Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

موزۀ معصومیت - قسمت اول

موزۀ معصومیت - قسمت اول

نوشته: اورهان پاموک
ترجمه: سید علیرضا شاهری

هرچند خبر نداشتم، آن لحظه شادترین لحظۀ زندگی ام بود. آیا اگر این را می دانستم، اگر به قدر این موهبت پی می بردم همه چیز به صورت متفاوت در می آمد؟ بله اگر می دانستم که آن لحظه، شادترین لحظۀ زندگی من است، محکم نگهش می داشتم و هرگز اجازه نمی دادم که از دستم بلغزد. شاید تنها چند ثانیه طول کشید تا آن روشنایی مرا در آغوش بگیرد و وجودم را با عمیق ترین آرامش ممکن پرکند؛ اما به نظر ساعت ها و یا شاید سال ها می آمد. در آن لحظه، در بعد ازظهر روز دوشنبه، 26 می1975 حدود یک ربع به سه درست همین طور که احساس می کردیم از هر گناه و اشتباهی مبرا هستیم، جهان از جاذبه و زمان رها شده بود. در حالی که شانۀ فوزان از گرمای عشقمان عرق کرده بود، به آرامی او را از پشت سر نوازش می کردم و به گوشش هم دست می کشیدم. گوشواره اش انگار کنده شد و در میان آسمان و زمین به پرواز درآمد و با آهنگی خاص بر زمین افتاد؛ اما خوشی آنقدر زیاد بود که از افتادن گوشواره ای که حتی شکلش هم یه یادمان نمانده بود؛ پروایی نداشتیم.

آسمان بیرون می درخشید؛ اتفاقی که فقط در بهار استانبول رخ می داد. در خیابانها مردم با آنکه هنوز لباسهای زمستانیشان را برتن داشتند، عرق می ریختند؛ اما داخل مغازه ها و ساختمانها و در زیر درختان گردو، هوا هنوز خوب بود. ما هم همان خنکی و هوای خوب را احساس می کردیم که از پتوی مرطوبی که مثل بچه ها در زیر آن بودیم، برمی خاست و خوشبختانه هر چیز دیگر را به فراموشی می سپردیم. نسیمی از پنجرۀ بالکن می وزید و با دریا و برگ درخت زیزفون می آمیخت و به داخل شناور می شد و در همین مسیر، پرده های توری را با حرکت آهسته بالا و پایین می برد و تن ما را می لرزاند. از اتاق خواب پشتی آپارتمان طبقۀ دوم، می توانستیم گروهی از پسر بچه ها را ببینیم که در حیاط پایین فوتبال بازی می کردند و در گرمای ماه می به طرز بی ادبانه ای به همدیگر فحش می دادند. وقتی این فحش ها به گوش ما رسید، وقتی کلمه کلمۀ آن بی نزاکتی را شنیدیم، برای لحظه ای به همدیگر نگاه کردیم و لبخند زدیم؛ اما آنقدر در مسرت عمیقی بودیم که خیلی زود همه چیز را در مورد آن پسربچه ها درست مثل گوشواره، به فراموشی سپردیم.

فردای آن روز، وقتی دوباره همدیگر را دیدیم، فوزان به من گفت که یکی از گوشواره هایش را گم کرده است. مدت زیادی از رفتنش نگذشته بود که گوشواره را در لابه لای ملحفه های آبی دیدم. می خواستم آن را به کناری بگذارم که چیزی مجبورم کرد تا آن را در جیبم بیندازم. سپس گفتم: «بیا عزیزم. گوشواره ات اینجاست.» همینطور که این کلمات را بر زبان می آوردم، دستم را در جیب راست ژاکتم که از پشت صندلی آویزان بود، کردم. برای یک لحظه فکر کردم اتفاق بدی افتاده، گفتم: «اوه، اینجا نیست!» بعد گویی به من الهام شده باشد، به یاد آوردم که صبح، آن را در جیب ژاکت دیگرم گذاشته ام؛ چون هوا گرم بود و من باید  ژاکتم  را عوض می کردم. پس گفتم: «بی شک توی جیب اون یکی ژاکتم گذاشتمش!»

فوزان در حالی که چشمانش گشاد شده بود، گفت: «لطف کن و فردا گوشواره ام رو بیار. فراموش نکن. اون گوشواره برام خیلی عزیزه.»

پاسخ دادم: «حتماً»

فوزان هیجده سال داشت و یکی از خویشان دور و فقیر من بود؛ اما تا حدود یک ماه پیش از آن که با سیبل نامزد شوم، حتی نمی دانستم که وجود دارد. من سی سال داشتم و قرار بود با سیبل، کسی که اعتقاد همه نیمۀ گم شدۀ من بود، نامزد کنم.

سلسله اتفاقات و تصادفاتی که داشتند مسیر زندگی مرا به کلی تغییر می دادند، حدود یک ماه پیش؛ یعنی در 27 آوریل 1975 شروع شد؛ زمانی که سیبل یک کیف دستی را که از طراحی های جنی کلون معروف بود در ویترین یکی از مغازه های خیابان والینکوگی،؛ یعنی جایی که در آن قدم می زدیم و از هوای خنک بهاری آن لذت می بردیم، دید. نامزدی رسمی ما نزدیک بود و ما پر از انرژی و تمنای تصاحب همدیگر بودیم. ما تازه از فوایه، یکی از رستوران های شیک جدید در نیسانتاسی بیرون آمده بودیم. آنجا با خانواده ام شام خوردیم و مدتها در مورد تدارکات لازم برای مهمانی نامزدی حرف زدیم. مهمانی ای که قرار بود در اواسط ماه ژوئن برگزار شود تا نورسیهان، دوست دوران نوتردام و پس از آن سالها در پاریس سیبل بتواند از فرانسه بیاید و در مراسم شرکت کند.

از مدت ها قبل سیبل برای نامزدیش برنامه ریزی کرده بود و قرار بود تا لباس توسط عظمت، یکی از گران ترین و ماهرترین خیاطان، دوخته شود. آن بعد ازظهر، سیبل و مادرم در مورد اینکه چطور می توانند مروارید هایی را که مادرم به سیبل داده بود برروی لباس بدوزند، حرف زدند. پدر زن آینده ام کسی بود که می خواست مهمانی نامزدی تنها دخترش، به اندازۀ یک عروسی، با شکوه باشد و مادرم هم به شدت می خواست تا این آرزوی پدر زنم را تا آنجا که می توانست، برآورده کند.

پدرم هم خوشحال بود که عروس آینده اش به اصطلاح در «سوربن» درس خوانده بود. البته آن موقع در استانبول به هر دختری برای هر نوع تحصیلی به پاریس می رفت، می گفتند که در سوربن درس خوانده است.

درست موقعی که داشتم سیبل را تا خانه اش همراهی می کردم، دستم را با عشق دور شانه هایش حلقه کرده بودم و داشتم به خودم یاد آوری می کردم که چقدر شاد و خوشبختم که سیبل گفت: «به به! عجب کیف زیبایی.»

با اینکه هوای ذهنم بر اثر نوشیدن شراب ابری شده بود؛ آن کیف دستی و اسم مغازه را به خاطر سپردم و ظهر روز بعد به آنجا برگشتم؛ اما حقیقت این است که من هرگز از آن مردانی نبودم که همیشه برای خریدن هدیه برای یک زن یا فرستادن گل برایش دنبال کوچکترین بهانه می گشتند؛ اما به احتمال زیاد مدتی بود که به یکی از آنها تبدیل شده بودم. زنان مدرن از روی بی کاری، به جای نمایشگاه های هنر، بوتیک باز می کردند و اجناس اصل یا گاهی هم تقلبی خودشان را که بیشتر از بین مارک های اله و ووژ بودند، به قیمت های گران به زنان پولدار بی کار دیگر قالب می کردند. این اتفاق ها به طور معمول در محله هایی مثل سیسیلی، نیساناسی و ببک می افتاد. سنای هنیم، صاحب بوتیک شانزه لیزه که اسم بوتیکش را از روی یک خیابان افسانه ای پاریس انتخاب کرده بود، همیشه به من یاد آوری می کرد که درست مثل فوزان رابطۀ خویشاوندی دوری با من دارد. از اینکه خیلی چیزهای آن مغازه را به فوزان ربط می داد و صاحب آن بدون هیچ گونه کنجکاوی و پرس و جویی جنسهایش را به من می داد، متوجه شدم که جزییات زیادی از زندگی ما را می داند و در حقیقت تنها اونیست که از این جزییات باخبر است؛ بلکه شعاع دایره از آن چه فکر می کردم بیشتر است.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب موزۀ معصومیت نشر صدای معاصر
  • تاریخ: شنبه 25 آبان 1398 - 14:35
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 953

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 18008
  • بازدید دیروز: 6906
  • بازدید کل: 13285438