Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

پیش از آنکه بمیرم - قسمت چهارم

پیش از آنکه بمیرم - قسمت چهارم

نوشته: لورن اولیور
ترجمه: هما قناد

من می خوام پیشنهاد بدم که دور بزنیم، اما ایزی دیگه از روی رود پریده و داره چهار نعل از تپه می ره بالا.

داد می زنه: «زود باش!» و بعد وقتی فقط پنجاه پا با بالای تپه فاصله داره می گه:

«باهات مسابقه می دم.»

حداقل گوس پوینت به همون بزرگیه که من یادمه.

ایزی خودشو می کشه بالای سطح صاف و من بعد ازش می رم بالا. انگشتای دستام بی حس شده ن. سطح تخته سنگ از برگای خشک و یخ زده و یه لایه برف ریزه پوشیده شده. جای کافی برای دراز کشیدن هردومون هست، اما من و ایزی همدیگه رو بغل می کنیم تا گرم بمونیم.

می گم: «خب، نظرت چیه؟ فکر می کنی برای قایم شدن جای خوبیه؟»

ایزی سرشو عقب می ده و به من نگاه می کنه و می گه: «بهترینه. واقعاً فکر می کنی زمان این جا آروم تر می گذره؟»

شونه بالا می ندازم.«وقتی بچه بودم، این طور فکر می کردم.»

متنفرم از این که می شه خونه ها رو از این جا دید. قبلاً حس دور بودن و مرموز بودن داشتم.

قبلاً خیلی فرق داشت. خیلی بهتر بود. هیچ خونه ای این جا نبود. بنابراین، واقعاً فکر می کردی وسط ناکجا آبادی.

«اما این جوری اگه دستشویی داشته باشی می تونی در یه خونه ای رو بزنی و فقط  درخواست کنی.» همه ی «س» ها رو نوک زبونی می گه: دثتشویی، بثتنی، کثی، درخواثت.

می خندم و می گم: «آره، حدس می زنم این طور باشه.»

یه لحظه در سکوت می نشینم.

«ایزی؟»

«ها؟»

«تا به حال بچه ها مسخره ت کرده ن؟ به خاطر حرف زدنت؟»

حس می کنم زیر لایه های لباساش سفت می شینه.

«بعضی وقتا.»

می گم: «پس چرا یه کاری در موردش انجام نمی دی؟ می دونی؟ می تونی یاد بگیری جور دیگه ای حرف بزنی.»

آروم اما با لحنی مصر می گه: «اما این صدای منه. وقتی حرف بزنم از کجا می فهمی که منم؟»

این یکی از اون جواب های ایزی وار عجیبه که من نمی تونم در موردش حرفی بزنم. بنابراین، فقط دستمو دراز می کنم، به طرفش و ایزی رو فشار می دم. چیزای زیادی هستن که می خوام بهش بگم. چیزای زیادی که اون نمی دونه: مثلاً این که اولین باری رو که از بیمارستان اومد خونه به یاد دارم، یه گلوله ی صورتی بزرگ با یه لبخند دائمی، و وقتی انگشت اشاره ی منو با دستاش می گرفت خوابش می برد؛ این که همیشه توی ساحل کیپ کاد بهش سواری می دادم، و موهای دم اسبی مو می کشید تا منو ببره این ور و اون ور، این که اوایل که به دنیا اومده بود چه کله ی پر مو و نرمی داشت؛ این که اولین بار وقتی کسی رو می بوسی اضطراب داری، و عجیبه، و به اون خوبی می خوای نمی شه و این اشکالی نداره؛ این که باید فقط عاشق کسی بشی که اونم عاشقت باشه. اما قبل از این که هر کدوم از اینا رو به زبون بیارم، دست و پا زنان روی دستا و زانوهاش از من دور می شه و جیغ می کشه.

«سم، ببین.»

می ره تا لبه ی تخته سنگ و با دقت به چیزی نگاه می کنه که داخل درز تخته سنگ فرو رفته. روی زانوهاش می چرخه، و اونو پیروزمندانه بالا نگه می داره: یه پر، سفید رنگ پریده، که لبه های خاکستری داره و یخ خیسش کرده. در اون لحظه، احساس می کنم قلبم می شکنه، چون می دونم هیچ وقت نمی تونم چیزایی رو که  می خوام بهش بگم. حتا نمی دونم از کجا شروع کنم. در عوض، پر رو ازش می گیرم و می ذارم توی یکی از جیبای ژاکت نورث فیسم. می گم: «من اونو سالم نگه می دارم.» بعد دراز می کشم روی تخته سنگ سرد و به آسمون خیره می شم، که با شروع طوفان داره تاریک می شه.

«باید بریم خونه، ایزی. الآنه که بارون بیاد.»

«زوده.»

کنارم دراز می کشه و سرشو می ذاره روی انحنای شونه م.«به اندازه ی کافی گرم هستی؟»

«خوبم.»

در واقع به هم چسبیده یم زیاد سرد نیست، و من زیپ ژاکتمو زیر گردنم یه کم می کشم پایین. ایزی غلت می زنه و آرنجش تکیه می ده و دست دراز می کنه و گردن بند پرنده ی طلایی مو می کشه.

«چطور مامان بزرگ به من چیزی نداد؟» این یه سوأل همیشگیه.

«تو هنوز به دنیا نیومده بودی خنگول.»

ایزی به کشیدنش ادامه می ده و می گه: «قشنگه.»

«مال منه.»

«مامان بزرگ مهربون بود؟» اینم یه سوأل همیشگی.

«آره، مهربون بود.» راستش منم چیزی زیادی از اون به خاطر ندارم – وقتی مرد، من هفت سالم بود – جز حرکت دستاش وقتی که موهامو شونه می کرد و اینکه همیشه مشغول هر کاری بود ترانه های محبوبو می خوند. مافین های شکلاتی – پرتقالی بزرگ می پخت و همیشه مال منو از همه بزرگ تر درست می کرد.

«تو حتماً ازش خوشت می اومد.»

ایزی هوا رو از بین لب هش بیرون می ده و می گه: «کاش هیچ کس نمی مرد.»

دردی رو تو گلوم احساس می کنم، اما می تونم لبخند بزنم. دو تا آرزوی متناقض هم زمان درونم شکل می گیرن، و هر دو به تیزی تیغ ریش تراشی ن: «می خوام بزرگ شدنتو ببینم، هیچ وقت عوض نشو.»

دستمو می ذارم روی سرش و می گم: «دنیا حسابی شلوغ می شه، فیز.»

ایزی با حالتی واقعی می گه: «من می رم اقیانوس.»

«من قبلاً تمام تابستون این جا دراز می کشیدم. می اومدم این بالا و فقط به آسمون خیره می شدم.» غلت می زنه و به پشت قرار می گیره و به آسمون خیره می شه.

«شرط می بندم این منظره اصلاً عوض نشده، شده؟»

چیزی که می گه ان قدر از روی سادگیه که تقریباً خنده م می گیره. البته حق با اونه.

«نه، این دقیقاً همون جوره که بود.»

فکر می کنم راز همین باشه. اگه یه وقت دل تون خواست اوضاع به حالت قبل برگرده، فقط باید بالا رو نگاه کنین.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب پیش از آنکه بمیرم نشر میلکان
  • تاریخ: چهارشنبه 22 آبان 1398 - 11:00
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 1050

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 17991
  • بازدید دیروز: 6906
  • بازدید کل: 13285421