Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

موزۀ معصومیت - قسمت دوم

موزۀ معصومیت - قسمت دوم

نوشته: اورهان پاموک
ترجمه: سید علیرضا شاهری

فردای آن روز با ورود به آن بوتیک در ساعت دوازده ونیم، زنگ برنجی در دوباره به صدا درآمد و قلبم را به لرزه انداخت. با اینکه آن روز یکی از روزهای گرم بهاری بود؛ اما هوای داخل مغازه خنک و تاریک بود.

چشم هایم هنوز داشت با نور خورشید کنار می آمد. فکر کردم کسی در آنجا نیست؛ اما خیلی زود احساس کردم قلبم با نیرویی که امواج هنگام برخورد به ساحل می خوردند، به گلویم رسیده است.

خودم را جمع و جور کردم تا بگویم: «می خواهم کیف دستی آن مانکن داخل ویترین را بخرم.»

- منظورتون همون جنی کلون کرم رنگه؟

من تا آن موقع چهره اش را درست نمی دیدم، به محض دیدن چشمهایش، او را به یاد آورم. پس همانطور که به فکر فرو رفته بودم، جواب داد: «همان کیف دستی داخل ویترین.»

در جوابم گفت: «آه درسته.» و به سمت ویترین رفت. در کسری از ثانیه، کفش پاشنه بلند زرد رنگش را درآورد و پای برهنه اش نمایان شد. مشخص بود که ناخن هایش را با دقت لاک قرمز زده و در همین بین دستش را به سمت مانکن کشید. چشم هایم از آن کفش خالی و از پاهای برهنۀ او گذشت.

کشیدگی پاهایش، باعث شده بود تا دامن زرد رنگ کوتاهش حتی کوتاه تر به نظر بیاید.  همان طور که کیف را در دستش گرفته بود، به سمت پیشخوان برگشت و با انگشتان کشیدۀ خیال برانگیزش، کاغذهای مچاله شدۀ کرم رنگ را از داخل کیف بیرون آورد تا داخل جیب زیپی کیف را به من نشان دهد. از دو جیب کوچکترش، کارت هایی را که روی آنها اسم جنی کلون به چشم می خورد درآورد و آنها را با چهره ای جدی و مرموز به من نشان داد؛ درست مثل اینکه دارد یک چیز شخصی را به من نشان می دهد.

- سلام فوزان، چقدر بزرگ شدی! مثل اینکه منو یادت نمی آد.

- به هیچ وجه پسرخاله کمال! من به محض دیدنت، تو رو شناختم؛ اما چون دیدم منو نشناختی، نخواستم مزاحمت بشم.

لحظه ای سکوت برقرار شد. دوباره به جیبی که فوزان به آن اشاره کرده بود، نگاه کردم. زیبایی او یا دامن کوتاهش و یا هردوی آنها، باعث شده بود تا من آشفته شوم و نتوانم طبیعی رفتار کنم.

- خب... این روزها چه می کنی؟

- برای آزمون ورودی دانشگاهم درس می خونم و هر روز هم باید به اینجا بیام. اینجا، توی این مغازه آدم های جدید زیادی می بینم.

- خب به من بگو. این کیف دستی چنده؟

ابرو درهم کشید تا دست نوشتۀ قدیمی را که به کیف چسبیده بود بخواند: «هزار و پانصد لیره. (در آن موقع دستمزد شش ماه یک خدمتکار دون پایه بود) اما مطمئنم که سنای هنیم قیمت ویژه ای برای شما داره؛ اما اون ناهار به خونه رفته و به احتمال  زیاد الآن در حال چرت زدنه؛ پس نمی تونم بهش زنگ بزنم؛ اما اگه بتونی امروز بعد ازظهر به اینجا برگردی...»

با اینکه قیمت کیف تا حدودی به اندازۀ حقوق شش ماه یک کارمند بود، گفتم: «مهم نیست.» و کیف پولم را با حالتی که بعد ها در دیدارهای مخفیانۀ ما، توسط فوزان مورد تمسخر قرار گرفت، در آوردم و پول ها را شمردم. فوزان هم با دقت اما به طور واضحی با بی تجربگی، کیف را در کاغذ پیچید و آن را در کیسۀ پلاستیکی گذاشت. در میان این سکوت، او می دانست که من دست های زیبایش و حالت های سریع با شکوهش را تحسین می کردم. وقتی در کمال احترام کیسۀ خرید را به من داد، از او تشکر کردم و گفتم: «خواهش می کنم سلام منو به خاله صبیه و پدرت برسون.»

یک لحظه مکث کردم. احساس می کردم روح از تنم مفارقت کرده و در گوشه ای از بهشت فوزان را در آغوش گرفته است. به سمت در رفتم. چه رویای خوبی بود؛ البته نه به زیبایی خود فوزان. زنگ در دوباره به صدا درآمد و من می توانستم صدای خواندن قناری را بشنوم. به خیابان رفتم و از احساس گرمای آنجا خوشحال شدم. از خریدم راضی بودم؛ چون سیبل را خیلی دوست داشتم؛ پس تصمیم گرفتم  تا آن مغازه و حتی فوزان را فراموش کنم.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب موزۀ معصومیت نشر صدای معاصر
  • تاریخ: دوشنبه 27 آبان 1398 - 16:36
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 892

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 18013
  • بازدید دیروز: 6906
  • بازدید کل: 13285443