Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

موزۀ معصومیت - قسمت آخر

موزۀ معصومیت - قسمت آخر

نوشته: اورهان پاموک
ترجمه: سید علیرضا شاهری

شبی در اوایل سال 1983 که من در خانۀ فوزان بودم، به یکباره بر سر میز شام دچار احساس عجیبی شدم و در آن هنگام حس غریبی به من دست داد. به دوروبرم نگریستم. نه؛ صندلیها جا به جا نشده بودند؛ روی تلویزیون هم مجسمۀ تازه ای دیده نمی شد. من در آن روزها از لحاظ روحی خیلی حالم خوب نبود. دلم نمی خواست با زندگی مبارزه کنم؛ همچنین نمی خواستم آن را به شادی بگذرانم و همۀ جنبه های زندگی را به کلی به حال خود گذاشته بودم.

در آن روزگار ترکیه یک شبکۀ فرهنگی به نام TRT2 بود که در این هنگام فیلمهایی از گریس کلی را به مناسبت درگذشت او نشان می داد. این برنامه یک مجری هم داشت که دوست عزیز اکرم خان بود و برای آنکه رعشۀ دستش را که اثر مصرف زیاد الکل به وجود آمده بود، پنهان کنند، جلویش یک گلدان بزرگ گذاشته بودند.

من در هر پنجشنبه بر سر میز شام خانۀ فوزان بودم تا با هم فیلمها را ببینیم. اما آن پنجشنبه همگی فیلم پنجرۀ عقبی ساختۀ آلفرد هیچکاک را دیدیم. این فیلم حس عجیبی را در من به وجود آورد؛ البته من این فیلم را هشت سال پیش با فوزان دیده بودم و در آن موقع برایم وقت بسیار کندتر؛ اما عمیق تر سپری شد.

من برای آنکه از خیالاتم بیرون بیایم، روی مسألۀ موزه معصومیت بسیار کار کرده بودم؛ اما این حس برایم دو جهت متضاد را به وجود آورده بود؛ اول آنکه به نظر می رسید یک روح در حال تجربۀ چیزی است و دومین جهت آن  هم به ما  می گفت که دنیا در نتیجۀ یک اشتباه بزرگ می گذرد.

از این فکر که ما ارواحی هستیم که در حال تجربۀ چیزهای مختلف هستیم، احساس عجیبی در آدم به وجود می آورد که بسیار با هر چیز دیگری تفاوت دارد؛ گویی همین زمان را در جایی ثبت کرده و این زمان را در آنجا متوقف کرده باشی. من هم احساسی داشتم که وقتی به اشیاء نگاه می کردم، برایم چنین به نظر می آمد که همۀ آنها دارای روحی هستند که تمام وجودم را به فوزان پیوند داده و همان زمان را همچون خاطره ای برایم جلوه می دهند؛ درست مثل جایی که هزاران خاطرۀ موجود در آنجا را برایم زنده می کند. من در آن شب و در خانۀ فوزان دچار چنین حسی شده بودم و این حس من از نگاه فوزان دور نماند.

- کمال چت شده؟ این فیلمو دوست نداشتی؟

- نه، دوست داشتم.

- شاید از موضوعش خوشت نیومد؟

- اوه، برعکس؛ خیلی هم خوب بود.

بعد دیگر چیزی نگفتم؛ ولی پس از مدت کمی برای آنکه آنها نفهمند ناراحتم، چند ماجرای بامزه گفتم. اینکه می دیدم فوزان به ناراحتی یا رضایت من اهمیت می دهد، احساس شادی را در من به وجود می آورد.

فوزان گفت: «ولی کمال، معلومه امشب سرکیف نیستی؛ نگو نه.»

- باشه؛ حق با توئه. به نظرم می رسه که گویی امشب یه چیزی توی این خونه جاش عوض شده؛ اما نمی تونم بگم اون چیه.

به یکباره لبخند  برلبان همه نشست و خاله نصیبه گفت: «کمال خان، ما لیمو، این قناری مون رو بردیم تو اتاق. با خودمون می گفتیم که چرا شما تا حالا اینو نفهمیدین؟»

- راست می گین؛ چرا من با اینکه اونو خیلی دوست دارم، تا حالا اینو نفهمیدم؟

فوزان با حالتی متکبرانه گفت: «خوب همۀ ما هم اونو خیلی دوست داریم و منم چون می خوام از روش نقاشی بکشم، قفسشو بردم اونجا.»

- اوه، دوباره کار نقاشی رو شروع کردی؟ اجازه می دی ببینم؟

- بله، حتماً.

چون مدت زیادی بود که به تماشای نقاشی های فوزان نرفته بودم، به نظرم رسید که با دیدنشان حالم خوب می شود. بنابراین به آنجا رفته و همان نقاشی اش را که تازه شروع کرده بود، تماشا کردم.

فوزان گفت: «مدت زیادیه که فریدون دیگه تصویر هیچ پرنده ای رو نمی آره؛ بنابراین مصمم شدم به جای نقاشی از روی تصویر، از نمونۀ زندۀ اونا نقاشی بکشم.»

- کار بسیار خوبی کردی.

- دیگه می خوام واقع گرایانه کار کنم.

- مثل چی؟

- خود قفس رو نقاشی نمی کنم و لیمو رو بدون قفس می کشم.

من در آن هفته سه دفعۀ دیگر به خانه شان رفتم و هر دفعه پس از صرف شام، می رفتم و به نقاشی نگاه می کردم و هر دفعه، هم من و هم او دربارۀ رفتن و دیدن موزه های پاریس با هم حرف زدیم.

شب سه شنبه وقتی داشتم به نقاشی لیمو نگاه می کردم، مثل دانش آموزی که از قبل حرفهایش را آماده کرده باشد، حرفهایم را به او زدم. به آرامی گفتم: «عزیزم به نظرم حالا دیگه وقتشه که دوتایی از اینجا دل بکنیم و با هم در کنار هم در جای دیگه ای یک زندگی شاد رو تجربه کنیم.»

فوزان گویی حرفی از من نشنیده است، اما لیمو با صدای آرامی که از خودش درآورد، جوابم را داد.

- حالا چیزی مانع ما نیست تا مارو از هم جدا کنه؛ ما می تونیم تو یه جای دیگه یه زندگی شادو در کنار هم بگذرونیم. دیگه هر چی با هم لجابت کردیم، بسه.

- کمال آیا ما با هم لجاجت کردیم؟ من که به هیچ وجه از هیچ چی خبر نداشتم. دستتو تکون نده، باعث می شه پرنده بپره.

- نمی پره، ببین دونشو از دست من برمی داره. اونم می تونیم تو خونۀ خودمون نگه داریم.

خیلی صمیمی و خودمانی گفت: «امکان داره پدرم نگران شه.»

پنجشنبۀ بعد هم دوباره یکی از فیلمهای هیچکاک را تماشا کردیم؛ یکی از فیلمهایی که گریس کلی در آن نقش آفرینی کرده بود. بعد که به اتاق رفتیم تا نقاشی لیمو را ببینیم، فوزان گفت: «یه چیزیو می دونی کمال؛ به نظرم این مرد ریاضی رو خوب بلد نبود؛ کار بازیگریشو با مانکنی شروع کرده؛ ولی تنها چیزی که باعث حسادتم شد، رانندگیش بود.»

- حالا چرا حسودی کردی؟

- درست نمی دونم؛ شاید برای اینکه خیلی رها و با تسلط رانندگی می کرد.

- اگه دوست داشته باشی، من می تونم رانندگی رو بهت یاد بدم.

- نه،نه، این امکان نداره.

- فوزان تو استعداد زیادی داری. من می تونم رانندگی رو یه جوری بهت آموزش بدم که ظرف دو هفته گواهینامه بگیری و بعد تمام استانبول رو با ماشین بگردی. به هیچ وجه هم دلیلی وجود نداره که خجالت بکشی. همین چتین رانندگی رو بهم یاد داد. تنها چیزی که لازم داری کمی صبر و یک ارادۀ محکمه.

فوزان در نهایت اعتماد به نفس گفت: «من آدم صبوری هستم.»

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب موزۀ معصومیت نشر صدای معاصر
  • تاریخ: شنبه 2 آذر 1398 - 08:38
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 702

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 18330
  • بازدید دیروز: 6906
  • بازدید کل: 13285760