Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

موزۀ معصومیت - قسمت سوم

موزۀ معصومیت - قسمت سوم

نوشته: اورهان پاموک
ترجمه:سید علیرضا شاهری

بعد ازظهر همان روز، مراسم نامزدی دوست سیبل، یزمین بود که در قصر پرا برگزار می شد و همه دعوت بودند و من هم با سیبل به آنجا رفتم؛ چون سیبل فکر می کرد مراسم نامزدی دوستش الگوی خوبی برای مراسم خودمان است؛ با تمام دقت به  اطراف نگاه می کرد و جزییات را می دید. هیجان زده بود و زیاد حرف می زد و می خندید.

در آن موقع که پسرعمویم مدل آلمانی نوشابۀ ملتم را که اسمش انجی بود، به من معرفی می کرد، از نوشیدن دو لیوان راکی به تمامی آرام بودم. من که مدتی در آمریکا تحصیل می کردم و زبان انگلیسی بلد بودم، به همان زبان از او پرسیدم: «ترکیه چطوره؟»

- من فقط استانبول رو دیدم و با چیزی که تصور می کردم، فرق زیادی داره.

- چه فرقی؟

او که دختر زیرکی بود، می دانست اگر پاسخ اشتباهی بدهد به ترک ها برخواهد خورد، با لهجۀ نه چندان جالبش به ترکی گفت: «شما سزاوار بهترین ها هستین.»

- از این که در مدت یه هفته به یک ستاره در ترکیه تبدیل شدین چه حسی دارین؟

چشمانش از خوشحالی برقی زد و گفت: «پلیس ها، راننده ها، همه منو می شناسن. دیروز توی خیابون، بادکنک فروشی یه بادکنک به من داد و گفت شما سزاوار بهترین ها هستین. البته در کشوری که فقط یک کانال تلویزیونی داره باید هم همه مرا بشناسن.» او که متوجه شده بود جملۀ آخرش چندان خوش آیند نبوده، با این پرسش من که «شما توی اروپا چند کانال دارین؟» یکه خورد. من که متوجه مسأله شدم، برای خاتمه دادن به بحث گفتم: «هربار که به یکی از تبلیغات شما توی خیابان درحین رانندگی و یا قدم زدن برمی خورم، با خودم می گم چه تبلیغ زیباییه.»

پاسخ داد: «مردم ترکیه در بحث تبلیغات خیلی از اروپایی ها جلوترن.»

هرچند می دانستم این جمله را فقط از روی ادب گفته؛ اما آنچنان از آن خوشم آمده بود که دوست داشتم باورش کنم. در میان آن ازدحام به دنبال دوستم زعیم گشتم و او را در حالی پیدا کردم که داشت با سیبل حرف می زد. از دیدن آن منظره خوشحال شدم؛ چون همیشه می خواستم تا آن دو با هم دوست شوند. سیبل در مورد آگهی تبلیغاتی شرکت زعیم آنقدر بدبین بود و آن را خودخواهانه می پنداشت که هربار آن را می دید، به شوخی شعر شرکتش را اینگونه می خواند: «شما سزاوار بهترین ها هستید زعیم.» او باور داشت در شرایط فعلی که مردم با فقر و مشکلاتی از این دست رو به رو هستند و دانشجویان مخالف عقیدۀ همدیگر، یکدیگر را می کشند، گفتن این شعار خودخواهانه و اشتباه است. باد بهاری با بوی گل اقاقیا از پنجرۀ بالکن به داخل می آمد و از آنجا تمام شهر حتی قسمت های فقیرنشین آن، مثل کاظم پاشا، تمیز و پاکیزه به نظر می رسید. درخشش شهر چشمانم را نوازش می کرد. با اینکه هنوز از اتفاق صبح آن روز متعجب بودم؛ اما فکر می کردم که زندگی خوب و خوشی دارم و آینده ای پر از خوشبختی برای خودم متصور بودم. اصلاً چه کسی گفته که کسی حق داشتن راز و مشکلاتی از قبیل مشکلات من را ندارد؟

حتی در این جمع هم به طور یقین کسانی هستند که مشکلی از درون روانشان را به هم ریخته و آنها را عذاب می دهد؛ اما وقتی با دوستان کمی حرف بزنند، می فهمند که این تصورها و مشکلات همه بی پایه و اساس و اشتباه بوده است.

سیبل که می خواست توجه مرا به خودش جلب کند، گفت: «اون مردو اونجا می بینی که نمی دونه چه کار کنه؟ اون همون سوفی مشهوره؛ همون مردی که خونۀ خودشو پر کرده از کلکسیون جعبه کبریت. مردم می گن از وقتی اینطور دیوونه شده، زنش ترکش کرده. به این پیشخدمت ها نگاه کن. به هیچ وجه دلم نمی خواد در جشن نامزدیمون، پیشخدمت ها اینطور مسخره لباس بپوشن. تو چطور فکر می کنی؟ راستی چرا اینقدر می نوشی؟ حالت خوبه؟ می خوام یه چیزی به تو بگم.»

- چی؟

- مهمت از این مدل آلمانی خوشش آمده و دست از حرف زدن با اون نمی کشه. زعیم هم حسادتش برانگیخته شده و مثل اینکه پسرعمو سوریای تو هم با یزمین فامیله... حالا بگو ببینم حالت خوبه؟

- آره، خیلی خوبم.

به راستی که حالم به اندازۀ جملات عاشقانۀ سیبل خوب بود. سیبل دختری بامزه، زیرک و مهربان بود و نه تنها آن شب؛ بلکه می خواستم تا باقی عمرم را با او زندگی کنم. بعد از مهمانی تا خانه اش همراهش رفتم و موقع برگشت، فرصت این را پیدا کردم تا در خیابانهای خلوت و تاریک قدم بزنم و به محبوبم، فوزان فکر کنم. به هیچ وجه نمی توانستم این فکر را از سرم بیرون کنم که او در کمال میل و آزادانه با من رابطه برقرار کرده است. کسی در اتاق نشیمن نبود. گاهی وقتها، وقتی پدرم نمی توانست بخوابد، در آنجا می نشست و من هم خیلی  دوست داشتم که در این هنگام بروم و با او حرف بزنم؛ اما آن شب از آن وقتها نبود و پدر و مادرم هر دو خواب بودند؛ می توانستم از اتاق شان صدای خروپف را بشنوم. گیلاس دیگری نوشیدم، سیگاری کشیدم؛ اما باز هم نتوانستم بخوابم.

برای ساعت ها در اتاق نشیمن نشستم و به فوزان و جشن آن روز فکر کردم.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب موزۀ معصومیت نشر صدای معاصر
  • تاریخ: سه شنبه 28 آبان 1398 - 08:18
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 834

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 18214
  • بازدید دیروز: 6906
  • بازدید کل: 13285644