهل میلیون دلاری بود، به دو تخت، یک میز کنفرانس، دوش، سیستم صدای محیطی میراندا (شرکت بنگ و الوفسن طراحی خوبی داشت و یک برنامه تبلیغاتی عالی، اما دیگر دوران آن ها گذشته)، دو دستگاه قهوه ساز، یک مایکروفر برای خدمه و یک اجاق برقی برای خودش (چون از غذایی که دوباره گرم شود بدش می آید) مجهز کرده بود. فقط شامپاین می نوشید، اگر کسی می خواست یک بطری موئت و شاندون سال 1961 را با او شریک شود، همیشه از او استقبال می کرد. اما شرابخانه ی هواپیمایش همه جور نوشیدنی برای مهمان ها داشت. و دو تلویزیون 21 اینچ پلاسما، همیشه برای نمایش جدیدترین فیلم های روی پرده ی سینماها.

هواپیما یکی از بهترین انواع جهان بود (هرچند فرانسوی ها اصرار داشتند که دروفالکن امکانات بیشتری دارد)، اما هر چه قدر هم قدرت و پول داشت، نمی توانست تمام ساعت های اروپا را عوض کند. در آن لحظه در لس آنجلس ساعت 3:43 صبح بود و او تازه کم کم احساس خستگی می کرد. تمام شب را در فضای باز گذرانده بود، از این مهمانی به آن مهمانی رفته بود و مدام به دو سوال احمقانه ای که در هر مکالمه ای مطرح می شد، جواب داده بود:

«پروازتان چه طور بود؟»

جاویتز همیشه این سوأل را با سوأل دیگری جواب می داد:

«چه طور؟»

از آنجا که مردم درست منظور او را نمی فهمیدند، لبخند می زدند و می رفتند سراغ سوأل بعدی فهرستشان:

«چند وقت اینجا می مانید؟»

و جاویتز دوباره جواب می داد: «چه طور؟» و بعد وانمود می کرد باید به تلفن همراهش جواب بدهد، اجازه می خواست و با دو دوست جدا نشدنی اش، دور می شد.

هیچ آدم جالبی آنجا نبود. اما کی می توانست جالب باشد برای مردی که عملاً صاحب هر چیزی است که بشود با پول خرید؟ سعی کرده دوستانش را عوض کند، دنبال آدم های کاملاً دور از دنیای سینما گشته: فیلسوف ها، نویسنده ها، تردست های سیرک، مدیران شرکت های مواد غذایی. اول همه چیز به خوبی و خوشی می گذشت، تا اینکه سوأل همیشگی از راه می رسید: «مایلید فیلمنامه ی مرا بخوانید؟» یا دومین سوأل اجتناب ناپذیر: «دوستی دارم که همیشه آرزو داشته بازیگر بشود. مانعی ندارد با او ملاقات کنید؟»

چرا، مانعی داشت. کارهایی غیر شغلش هم در زندگی داشت. عادت داشت یک بار در ماه به آلاسکا پرواز کند، وارد اولین بار بشود، مست کند، پیتزا بخورد، در طبیعت قدم بزند، با اهالی پیر آن شهر کوچک گپ بزند، دو ساعت در روز در باشگاه بدنسازی شخصی خودش تمرین کند، و بازهم وزنش را بالاتر از حد مجاز بود، دکترها می گفتند هر لحظه ممکن است دچار مشکل قلبی بشود. چندان به هیکلش اهمیت نمی داد، چیزی که می خواست این بود که کمی از بار تنشی را که ظاهراً هر ثانیه ی روز او را درهم می فشرد، تخلیه کند، مراقبه ی فعال کند، زخم های روحش را شفا ببخشد. وقتی بیرون شهر بود، همیشه از کسانی که تصادفی ملاقات می کرد، می پرسید زندگی «عادی» چه طور است، چرا که مدت ها بود آن را از یاد برده بود. جواب ها فرق می کرد و کم کم کشف کرد که در دنیا مطلقاً تنهاست، هرچند همیشه آدم هایی دوروبرش بودند.

شروع کرد به تهیه ی فهرستی درباره ی عادی بودن، بیشتر براساس آنچه مردم انجام می دادند، تا جواب هایشان.

جاویتز به اطرافش نگاه می کند. مردی با عینک سیاه آنجاست که دارد آبمیوه می خورد و با همه چیز در پیرامونش بیگانه به نظر می رسد و طوری به دریا نگاه می کند که انگار از آنجا دور است. خوش قیافه، با موهای خاکستری، خوش لباس. از اولین کسانی بود که آمد و حتماً می داند جاویتز کی است، اما هیچ سعی نکرد خودش را به او نزدیک کند. مهم تر از همه، جرئتش را داشت که آنجا تنها بنشیند! در کن، تنهایی نفرین است، علامت اینکه هیچ کس به آدم علاقمند نیست، یعنی مهم نیست و روابط مهم ندارد.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب برنده تنهاست انتشارات کاروان
  • تاریخ: جمعه 8 آذر 1398 - 09:52
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 625

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 17957
  • بازدید دیروز: 6906
  • بازدید کل: 13285387