Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

موزۀ معصومیت - قسمت پنجم

موزۀ معصومیت - قسمت پنجم

نوشته: اورهان پاموک
ترجمه:سید علیرضا شاهری

چهل و پنج دقیقۀ بعد هم فوزان نیامد و من روی تخت، درست مثل یک جنازه دراز کشیده بودم و آنچنان درد می کشیدم که شبیه حیوانی شدم که درمانده منتظر آخرین نفسش است. درد، عمیق تر و عظیم تر از هر درد دیگری بود که تا آن روز احساس کرده بودم و همۀ بدنم را تحت تأثیر قرار می داد. احساس می کردم باید از آن تخت بلند شوم، حواس خودم را پرت کنم، راهی برای رهایی از این آشفتگی و یا دست کم از آن اتاق با آن بالش ها و ملحفه هایی که هنوز بوی او را می داد، پیدا کنم؛ اما قادر به این کار نبودم.

از آنکه از پیک نیک فرار کرده بودم، پشیمان شدم. یک هفته بود که با او رابطه ای نداشتم و سیبل فهمیده بود که اتفاق عجیبی برایم رخ داده؛ اما نمی توانست به طور دقیقی بفهمد چه اتفاقی و راهی هم برای پرسیدن آن پیدا نمی کرد. من عاشق سیبل بودم و امید داشتم که نامزدم بتواند حواس مرا از این موضوع پرت کند؛ اما نمی توانستم خودم را جمع و جور کنم، پشت ماشین بنشینم و به او بازگردم. آنقدر در شکم، کمر و پاهایم درد داشتم که نفسم بالا نمی آمد؛ طوری که حتی قدرت فکر کردن به رهایی از آن را نداشتم. تنها راه برای زدن مهر پایان به این درد این بود که خودم را تسلیم عظمتش کنم و وجودم را به دست درد بسپارم و تنها در آن موقع بود که می توانستم به فوزان نزدیک تر شوم. از یک سو باور داشتم که درحال پیروی از یک توهم هستم؛ اما از سوی دیگر نمی توانستم بر این باور عجیب خط بطلان بکشم.

با سپردن خودم به درد، نارنجک های اسید در خون و استخوانم منفجر شدند و من برای منحرف کردن ذهنم از درد، شروع به ورق زدن خاطراتم کردم. برخی خاطره ها ده تا پانزده ثانیه و برخی تنها دو سه ثانیه ذهنم را مشغول می کرد و هرچه بیشتر به تماشای خاطرات می نشستم، بیشتر به پوچی لحظۀ حال پی می بردم و اهمیت این رنج برایم بزرگ تر می شد. یکی از راه هایی که برای غلبه به موج جدید درد پیدا کردم، این بود که یکی از اشیاء مشترک خاطراتمان را به دندان بگیرم و آن را مزه کنم تا شاید کمی تسکین یابم. یکی از آن چیزها فندق بود که آن روزها در هر خانه ای در نیسانتاسی پیدا می شد و آنها را خریده بودم؛ چون فوزان آنها را خیلی دوست داشت. با گذاشتن یکی از آنها در دهانم، به یاد چیزهایی افتادم که هنگام خوردنشان می گفتیم و می خندیدیم و همین حالم را بهتر می کرد. زمانی که یک آیینۀ جیبی از یکی از کشوهای مادرم درآوردم و از آن به عنوان یک میکروفون استفاده کرد و ادای خوانندۀ مشهور، هاکان سرینکان را درآورد، طوری که با قطار بازی من، بازی می کرد و تفنگ هایی که با آنها به هم گلوله های پلاستیکی شلیک می کردیم و پس از آن اتاق را به دنبال گلوله ها می گشتیم، همگی قابلیت خلاصی مرا داشتند. این ظرف شکر که اینجا به نمایش گذاشته شده برای روزی است که ابری از غم، آسمان شادی ما را سیاه کرد و ما را به درۀ سکوت فرو برد. فوزان این ظرف را برداشت و پرسید: «آیا خوشحال تر بودی اگه قبل از اینکه تو سیبل هنیم رو ببینی، منو می دیدی؟»

کنار سرم، میزی بود که او در سه چهار بار اولی که با هم بودیم، ساعتش را روی آن می گذاشت. یک هفته ای بود که می دانستم در جاسیگاری، ته سیگاری است که فوزان آن را دود کرده است. یک لحظه آن را برداشتم، بوی دود و خاکسترش را فرو دادم و آن را بین لب هایم گذاشتم. می خواستم روشنش کنم؛ اما فهمیدم که اگر این کار را بکنم، دیگر چیزی برای تجدید خاطره باقی نمی ماند. به جای این کار، ته آن را که زمانی لب های فوزان را نوازش کرده بود، برداشتم و به دقت یک پرستار که زخم مریضی را می بندد، آن را به گونه ها، گردن و زیر چشمانم مالیدم. قاره هایی دور در نظرم آمدند که حاوی شعار خوشبختی و چشم انداز هایی از بهشت بودند. پیش از آنکه دوباره درد سراغم بیاید، نقشهایی را به خاطر آوردم که مادرم در مسجد تسکیه و زمانی که در بغل فاطمه هنیم بودم، نشانم داده بود.

نزدیک ساعت پنج، هنوز هم روی تخت افتاده بودم. به خاطر آوردم که وقتی پدربزرگم مرد، مادربزرگم برای اینکه بتواند اندوهش را تحمل کند، نه تنها تخت؛ بلکه تمام چیدمان اتاق خواب را عوض کرد. با تمام وجود می خواستم خودم را از روی آن تخت بلند کنم و از دست آن تخت، آن اتاق و اشیایی که هریک در سوگ یک عشق می گریستند، خلاص شوم؛ اما یا به آن اشیاء دل بسته بودم یا به آرامشی که اشیاء در خود داشتند وابسته شده بودم و یا از مادربزرگم ضعیف تر بودم. صدای فریاد و فحش های آن بچه های شاد در حیاط پشتی مرا تا نیمه شب در آن تخت میخکوب کرد. آن شب بود که بعد از نوشیدن گیلاس راکی و زنگ سیبل که وضعیت زخمم را می پرسید، متوجه شدم خیلی وقت است که دیگر خونریزی نمی کند.

با این حال تا نیمه های جولای، هر روز ساعت دوی ظهر به آپارتمان مرحمت می رفتم. با احساس آنکه درد حاصل از فهمیدن آنکه فوزان آن روز هم نمی آید، کمتر شد، با خودم فکر کردم که دیگر کم کم به نبودنش عادت کرده ام؛ اما این به هیچ وجه حقیقت نداشت. حقیقت این بود که مهارتم در پرت کردن حواسم با شادی ای که درون اشیاء وجود داشت، افزایش یافته بود. یک هفته پس از مهمانی نامزدی، هنوز هم ذهنم مشغول  بود و گاهی این فکرها دلپذیر نبودند و گاهی می توانستم آنها را به پشت مغزم بریزم؛ اما در مجموع رنجم نه تنها از بین نرفته بود؛ بلکه بر خلاف آنچه امید داشتم، هر روز افزایش پیدا می کرد. من هر روز از سر عادت یا امید دیدن فوزان به آپارتمان مرحمت می رفتم.

اغلب دو ساعت را روی تخت به سر می بردم و با اشیایی که به این توهم شاخ و برگ می داد، خودم را سرگرم می کردم؛ به طور مثال این گردوشکن یا این ساعت که بوی فوزان از بندش برمی خاست و من آن را به صورت و پوستم می کشیدم تا درد عشقم را تسکین دهد و بعد از آن دو ساعت که پیش از آن وقتی از خواب مخملی خود بیدار می شدیم به زندگی عادی ام باز می گشتم.

تا آن هنگام چراغ زندگی در وجودم خاموش شده بود. از مهمانی نامزدی تا آن روز با سیبل رابطه ای نداشتم و فهمیدم که نامزدم شروع به مصرف داروهای ضد افسردگی کرده که نه برایش تحت درمان بود و نه نسخه ای داشت. او به خودش تلقین کرده بود که این کار باعث می شود تا من او را بیشتر دوست داشته باشم و چون خودش را برای عجزش در درمان درد مقصر می دانست، با من خیلی خوب رفتار می کرد. من هم در عوض رفتار خیلی خوبی با او داشتم؛ او را به رستورانهایی می بردم که پیش از آن به آنها نرفته بودیم و او را با دوستانی که پیدا کرده بودم، آشنا می کردم. ما به شرکت در مهمانی ها، سرزدن به رستورانهای بوسفروس و کلوپ هایی که در سال 1975 پولداران برای به نمایش گذاشتن ثروت و خوشحالیشان در آنجا جمع می شدند، ادامه دادیم. از دیدن آنکه نورسیهان از خود راضی بین زعیم و مهمت کشیده می شود، خنده ام می گرفت. شادی در نظرم دیگر هدیه ای از سوی خدا از زمان بچگی ام نبود و فکر می کردم که دیگر حقی نیست که بدون تلاش به دست آید؛ برایم همچون نعمتی بود که تنها خوشبخت ترین، نورانی ترین و محتاط ترین آدمها می توانستند آن را داشته باشند. یک شب در رستوران مهتاب که تازه تأسیس شده و محافظان جلوی ورودی آن جمع شده بودند و من به تنهایی و در حالی که سیبل با بقیه سرمیز حرف می زد، می نوشیدم، تورگی بی را دیدم و قلبم آنچنان شروع به تپیدن کرد که انگار خود فوزان را دیده باشم و حسادت همۀ وجودم را فرا گرفت.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب موزۀ معصومیت نشر صدای معاصر
  • تاریخ: جمعه 1 آذر 1398 - 16:19
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 697

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 18307
  • بازدید دیروز: 6906
  • بازدید کل: 13285737