Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

موزۀ معصومیت قسمت چهارم

موزۀ معصومیت قسمت چهارم

نوشته: اورهان پاموک
ترجمه: سید علیرضا شاهری

اکنون که بیست سال از آن هنگام گذشته، یک عکس بسیار زیبا از شبی به یاد ماندنی از هتل هیلتون استانبول پیدا کردم تا آن را در این موزۀ معصومیت بگذارم.

هالیت خان از کلکسیونرهای مشهور کارت پستالش را برایم تهیه کرده بود. وقتی به این کارت پستال نگاه می کنم نه فقط به یاد شب نامزدی ام می افتم که همۀ بچگی هایم را به یادم می اندازد؛ یعنی شبی که تری مور هنرپیشۀ بسیار مشهور آمریکایی به این هتل آمده بود و پدر و مادرم که شاید اکنون آن ماجرا را به یاد نیاورند، مرا به هتل هیلتون بردند. به جز این ماجرا، من طی سالهای زیادی همیشه از پنجرۀ تالار خانۀ خودمان به ساختمان بی همتا و زیبای این هتل نگاه می کردم. بعدها هم به تدریج طوری به آنجا عادت کردیم که گاهی به بهانه های گوناگونی به آنجا می رفتیم. پدرم همۀ جلسه ها و مهمانیهای شادش را در این هتل برپا می کرد و اغلب قراردادهای مهم شرکت را هم در این هتل می بست و همه را در اینجا جمع می کرد.

همۀ خانواده هم در شبهای یکشنبه در این هتل به دور هم جمع می شدیم تا یک غذای خاطره انگیز بخوریم. شکوه و زیبایی و نظم و انضباط آنجا همیشه من و برادرم را که با کت و شلوارهای مرتب به آنجا می رفتیم، محسور خود می کرد. بیشتر وقتها یک خبرنگار روزنامه های معروف ترکیه در هتل می گشت تا آدمهای مشهور را در آنجا به تله بیندازد و از آنها گزارش تهیه کند.

مادر هم هربار که یکی از رومیزیهایی را که دوست داشت، کثیف می شد، هرجور که بود آن را به خشکشویی هتل هیلتون می داد. همچنین جشن عروسی بهترین دوستم نیز در لابی طبقۀ ششم هتل هیلتون برگزار شد.

وقتی مادرزن آینده ام تالار باشکوه آنادول حصار را نپسندید، همگی ما مصمم به برگزاری جشن نامزدی در هتل هیلتون شدیم. علاوه بر همۀ اینها کسی نمی توانست برای برگزاری مراسم خود جایی مثل هتل هیلتون را نادیده بگیرد. همینطور آدمهای مهمی مراسم ازدواج خود را در همین هتل برگزار کرده بودند.

چتین افندی به سرعت من، پدرم و مادرم را مقابل در بزرگ و باشکوه هتل رساند. پدرم همیشه ورود به هتل هیلتون خوشحالش می کرد. پدر گفت: «حالا تا مراسم شروع بشه نیم ساعت مونده؛ باید کمی بشینیم و یه چیزی بنوشیم.»

ما در جایی که به خوبی می شد لابی را دید، نشستیم. یک پیشخدمت پیر همین که پدر را دید، شناخت و برای من و پدر نوشیدنی و برای مادرم چای آورد. کم کم هتل در حال شلوغ شدن بود. ما با دیدن آشناها و دوستان دیرین احساس شادمانی کردیم. مهمانها در حالی که لباسهای زیبا پوشیده و بسیار  باوقار بودند در حال گذشتن از کنار ما، با ما حال و احوال می کردند. مادر تمام مهمانان را ورانداز کرده و یکی یکی آنها را زیرنظر گرفته بود و می گفت: «اوه؛ این دختر رزاق خان چه بزرگ و تو دلبرو شده.» یا می گفت: «به نظر من هر کی پاهاش خوش تراش نیست نباید دامن بپوشه.» یا «بد شد؛ ببینین خونوادۀ پاموک خیلی عقب نشستن.»

بعضی وقتها هم پدر با مادر همراهی می کرد و به حرفهایش جهت می داد. مادر می گفت: «فاضله خانمو ببین؛ بیچاره چه وضعی پیدا کرده؛ دیگه از اون همه خوشگلیش خبری نیست و هیچی ازش نمونده. کاش اینطوری نمی دیدمش. اونو ببین؛ زمرد خانمو می گم؛ موهاشو عین موهای تو کرده؛ ولی این مدل به همون اندازه ای که به تو می آد، به اون نمی آد. اون زوجو ببین؛ به نظر تو لباساشون مثل روباه نیست؟ اوه؛ پسرم، پول با خودت داری؟»

 پدر گفت: «این حرف چه ربطی به حرفای ما داشت؟»

- آخه خیلی عجله کرد و هنوز لباساشو خوب نپوشیده بود که از خونه اومد بیرون؛ مثل اینکه مراسم نامزدیش نیست و انگار داره می ره به یه باشگاه شبونه؛ کمال جون پول باهات هست؟

- آره مادر جون؛ پول هم دارم.

- خوبه؛ پس کمرتو صاف کن و راست راه برو. همه دارن تو رو نگاه می کنن؛ خوب دیگه بهتره ما هم بریم دیگه.

پدر با اشارۀ دست و بالا گرفتن دو انگشتش به پیشخدمت فهماند تا برای من و خودش دو گیلاس دیگر مشروب بیاورد. مادر به طرف پدر برگشت و گفت: «دوباره چت شده؛ مگه نگفتی که دیگه ناراحت نیستی؟ بازم که داری شروع می کنی.»

پدرم گفت: «من نباید دست کم تو جشن نامزدی پسرم هرکار دلم می خواد بکنم تا خوشحالیمو نشون بدم؟»

در همین وقت مادرم که چشمش به سیبل خورد، دست از سر پدرم برداشت و گفت: «وای؛ خدایا! چقدر خوشگل شده عزیزم. لباسشم همتا نداره. همۀ مرواریداشم سر جای خودش دوخته شده؛ ولی خودش به حدی قشنگه که هر چی تنش کنه بهش می آد. لباس به تنش چقدر می آد؛ تو اینطور فکر نمی کنی؟ وای که چه دختر قشنگ و خانومی شده. پسرم، خودت می دونی چقدر خوش شانسی؟»

سیبل به همراه دو نفر از دوستانش از کنار ما رد می شدند و در حال احوالپرسی ازهم بودند و همدیگر را در آغوش می گرفتند. به دست هریک از دخترها سیگاری بود و تلاش می کردند که آرایش موها و صورت شان از بین نرود.

پدرم همانطور که به آن دخترهای خوشگل نگاه می کرد، گفت: «من فکر می کنم هر آدم عاقلی به زیبایی زندگی معترفه و هدف از زندگی هم سعادت و بهره مندی از شادیهاشه، ولی نمی دونم که چرا این آدمهای ابله هستن که همیشه خوشحالن. نمی تونم اینو بفهمم؛ تو چی فکر می کنی؟»

مادرم گفت: «امروز که این پسر داره شادترین روزشو می گذرونه، چرا با این حرفا داری فکرشو خراب می کنی؟» بعد رو به من گفت: «پسرم، عجله کن؛ اینجا نمون؛ برو با سیبل و کنارش بمون تا سعادت و خوشحالیتو با اون شریک بشی.»

گیلاس نوشیدنیم را همانجا گذاشتم. در حالی که به طرف سیبل می رفتم، او لبخند صمیمانه ای به من زد. همانطور که داشتم او را می بوسیدم، گفتم: «کجا بودی؟ خیلی دیر اومدی.»

سیبل مرا به دوستانش معرفی کرد و سپس به همراه من به طرف در بزرگ هتل آمد. در گوشش نجواکنان گفتم: «خیلی خوشگل شدی عزیزم؛ تو این جمعیت نظیر نداری.»

- توهم خیلی شیک شدی؛ ولی بهتره که دیگه اینجا نمونیم.

اما همچنان همانجا ماندیم و این برای این نبود که چنین می خواستم؛ بلکه برای این بود که از مهمانانی که پی در پی از در بزرگ هتل به درون می آمدند، استقبال می کردیم. همۀ کسانی که دعوت کرده بودیم، آمده بودند و تالار هتل هر آن شلوغ تر می شد. با دیدن بسیاری از صورتها به یاد زمان بچگی و گذشته ام افتادم؛ همان گذشته ای که با چهره های معروف زیادی آشنا شده بودم. دوستان زمان خدمت وظیفۀ پدرم، دوستان فوتبالیست خودم، دوستان دیرین دانشگاهم؛ همه چیز خیلی خوب پیش می رفت و به همه بسیار خوش می گذشت. زنها خودشان را با انواع جواهرات زینت داده بودند و تمام النگوها، گردبندها و گوشواره ها می درخشید.

غرق تماشای همۀ این جلال و جبروت بودم که دکتر قدری به طرفم آمد. من از بچگی با دکتر قدری آشنا بودم؛ ولی در آن عالم بچگی نمی دانستم که چرا با دیدنش همیشه ترس خفیفی را در درونم احساس می کردم. دکتر بسیار مهربانانه مرا بغل کرد و گفت: «کمال جون به نظرم همه چیز سیبل مناسب و درخور توئه.»

بعد همانطور که با دیگران هم حال و احوال می کرد، ادامه داد: «حالا دیگه دانش پزشکی نگرانی دخترها را برطرف کرده و دیگه کار براشون آسون شده.» و با گفتن این حرف به من چشمکی زد.

موقع برگشتن، هارون خان که نمایندۀ شرکت زیمنس ترکیه بود، از کنار ما رد شد، خدا خدا می کرد که چشم مادرم به او نیفتد؛ چون باعث خشم مادرم می شد. این آدم بسیار خوش مشرب بود و مادرم به او می گفت «مردک پست»؛ چون با اینکه زن داشت؛ اما ازدواج سومش را هم انجام داده و برای همین هم در هر جمعی کارش را یک نوع پستی می دانستند؛ اما با این همه چون آدم خونسرد و بسیار بشاشی بود؛ در مدت بسیار کمی همۀ محافل دوباره او را پذیرفتند. پس از جنگ جهانی دوم که یهودیان و رومی ها دیگر دستشان به صنایع ترکیه نمی رسید، پدرم با او در این زمینه به شراکت پرداختند و از قضا کارشان هم گرفت و پس از این همکاری، ما و بچه های او با هم در یک مدرسه تحصیل کردیم و به این ترتیب رابطۀ ما تداوم یافت.

گفتم: «موافقی بریم پایین؟»

سیبل بی آنکه بداند گفتۀ مادرم را تکرار کرد: «تو خیلی شیک هستی؛ اما یه کم صافتر قدم بزن و خودتو خم نکن.»

همینکه از در به درون رفتیم، بکری خان، فاطما خانم و سلیم خان که نگهبان ما بود، با من و سیبل دست دادند. همۀ آنها لباسهای فاخری پوشیده و به خوبی جلوه می کردند.

هرکس سیبل را می دید، او را می ستود. همان دم فصیح فاخر، دوست صمیمی پدر و زنش ظریفه خانم به درون آمدند. پدر دوست نداشت که کسی از چند و چون کارش اطلاع حاصل کند و چیزی دربارۀ نحوۀ شراکت آنها بداند؛ زیرا همیشه می گفت مسایل کاری ورای زندگی خصوصی آدم است و باید مثل یک راز باشد و بر این باور بود که نباید کار و زندگی را با هم قاطی کرد.

پس از آن هم بی درنگ، همان ستاره ای که برای همۀ شبکه های رادیو و تلویزیون شناخته شده بود، آمد. دخترانش هم همراهش بودند. او یک لباس بسیار گرانقیمت با کفشهای پاشنه بلند پوشیده بود و به اتفاق دخترانش به محلی که کیک و شیرینی می دادند، رفت. مادر او با مادر من دوست بود و گاهی در مهمانیهای مختلف همدیگر را می دیدیم. پدربزرگهای ما هم با هم دوست بودند و برای همین هم ما در پارک هم گاهی همدیگر را می دیدیم. پس از او هم یکی از دوستان قدیمی پدر سیبل که نامش ملک خان بود به درون آمد. او یک عینک بزرگ برچشم زده بود که نشان می داد سالهای زیادی را به مطالعه گذرانده است. او به طرف پدر همسر آینده ام رفت و چون سیبل هم در کنارش ایستاده بود، به او سلام کرد. بعد هم به من نگاه کرد و خطاب به سیبل گفت: «آفرین؛ شوهر برازنده ای رو انتخاب کردی.» بعد رو به من کرد و گفت: «جوون؛ از آشنایی با تو خیلی خوشحالم.» بعد هم با صمیمیت دستم را در دستانش گرفت.

دراین موقع دوستان سیبل با لبخند به طرف ما آمدند. ملک خان، پیرمردی که من تازه از او خوشم نیامده بود، هرکدام از آن دخترها را جداگانه وارسی کرد و با همه با صمیمیت احوال پرسی کرد و دست آنها را به گرمی در دستانش گرفت. درهمین موقع پدرم از پله ها به پایین آمد و زیر گوشم نجوا کرد: «من هرگز از این مردک بد چشم و هرزه  خوشم نمی اومد.»

مادرم گفت: «ولش کن تو هم، چیزای مهم ترو ببین.»

پدر گفت: «دارم می بینم؛ کور که نیستم؛ الحمدالله.»

وقتی منظرۀ باشکوه قصر اسکودار را دید، من خدا را سپاس گفتم؛ چون می دیدم که گل از گلش شکفت و به خودش آمد. دست پدرم را گرفتم و در حالی که از بین گارسونهای خوش تیپ و مرتبی که هر آن در حال رفت و آمد بودند، می گذشتیم، شروع به خوش آمدگویی و احوال پرسی با مهمانان کردم.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب موزۀ معصومیت نشر صدای معاصر
  • تاریخ: چهارشنبه 29 آبان 1398 - 08:21
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 811

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 18256
  • بازدید دیروز: 6906
  • بازدید کل: 13285686