Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

پیش از آنکه بمیرم - قسمت آخر

پیش از آنکه بمیرم - قسمت آخر

نوشته: لورن اولیور
ترجمه: هما قناد

آخرین باری که خواب می بینم این جوریه: دارم سقوط می کنم، توی هوای غلت می خورم، اما این دفعه تاریکی اطرافم زنده ست، پر از چیزاییه که ضربان دارن، و من متوجه می شم که دورمو تاریکی احاطه نکرده، بلکه تمام مدت فقط چشمامو بسته بودم. در حالی که احساس حماقت دارم، چشمامو باز می کنم، و هم زمان صد هزار پروانه اطرافم به هوا می رن، تعداد زیادی از اونا با رنگ های باشکوه زیاد مثل یه رنگین کمون، که به طور موقت روی خورشیدو می پوشونن. اما همون طور که به بالا و بالاتر پرواز می کنن، یه منظره رو در زیر ما آشکار می کنن، زمین های تماماً سبز و طلایی که نور خورشید به اونا تابیده، و ابرایی با سایه ی صورتی در زیرمه و هوای اطرافم تمیز و آبیه و بوی شیرینی داره، و من همون طور که توی هوا می چرخم دارم می خندم و می خندم، چون تمام این مدت در حال افتادن نبوده م. در حال پرواز کردن بوده م. و وقتی بیدار می شم، فوق العاده ست، انگار که به آرومی به ساحلی ساکت و امن بردنم، و رویا و معنی اون، مثل موجی روی من، فرود اومده و حالا داره فروکش می کنه و دور می شه، و منو با اطمینانی قاطعانه تنها می ذاره.

حالا می دونم.

قضیه اصلاً نجات زندگی من نبوده.

حداقل نه اون طوری که من فکر می کردم.

یادمه یه بار یه فیلم قدیمی رو با لیندزی تماشا کردیم. توی فیلم شخصیت اصلی در مورد این حرف می زد که چقدر ناراحت کننده ست که وقتی برای آخرین بار رابطه ی جنسی دارین، نمی دونین که آخرین باره. از اون جا که من هیچ وقت اولین باری نداشتم، مهارت چندانی در این زمینه ندارم، اما حدس می زنم نمی دونین کدوم کارای زندگی تونو – آخرین بوسه، آخرین خنده، آخرین فنجون چای، دیدن آخرین غروب خورشید، آخرین باری که از روی ماشین آب پاش می پرین یا قیف بستنی رو می خورین، یا زبون تونو بیرون می آرین تا دونه های برفو بگیرین – برای آخرین بار انجام می دین.

اما فکر می کنم این واقعاً چیز خوبیه، چون اگه می دونستین، رها کردنش تقریباً غیر ممکن بود. وقتی می دونین، مثل اینه که ازتون بخوان لبه ی یه پرتگاه بایستین: تنها کاری که دل تون می خواد انجام بدین اینه که روی دستا و پاهاتون قرار بگیرین و زمین سختو ببوسین، بو بکشین، بهش تکیه کنین. فکر می کنم که خداحافظی کردن همیشه این جوریه – مثل پریدن از لبه ی پرتگاه. بدترین قسمت تصمیم گرفتن در مورد انجام دادن این کاره. وقتی توی هوا باشین، هیچ کاری جز رها کردن نمی تونین انجام بدین.

این آخرین چیزیه که در اون لحظه به پدرمادرم می گم: به امید دیدار. می گم دوست تون دارم، اما اونو زودتر می گم. آخرین چیزی که می گم اینه که بعداً می بینم تون. یا در واقع، اگه بخوام دقیق تر بگم، آخرین چیزی که به پدرم می گم اینه که بعداً می بینمت. به مامانم می گم بله، چون اون دم در آشپزخونه ایستاده و یه روزنامه دستشه، پشت مامان، بابا پای اجاق ایستاده، با خودش زمزمه می کنه و تخم مرغ صبحانه ی مامانو می سوزونه. لباس خوابی رو که من و ایزی برای تولد پارسالش خریدیم به تن داره و موهاش طوری به همه طرف کج شده انگار همین الآن انگشتو توی یه پریز برق فرو کرده. مامانم وقتی از کنارش رد می شه دستشو می ندازه پشت اون، بعد پشت میز آشپزخونه مستقر می شه و روزنامه رو تکون می ده. بابا تخم مرغا رو تو بشقاب می کشه و بشقابو می ذاره جلوی مادرم و می گه: «بفرمایین خانم، برشته ی برشته.»

مامان سرشو تکون می ده و چیزی می گه که نمی تونم بشنوم، اما داره لبخند می زنه، و بابا خم می شه و پیشونی اونو می بوسه. این صحنه ی خوبی برای دیدنه. خوشحالم که داشتم نگاه می کردم. ایزی با دستکشام تا دم در دنبالم می آد، بهم لبخند می زنه و فاصله ی بین دوتا دندون جلویی شو بهم نشون می ده. وقتی بهش نگاه می کنم، حس سرگیجه بهم دست می ده، یه احساس تهوع آور توی معده م، اما نفس عمیقی می کشم و به شمردن قدما فکر می کنم، به دویدن، و به رویای پروازم.

یک، دو، سه، بپر.

«دستکشاتو فراموش کردی.» نوک زبونی، لبخند، موهای طلایی.

دولا می شم و اونو توی بغلم فشار می دم و می گم: «من بدون تو چی کار می کردم؟» و همه ی زندگی مون با همو می بینم: انگشتا و جمجمه ی کوچولوی نوزادی ش که بوی پودر بچه می داد؛ اولین باری که تاتی تای کنان پیش من اومد؛ اولین باری که سوار دوچرخه شد و زمین خورد و زانوهاشو خراشید، و وقتی من چشمم به اون همه خون افتاد، تقریباً از ترس مردم، و اونو تا خونه کول کردم. و بعد فراتر از اونو می بینم، به طرز عجیبی، تصاویری گذار از اون در جهت دیگه: ایزی بزرگ شده و قد کشیده و زیباست و یه دستش روی فرمون ماشینه و می خنده؛ ایزی که یه پیراهن سبز بلند به تن داره با کفش های پاشنه بلندش با احتیاط به سمت لیموزین می ره و به سمت سالن جشن فارغ التحصیلی راه می افته؛ ایزی که کلی کتاب با خودش داره و همون طور که برف در اطرافش چرخ زنان می باره، به یه اتاق پناه می بره، و موهای طلایی ش مثل شعله ای در برابر سفیدیه.

جیغ می کشه و دست و پا می زنه. «نمی تونم نفس بکشم. داری لهم می کنی.»

«ببخشید جیغ جیغو.» به پشتم دست می برم و گردن بند پرنده ی مادربزرگمو باز می کنم. چشمای ایزی گرد می شن.

می گم: «بچرخ.» و برای اولین بار اون واقعاً ساکته و کاری رو که می گم بدون اعتراض انجام می ده، و کاملاً بی حرکت می ایسته تا من موهاشو بالا بزنم و گردن بند و دور گردنش محکم کنم. به سمت من می چرخه، قیافه ش خیلی جدیه و منتظر نظر منه.

گردن بند و می کشم. تا وسط سینه ش پایین می آد و درست سمت راست قلبش  قرار می گیره. «بهت خیلی می آد، جیغ جیغو.»

«داری اینو واقعن واقعن می دی به من؟ یا فقط برای امروز؟»

صداش خیلی آرومه، انگار داریم در مورد رازهای کشور حرف می زنیم. «به هر حال به تو بیش تر می آد.»

یه انگشتمو می ذارم روی دماغش و اون یه دستشو توی هوا می گیره و مثل یه بالرین می چرخه.

«ممنون سمی.» البته چیزی از دهنش در می آد ثمیه.

«خوب باش ایزی.» با گلویی گرفته بلند می شم، توی تمام بدنم یه جور درد دارم. باید با تمایلم به زانو زدن و در آغوش کشیدن دوباره ی اون بجنگم. دستاشو مثل مادرمون روی باسنش می ذاره، وانمود می کنه بهش برخورده، زبونشو در می آره و می گه: «من همیشه خوبم. من بهترینم.»

دیگه برگشته و داره با پاهاش که توی دمپاییه به سمت آشپزخونه می دوه و سر می خوره و در حالی که یه دستشو دور آویز مشت کرده داد می زنه: «ببین سمی بهم چی داد!» اشک دیدمو تار می کنه و نمی تونم اونو واضح ببینم، فقط لباس خواب صورتی و موهای طلایی شو می بینم.

بیرون سرما ریه هامو می سوزونه و درد گلومو بدتر می کنه. نفس عمیقی می کشم، و بوی آتیش و گازوئیلو به داخل می کشم. خورشید قشنگه، و در افق  بلند و پایینه، انگار داره خودشو می کشه، انگار داره یه چرت کوتاه بلند می شه، و می دونم که زیر این نور زمستونی ضعیف تعهدی برای برگشتن روزایی وجود داره که تا هشت بعد ازظهر طول می کشن، و استخر پارتی ها و بوی کلر و برگر روی کباب پز؛ و در زیر اون تعهدی برای درختاییه که مثل شعله و آب سیب به رنگ قرمز و نارنجی در می آن، و یخ هایی که تا ظهر آب می شن – لایه لایه های زندگی، همیشه یه چیز بیش تر، تازه و عمیق تر. اینا باعث می شه دلم بخواد گریه کنم، اما لیندزی جلوی خونه پارک کرده و دستاشو تکون می ده و دادن می زنه: «چی کار داری می کنی؟» بنابراین فقط به قدم زدن ادامه می دم، یه پا جلوی اون یکی – یک، دو، سه و به رها کردن فکر می کنم – رها کردن درختا و سبزه ها و آسمون و ابرای قرمز در افق – و اجازه می دم همه ش مثل یه پرده از روی من کنار بره. شاید زیر اون چیزی تماشایی باشه.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب پیش از آنکه بمیرم نشر میلکان
  • تاریخ: جمعه 24 آبان 1398 - 10:26
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 486

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 18000
  • بازدید دیروز: 6906
  • بازدید کل: 13285430