Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

برنده تنهاست - قسمت چهارم

برنده تنهاست - قسمت چهارم

نوشته: پائولو کوئلیو
ترجمه ی: آرش حجازی

مردم هیچ وقت از چیزی راضی نمی شوند. اگر کم داشته باشند، زیاد می خواهند. اگر زیاد داشته باشند، بیشتر می خواهند. اگر بیشتر داشته باشند، می خواهند به کم راضی باشند، اما دیگر کاری از دستشان بر نمی آید.

یعنی نمی فهمند که رسیدن به خوشبختی خیلی آسان است؟ آن دختری که دوان دوان با شلوار جین و بلوز سفید رد شد، چه می خواست؟ خواسته اش آن قدر عاجل بود که نمی گذاشت بر زیبایی خورشید، دریای آبی، بچه های داخل کالسکه و نخل های حاشیه ی ساحل تأمل کند؟

«ندو دختر! هیچ وقت نمی توانی از دو حضور مهم زندگی هر انسانی فرار کنی: خدا و مرگ. خدا در هر قدم همراهت است، آزرده است، چرا که می بیند هیچ توجهی به معجزه ی زندگی نداری. و مرگ؟ همین الان از کنار جسدی رد شدی و نفهمیدی.»

ایگور بارها در محل جنایت قدم زد. بعد به این نتیجه رسید که آمد و رفتنش جلب توجه می کند. تصمیم گرفت فاصله ی احتیاطی دویست متری را از محل حفظ کند، به جان پناه رو به ساحل تکیه داد، عینک سیاه زده بود (که ربطی به جلوگیری از جلب سوءظن نداشت و فقط به خاطر آفتاب نبود، بیشتر به خاطر این بود که در پاتوق چهره های معروف، عینک سیاه یعنی مهم بودن).

متعجب است که دیگر ظهر شده، اما هنوز هیچ کس نفهمیده که در خیابان اصلی شهری که در این برهه مرکز توجه جهان است، کسی مرده.

حالا زوجی به نیمکت نزدیک می شوند. آشکارا عصبانی اند. شروع می کنند به داد زدن بر سر زیبای خفته؛ پدر و مادر دخترند که دعوایش می کنند که چرا کارش را ول کرده و خوابیده. مرد با کمی خشونت دختر را تکان می دهد. بعد، زن خم می شود و صورتش را می پوشاند.

ایگور شک ندارد بعد چه می شود. جیغ های زنانه. پدر تلفنش را از جیب در می آورد، با اضطراب کمی دور می شود. مادر دخترش را تکان می دهد... جسد واکنشی نشان نمی دهد. رهگذران نزدیک می شوند؛ حالا بله، می تواند عینک سیاهش را بردارد و نزدیک شود، خوب، او هم یکی در میان این جمعیت کنجکاو است.

مادر گریه می کند. جوانی او را کنار می کشد و سعی می کند به دختر تنفس دهان به دهان بدهد، اما خیلی زود دست از این کار می کشد – دیگر سایه ی بنفشی صورت الیویا را پوشانده.

«آمبولانس! آمبولانس!»

چند نفر شروع می کنند به گرفتن یک شماره ی مشابه، همه احساس می کنند مفیدند، فداکارند. حالا دیگر صدای آژیر آمبولانس را از دور می شنود. صدای جیغ مادر مدام بالاتر می رود، دختری می کوشد او را بغل کند و از او می خواهد آرام باشد، اما زن دختر را کنار می زند. کسی جسد را بلند می کند و سعی می کند او را بنشاند، دیگری می گوید که او را روی نیمکت بخوابانند، برای هر اقدامی دیگر خیلی دیر شده.

کنارش کسی می گوید: «قطعاً مسمومیت با مواد مخدر است و این دختر جوان دیگر از دست رفته.»

کسانی که این حرف را می شنوند، با سرشان تأیید می کنند. ایگور بی تفاوت تماشا می کند که پزشکیارها می رسند، دستگاه ها را از ماشین بیرون می آورند. شوک های الکتریکی قلب، پزشکی با تجربه تر بی حرف در تمام این اقدامات شرکت دارد، می داند دیگر کاری از کسی بر نمی آید، اما نمی خواهند زیردستانش به سهل انگاری متهم بشوند. برانکار را می آورند، دختر را در آمبولانس می گذارند، مادر به دختر چسبیده، کمی با او بحث می کنند، اما سرانجام اجازه می دهند سوار آمبولانس شود، با سرعت زیاد دور می شوند.

از لحظه ای که آن زن و شوهر جسد را کشف کردند تا وقتی آمبولانس رفت، پنج دقیقه هم نکشید. پدر هنوز آنجاست، بهتش زده، درست نمی داند کجا برود، چه کار کند. همان مردی که درباره ی مواد مخدر نظر داد، بدون توجه به اینکه با کی حرف می زند، به طرفش می رود و برداشت خودش را از واقعیت ها می گوید:

«ناراحت نباشید آقا. این اتفاق هر روز اینجا می افتد.»

پدر واکنشی نشان نمی دهد. تلفن باز در دستانش مانده و به خلأ خیره شده. یا حرف آن مرد را نمی فهمد، یا نفهمیده چه اتفاقی هر روز می افتد، یا غرق در شوکی است که ناگهان او را به بعدی ناشناخته پرتاب کرده که در آن درد وجود ندارد. جمعیت، همان طور که ناگهان از هیچ به وجود آمد، به همان سرعت متفرق می شود. فقط می ماند آن مرد با تلفن باز، و مرد با عینک سیاه در دست.

ایگور می پرسد: «این قربانی را می شناختید؟»

جوابی در کار نیست.

بهتر است همان کار دیگران را بکند – به راهش در کروازت ادامه بدهد و ببیند در آن صبح آفتابی در کن چه خبر است. او هم مثل پدر، درست نمی داند چه احساسی دارد: دنیایی را نابود کرده که حتا با تمام قدرت دنیا، دیگر نمی تواند خودش را بازسازی کند. آیا اوا لیاقتش را داشت؟ از بطن آن دختر – الیویا، اسمش را می دانست، و این ناراحتش می کرد، چون دیگر چهره ای گمنام در میان جمعیت نبود - شاید نابغه ای متولد می شد که درمان سرطان را کشف می کرد یا راهی برای رسیدن به توافقی تا دنیا سرانجام بتواند در صلح زندگی کند. فقط به زندگی یک نفر پایان نداده بود، تمام نسل های آینده ای را که ممکن بود از او متولد شوند نابود کرده بود؛ چه کار کرده بود؟ آیا عشق، هرچند بزرگ و شدید، این را توجیه می کرد؟

و در مورد اولین قربانی اش اشتباه کرده بود. اوا هیچ وقت متوجه نمی شد، هرگز پیامش را نمی گرفت.

فکرش را نکن، دیگر اتفاق افتاده. تو حاضری پیش تر از این ها بروی، پس پیش برو. دختر می فهمد که مرگش بی حاصل نبوده و قربانی عشقی بزرگ تر شده. به اطرافت نگاه کن، ببین در شهر چه خبر است، مثل شهروندی معمولی رفتار کن – چون تو دیگر سهمت را از رنج این زندگی دریافت کرده ای و حالا سزاوار کمی راحتی و آرامش هستی.

از جشنواره استفاده کن. آماده ای.

حتا اگر مایو هم تنش بود، به سختی می توانست خودش را لب دریا برساند. ظاهراً هتل ها مالک قطعاتی بزرگ از ساحل ماسه ای بودند و در آن ها صندلی ها، علایم تجاری، پیشخدمت ها و مأمورهای خودشان را گذاشته بودند و هر کس به آن منطقه نزدیک می شد، از او کلید اتاقش یا سندی دال بر اقامت در آن هتل را می خواستند. بقیه ی قطعات ساحل را سایبان های سفید اشغال کرده بود، آنجا که برنامه هایی معروف به «ناهارخوران»، یک فیلم، مارک آبجو یا لوازم آرایشی جدید را رونمایی می کردند. در این جور جاها مردم لباس غیررسمی می پوشیدند، البته اگر بشود به کلاه کپ روی سر، پیراهن رنگی و شلوار سفید مردها و جواهرات، لباس های سبک، شلوارک و کفش پاشنه بلند زن ها گفت: «لباس غیررسمی.»

عینک سیاه برای هر دو جنس. بدنشان را زیاد نمایش نمی دهند، چون ابر طبقه  از این مرحله گذشته و هر تظاهری می تواند مسخره، یا بهتر بگوییم، ترحم انگیز محسوب شود.

ایگور متوجه یک مورد جزئی دیگر نیز می شود: تلفن همراه. مهم ترین قطعه در تمام لباس.

مهم بود که در هر دقیقه به آدم تلفن کنند یا پیامک دریافت کند و هر گفت و گویی را قطع کند تا به تلفنی جواب بدهد که در واقع هیچ اهمیتی ندارد. با نوک انگشت، از امکان اس.ام.اس (SM) استفاده کنند و پیام های طولانی بنویسند. همه یادشان رفته که اس.ام.اس مخفف short Message service  است، یعنی سرویسهای پیام کوتاه، و از صفحه ی کلید کوچک طوری استفاده می کنند که انگار ماشین تحریر است. صفحه ی گوشی کند و ناراحت است و صدمه ی جدی به شست آدم می زند، اما چه مهم است؟ درست همین لحظه، فضای کن، فضای تمام دنیا، دارد غرق می شود در چیزهایی مثل: «سلام عشق من، با فکر تو بیدار شدم، خوشحالم که تو در زندگی منی»، «تا ده دقیقه ی دیگر می رسم، لطفاً ناهارم را آماده کن و ببین لباسم را به خشکشویی فرستاده اند یا نه؟»، «مهمانی اینجا خیلی کسل کننده است، اما جای دیگری ندارم  که بروم. تو کجایی؟»

چیزهایی که تایپ کردنشان پنج دقیقه طول می کشد و گفتنشان فقط ده ثانیه، اما دنیا این جوری است دیگر. ایگور خوب می داند موضوع از چه قرار است، چون خودش به لطف اینکه تلفن همراه دیگر فقط وسیله ی برقراری ارتباط با دیگران نیست، میلیون ها دلار به جیب زده. تلفن رشته ی امید است، روشی برای جلوگیری از احساس تنهایی، ژستی تا اهمیت خودت را به همه نشان بدهی.

و این ساز و کار داشت دنیا را به زوال کامل می کشاند. در سیستمی نبوغ آمیز که در لندن ساخته شده بود، به ازای فقط پنج یورو در ماه، مرکزی هر سه دقیقه یک بار، پیام های کلیشه ای ارسال می کرد. وقتی داری با کسی حرف می زنی که دلت می خواهد تحت تأثیرش بگذاری، کافی است قبلش شماره ی مشخصی را بگیری و سیستم را فعال کنی. در این صورت، سه دقیقه ی بعد، بوق پیامک به صدا در می آید، تلفن را از جیب بیرون می آوری، پیام را باز می کنی و نگاه سریعی به آن می اندازی، می گویی که بعداً جواب پیام را می دهی (خوب البته: پیام حاوی جمله ی «بنا به درخواست» و ساعت است). به این ترتیب، سخنگو احساس اهمیت می کند و مذاکرات سریع تر پیش می رود، چون طرف دیگر می فهمد که با آدم گرفتاری طرف است. سه دقیقه بعد، مکالمه دوباره پیامک جدیدی قطع می شود، تنش افزایش می یابد و کاربر می تواند تصمیم بگیرد که آیا ارزشش را دارد که تلفن را برای پانزده دقیقه خاموش کند، یا بهتر است بگوید گرفتار است و خودش را از شر مصاحب نامطلوبش راحت کند.

فقط یک جا همه تلفنشان را خاموش می کنند. نه در شام های رسمی، نه وسط یک نمایش تئاتر، نه در مهم ترین لحظه ی فیلم، نه در دشوارترین بخش اپرا؛ همه قبلاً صدای زنگ تلفن را در این شرایط شنیده اند. تنها زمانی که مردم واقعاً نگران می شوند که مبادا تلفن چیز خطرناکی باشد، وقتی است که سوار هواپیما می شوند و دروغ همیشگی را می شنوند: «تلفن های همراه باید در تمام مدت پرواز خاموش باشد، چرا که ممکن است در عملکرد دستگاه های پرواز اختلال ایجاد کند.» همه حرف مهماندار را باور می کنند و دستورش را انجام می دهند.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب برنده تنهاست انتشارات کاروان
  • تاریخ: چهارشنبه 6 آذر 1398 - 10:54
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 689

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 17956
  • بازدید دیروز: 6906
  • بازدید کل: 13285386