Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

برنده تنهاست - قسمت سوم

برنده تنهاست - قسمت سوم

نوشته :پائولو کوئلیو
ترجمه ی: آرش حجازی

مکالمه همین است و عوض نمی شود، چیزی که تغییر می کند، دست یافتن به بیشترین تعداد هدایاست (ترجیحاً جواهرات، که بشود آن ها را فروخت) و دعوت به چند مهمانی در چند قایق تفریحی، گرفتن بیشترین تعداد کارت های ویزیت، دوباره شنیدن همین مکالمه، پیدا کردن فرصتی برای دعوت به تماشای مسابقات فرمول 1 که در آن تقریباً همین نوع افراد ظاهر می شوند و شاید آنجا هم فرصت بزرگی در انتظارشان باشد.

اصطلاح «عطر» از طرف بازیگرهای جوان مرد به پیرزن های میلیونر پیر هم گفته می شود، با جراحی پلاستیک و بوتاکس، باهوش تر از مردها. این زن ها هرگز وقتشان را از دست نمی دهند: آن ها هم در دو روز آخر از راه می رسند و می دانند تمام قدرت اغواگری در پول نهفته است.

«عطر»های مذکر خودشان را فریب می دهند: خیال می کنند دارند آن زن های زیبا و چهره های جوان را اغوا می کنند، بعد هم به راحتی بازیچه ی دست آن ها می شوند. «عطر» های مونث فقط به قدرت برلیان هایشان تکیه می کنند، فقط همین.

ایگور هیچ کدام از این جزئیات را نمی داند: اولین بار است که به آنجا می آید. و در کمال تعجب متوجه می شود که هیچ کس چندان به فیلم علاقه ندارد... به جز حاضران آن بار. چند مجله را ورق زد، پاکتی را که رئیس دفترش دعوتنامه های مهم ترین مهمانی ها را در آن گذاشته بود، باز کرد، اما در هیچ کدام اشاره ای به مراسم افتتاح یک فیلم نشده بود. قبل از آنکه در فرانسه پیاده شود، سعی کرد خبردار شود چه فیلم هایی با هم در رقابتند و برای رسیدن به این اطلاعات، خیلی زحمت افتاد. تا اینکه دوستی گفت:

«بی خیال فیلم ها. کن جشنواره ی مد است.»

مد، این ها چی فکر می کنند؟ فکر می کنند مد آن چیزی است که با فصل عوض می شود؟ از چهار گوشه ی دنیا می آیند تا لباس هایشان، جواهراتشان، کلکسیون کفش هایشان را نمایش بدهند؟ معنایش را نمی دانند. «مد» فقط روشی است برای اینکه بگویی: من هم به دنیای شما تعلق دارم. همان یونیفرم ارتش شما را به تن دارم، به این طرف شلیک نکنید.

از وقتی همزیستی گروهی مردها و زن ها در غارها شروع شد، مد تنها روش برای ابراز منظوری بود که همه می فهمیدند، حتا غریبه ها: ما یک لباس پوشیده ایم، من از قبیله ی شما هستم. بیایید در برابر ضعیف ترها متحد بشویم و بقایمان را تضمین کنیم.

اما اینجا مردم فکر می کنند «مد» همه چیز است. هر شش ماه، ثروت عظیمی را خرج تغییر جزئیات کوچک می کنند و باز به زندگی در همان قبیله ی انحصاری ثروتمدان ادامه می دهند. اگر همین الان سری به سیلیکون ولی بزنند که میلیاردرهای صنایع انفورماتیک، ساعت های پلاستیکی می بندند و شلوارهای فرسوده می پوشند، پی می برند که دنیا دیگر مثل قبل نیست، همه در یک سطح اجتماعی قرار دارند، کسی کمترین توجهی به اندازه ی الماس یا مارک کروات یا مدل کیف چرمی ندارد. در واقع، کراوات و کیف چرمی در آن منطقه ی دنیا وجود خارجی ندارد، اما در همان نزدیکی، هالیوود هست، ماشینی به نسبت قدرتمندتر- هرچند رو به انحطاط – که هنوز می تواند ساده لوحان را وارد به لباس های آخرین مد، گردبندهای زمرد و لیموزین های غول آسا اعتقاد داشته باشند. از آنجا که این روزها هنوز چیزهایی است که در مجله ها منعکس می شود، کی دلش می خواهد صنعت میلیارد دلاری آگهی، فروش اشیای بی فایده، تعویض پیاپی علایق غیرضروری بازار و تولید کرم های مشابه را با برچسب های متفاوت نابود کند؟

مسخره است. ایگور نمی تواند انزجارش را پنهان کند، جلوی بیزاری اش را از کسانی بگیرد که تصمیماتشان بر زندگی میلیون ها مرد و زن زحمتکش و شریف تأثیر می گذارد، کسانی که برای سلامتشان، داشتن مسکن و عشق خانواده شان، با آبرومندی امرار معاش می کنند.

منحط ها. وقتی همه چیز رو به راه به نظر می رسد، وقتی خانواده ها دور میز جمع می شوند، شبح ابر طبقه ظاهر می شود و رویاهای غیرممکن می فروشند: تجمل، زیبایی، قدرت. و خانواده از هم می پاشد.

پدر که نظافتچی است، ساعت ها اضافه کاری می کند تا فلان مدل جدید کفش ورزشی را برای پسرش بخرد، وگرنه در مدرسه تحویلش نمی گیرند. زن در سکوت گریه می کند، چون دوستانش لباس های مارکدار می پوشند و او پول ندارد. نوجوان ها به جای اینکه ارزش های واقعی ایمان و امید را بشناسند، رویای آرتیست شدن دارند. دخترهای روستایی هویتشان را از دست می دهند، در آرزوی رفتن به شهرها ی بزرگند و حاضرند هرچیزی، مطلقاً هرچیزی را قبول کنند، فقط برای اینکه فلان جواهر را داشته باشند. دنیایی که باید در مسیر عدالت حرکت کند، حول مادیاتی می گردد که شش ماه بعد به هیچ دردی نمی خورد و باید نو شود، و تنها بدین گونه است که آن سیرک می تواند آن موجودات زبونی را که در کن پیدا می شوند، بر تارک دنیا نگه دارد.

البته ایگور نمی گذارد این قدرت ویرانگر بر او تأثیر بگذارد. به کار در یکی از رشک بر انگیزترین مشاغل دنیا ادامه می دهد. باز هم در یک روز، بیشتر از خرج یک سالش پول در می آورد، حتا اگر در این یک سال قصد کند از تمام لذات ممکن – قانونی یا غیرقانونی – بهره مند شود. مشکلی در اغوای زن ها ندارد، حتا لازم نیست زن بفهمد که او ثروتمند است – قبلاً بارها امتحان کرده و هر بار نتیجه گرفته. تازه چهل سالش شده و در بهترین وضع جسمانی است. هر سال معاینه ی پزشکی می کند و هیچ مشکلی در سلامتی او ندیده اند. بدهکار نیست.  نیازی ندارد لباس فلان مارک بپوشد، به فلان رستوران برود، تعطیلاتش را در ساحلی بگذراند که «همه به آنجا می روند»، مدل ساعتی را بخرد، فقط برای اینکه فلان ورزشکار مشهور توصیه اش کرده. می تواند قرا دادهای مهم را با خودکاری چند سنتی امضا کند، پالتوهای راحت و شیک را بپوشد که در کارگاه کوچکی کنار دفترش دوخته شده و مارک مهمی ندارد. می تواند هر کاری دلش می خواهد بکند، بی آنکه لازم باشد به کسی ثابت کند ثروتمند است. حرفه ی جالبی دارد و عاشق کارش است.

شاید مشکل همین جاست. همیشه عاشق کارش بوده. مطمئن است به همین دلیل است که آن زنی که چند ساعت قبل وارد بار شد، حالا سر میز او ننشسته است.

می کوشد همچنان فکر کند تا زمان بگذرد. از کریستل نوشیدنی دیگری می خواهد – نام پیشخدمت را می داند، چون یک ساعت پیش، موقعی که رفت و آمد کمتر بود (مردم سر شام بودند)، یک گیلاس ویسکی خواست و زن گفت او غمگین به نظر می رسد و باید چیزی بخورد تا روحیه اش را بهتر کند. از توجه زن تشکر کرد و خوشحال شد که کسی واقعاً نگران روحیه ی اوست.

شاید او تنها کسی باشد که اسم فردی را که به او خدمت می کرد، می داند؛ بقیه می خواهند اسم – و اگر ممکن باشد، شغل – کسانی را بدانند که سر میزها و در مبل های راحتی نشسته اند.

می کوشد همچنان فکر کند، اما دیگر ساعت سه صبح است، زن زیبا و مرد مبادی آداب – دست کم از نظر جسمانی شبیه خودش است – دیگر نمی آیند. شاید هنوز دارند در یک قایق تفریحی می نوشند. مهمانی های روی قایق، وقتی شروع می شود که مهمانی های دیگر رو به آخر است، شاید دراز کشیده اند و مجله می خوانند، بدون اینکه به هم نگاه کنند.

مهم نیست. ایگور تنها و خسته است، باید بخوابد.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب برنده تنهاست انتشارات کاروان
  • تاریخ: سه شنبه 5 آذر 1398 - 09:44
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 670

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 18449
  • بازدید دیروز: 6906
  • بازدید کل: 13285879