Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

پیش از آنکه بمیرم - قسمت پنجم

پیش از آنکه بمیرم - قسمت پنجم

نوشته: لورن اولیور
ترجمه: هما قناد

وقتی می رسیم خونه، گوشی مو چک می کنم: سه تا پیام جدید. لیندزی، الودی و الی هر سه تا دقیقاً یه پیام بهم دادن: «روز عشق. دوست دارم.»

احتمالاً وقتی پیامو می فرستادن با هم بودن. ما بعضی وقتا این کارو می کنیم، یه پیامو هم زمان می نویسیم و با هم می فرستیم. احمقانه ست، اما باعث می شه لبخند بزنم. البته جواب نمی دم. امروز صبح به لیندزی پیام دادم که باید بدون من بره کالج و با این که با هم دعوا نکرده بودیم، فرستادن شکلک بوسه ی همیشگی آخر پیام واسه م ناخوشایند بود. یه جایی – در یه زمان یا مکان زندگی دیگه – من از دست اون عصبانی م و اون از دست من.

این خیلی باعث تعجبمه که چقدر راحت همه چیز عوض می شه، چقدر آسونه که از همون مسیر همیشگی شروع کنی و از جای تازه ای سر در بیاری. فقط یه قدم اشتباه، یه مکث، یه راه انحرافی کافیه تا عاقبت دوستای جدید پیدا کنین، یا یه اتفاق بد بیفته، یا یه دوست پسر جدید گیرتون بیاد یا رابطه تون به فنا بره. قبلاً هرگز به ذهنم خطور نکرده بود؛ قبلاً هرگز قادر به دیدنش نبودم. و این باعث می شه به طور ناخوشایندی حس کنم شاید همه ی این احتمالات در یک زمان وجود دارن، مثلاً تو هر لحظه ای که زندگی می کنیم هزاران لایه ی دیگه زیر اون هست که متفاوت به نظر می رسه. شاید من و لیندزی دوستان صمیمی هستیم و هر دو از هم بیزاریم، شاید من فقط به اندازه ی یه کلاس ریاضی با هرزگی فاصله دارم، درست مثل آنا کارتولو. شاید منم در عمق وجودم مثل اونم. شاید همه مون هستیم: فقط به اندازه ی یه ساعت ناهار از تنها غذا خوردن توی دستشویی دوریم. فکر می کنم که آیا اصلاً ممکنه حقیقتو در مورد کسی بدونیم، یا این که بهترین کاری که می تونیم بکنیم اینه که در حالی که سرمون پاینه، تلو تلو بخوریم و امیدوار باشیم با هم برخورد نکنیم. به لیندزی توی دستشوی رستوران رزالیتا فکر می کنم و در عجبم که چند نفر از مردم رازهاشونو با چنگ و دندون نگه داشتن، مثل یه سنگ در عمق معده شون. شاید همه شون.

چهارمین پیام از طرف رابه که می گه: «مریضی؟» پیامو پاک می کنم و گوشی مو خاموش می کنم. من و ایزی بقیه ی بعدازظهر رو به تماشای دی وی دی های قدیمی می گذرونیم، بیش تر فیلم های قدیمی دیزنی و پیکساره که هر دومون عاشق شونیم، مثل پری دریایی کوچک و در جست و جوی نمو. ذرت بو داده با کره ی اضافی و سس تاباسکو درست می کنیم، همون مدلی که پدرم همیشه درست می کنه، و توی اتاق چمباتمه می زنیم و تمام چراغا خاموشن و آسمون بیرون تیره تر می شه و درختا توی باد با سرعت این ور اون ور می رن. وقتی مامانم می آد خونه، ازش «جمعه ی زاغارات» می خوایم – قبلاً هر جمعه می رفتیم یه رستوران ایتالیایی که بهش می گفتیم زاغارات (که رومیزی پلاستیکی چهار خونه قرمز و سفید، یه نوازنده ی آکاردئون و رزهای مصنوعی پلاستیکی روی میزهاش داشت) چون خیلی ضایع بود – و مامان می گه بهش فکر می کنه، که یعنی می ریم.

خیلی وقته که من شبای آخر هفته خونه نبوده م، و وقتی پدر می آد خونه و منو ایزی رو می بینه که روی کاناپه ولو شده یم، دم در عقب عقب می ره و به قلبش چنگ می زنه که مثلاً سکته قلبی می کنه. کیف دستی شو می ذاره زمین و می گه: «توهم زدم؟ ممکنه این سامانتا کینگزتون باشه؟ توی خونه؟ روز جمعه؟»

چشمامو خمار می کنم. «نمی دونم. تو دهه ی شصت اسید زیاد مصرف می کردی؟ ممکنه یه جور فلاش بک باشه.»

پدر خم می شه و سرمو به آرامی می بوسه، که طبق عادت خودمو عقب می کشم. پدر می گه: «من تو سال 1960 دو سالم بود. دیر به مهمونی رسیدم. حتا نمی خوام ازت بپرسم از کجا در مورد فلاش بک اسیدی اطلاعات داری.»

ایزی جیغ زنان می پرسه: «فلاش بک اسیدی چیه؟»

من و پدر هم زمان می گیم: «هیچی.» و اون به من لبخند می زنه.

ما بالاخره می ریم رستوران فورماجیو (نام رسمی: آشپزخانه ی ایتالیایی لوئینجی) که در واقع دیگه زاغارات نیست و سال هاست که نبوده. پنج سال پیش، یه رستوران سوشی این جا باز شد و همه ی اون کاشی های تقلبی هنری و تزئینی و فانوسای شیشه ای رو با میزای فلزی براق و یه بار بلوطی دراز عوض کردن. البته اهمیتی نداره. برای من همیشه این جا فورماجیو می مونه.

رستوران به شدت شلوغه، اما بهترین میز گیرمون می آد که درست کنار آکواریوم بزرگ ماهی های عجیب و غریب کنار پنجره ست. طبق معمول، پدرم یه شوخی بد  در مورد این رستوران غذاهای دریایی رو دوست داره می کنه و مادرم بهش می گه به همون معماری بچسبه و کار طنزو به آدمای حرفه ای تر بسپاره. موقع شام، مامانم با من بیش از حد مهربونه، چون فکر می کنه درگیر ضربه ی روحی ناشی از قطع رابطه م، و من و ایزی نصف منو سفارش می دیم و حتا قبل از این غذای اصلی برسه، یه عالم لوبیا سبز و لقمه ی میگو و تمپورا و سالاد جلبک دریایی می خوریم. پدرم دو تا آبجو می خوره و مست می شه و ما رو با داستانایی در مورد مشتری های دیوونه سرگرم می کنه، و مامانم دائم به من می گه هر چی می خوام سفارش بدم، و ایزی یه دستمال روی سرش می اندازه و وانمود می کنه یه عربه که برای اولین باره داره رول کالیفرنیایی رو مزه می کنه.

تا اون موقع روز خوبیه – یکی از بهترین روزا. واقعاً می شه گفت بی نقصه، با این که اتفاق خاصی نیفتاده. فکر می کنم احتمالاً من روزای زیادی مثل این داشته م، اما یه جورایی اینا هیچ وقت اون روزایی نیستن که آدم به یاد می آره. این حالا به نظرم غلط می آد. به درازکشیدن توی تاریکی توی خونه ی الی فکر می کنم و مونده م که هیچ روزی توی زندگی م بوده که ارزش دوباره زندگی کردنو داشته باشه؟ به نظرم می آد که دوباره زندگی کردن امروز زیاد بد نباشه و تصور می کنم این کاریه که انجام می دم – فقط همین طور پیش می رم، بارها و بارها، تا وقتی که زمان کامل به انتها برسه و دنیا متوقف بشه.

درست قبل از اینکه دسرمونو بیارن، یه گروه بزرگ از سال اولی ها و سال دومی های جفرسون که من می شناسم شون وارد می شن. چند نفرشون هنوز جلیقه ی شنا به تن دارن. حتماً تا دیر وقت جلسه داشتن. خیلی جوون به نظر می رسن، با موهای دم اسبی که به عقب جمع شده، بدون آرایش – کاملاً متفاوت با قیافه هایی که توی مهمونی های ما دارن، و به نظر می آد از یه ساعت و نیم قبل توی فروشگاه مک لوازم آرایش مجانی می گرفتن. چند تاشون متوجه من می شن که به شون خیره شده م و سرشونو می ندازن پایین.

پیش خدمت یه کاسه ی بزرگ با چهار تا قاشق می ذاره جلوی ما و می گه: «چای سبز و بستنی لوبیا قرمز.» ایزی با اشتیاق به لوبیاها حمله می کنه. پدرم ناله ای می کنه و دستشو می ذاره روی شکمش و می گه: نمی دونم چطور هنوزم می تونی بخوری.»

«دختر در حال رشد.» ایزی دهنشو باز می کنه، و بستنی له شده رو روی زبونش نشون می ده.

«ایزی، حال به هم زن.» قاشقمو برمی دارم و یه ذره از کنار چای سبز برمی دارم.

«سایکی! هی، سایکی!»

وقتی اسم اونو می شنوم، با سرعت برمی گردم. یکی از دخترای تیم شنا روی صندلی نیم خیز ایستاده و دست تکون می ده. رستورانو دنبال جولیت از نظر می گذرونم، اما فقط یه نفر دم در ایستاده. لاغر و رنگ پریده و خیلی طلاییه، و اون جا ایستاده و شونه هاشو تکون می ده تا قطره های بارونو از روی شونه هاش بتکونه. یه لحظه طول می کشه تا بشناسمش، اما وقتی دنبال دوستاش توی رستوران دور می زنه، می شناسمش: فرشته ی عشق کلاس ریاضی – اون فرشته ای که رزهای منو بهم داد.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب پیش از آنکه بمیرم نشر میلکان
  • تاریخ: پنجشنبه 23 آبان 1398 - 09:45
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 1053

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 17997
  • بازدید دیروز: 6906
  • بازدید کل: 13285427