Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

پیش از آنکه بمیرم - قسمت سوم

پیش از آنکه بمیرم - قسمت سوم

نوشته: لورن اولیور
ترجمه: هما قناد

این که مردم آن قدر تغییر می کنن عجیبه. مثلاً من بچه بودم، همه ی این چیزا رو دوست داشتم – مثل اسب ها و فستیوال چاقی و رستوران گوس پوینت – و در طول زمان همه ی اونا، یکی بعد از دیگری، فروکش کرد، و جای خودشو داد به دوستان و پیام دادن و موبایل و پسرا و لباس. اگه بهش فکر کنین، یه جورایی ناراحت کننده ست. انگار تو مردم هیچ حس تداومی وجود نداره. انگار وقتی دوازده یا سیزده سالتون می شه، یا هر سنی که دیگه بچه نیستین و یه «بزرگسال جوونین»، یه چیزی در هم می شکنه، و بعد از اون آدم کاملاً متفاوتی می شین. شاید حتا آدم کم تر شادی باشین. حتا یه آدم بدتر.

اولین بار من گوس پوینت رو این جوری کشف کردم: یه بار قبل از این که ایزی به دنیا بیاد، پدر مادرم از خریدن یه دوچرخه ی بنفش با یه سبد گل دار صورتی و زنگ روی اون خوداری کردن. یادم نمی آد چرا – شاید واسه ی این که خودم دوچرخه داشتم – اما من از خونه بیرون زدم و تصمیم گرفتم فرار کنم. دو قانون اساسی فرار موفقیت آمیز:

برین به جایی که خودتون بشناسینش.

برین به جایی که کسی شما رو نشناسه.

مشخصه که من اون موقع این قوانینو نمی دونستم، و فکر می کنم هدفم چیزی مخالف این بود: این که برم به جایی که نمی شناختم و بعد پدر مادرم پیدام کنن، و اون قدر احساس بدی داشته باشن که با خرید هر چی می خواستم، از جمله دوچرخه (و شاید یه اسب)، موافقت کنن.

ماه می بود و هوا گرم. هر روز از روز قبل طولانی تر بود. یه روز بعد ازظهر کیف مخصوص لباسامو جمع کردم و دزدکی از در پشتی بیرون زدم (یادمه فکر می کردم خیلی زرنگم که از حیاط جلویی که پدرم داشت توش کار می کرد نمی رم). دقیق هم یادمه چه چیزایی جمع کردم: یه چراغ قوه؛ یه ژاکت؛ یه دست مایو؛ یه بسته ی کامل شکلات اوریو؛ کتاب مورد علاقه م، ماتیلدا؛ و یه گردن بند طلا و مروارید جعلی که مامانم بهم داده بود تا هالووین اون سال بندازم گردنم. نمی دونستم کجا دارم می رم. بنابراین، فقط مستقیم می رفتم، بالای نرده ها و پایین پله ها و اون طرف حیاط، به سمت جنگلی که ملک ما رو از همسایه مون جدا می کرد. یه مدت توی جنگل قدم زدم، و واقعاً برای خودم احساس تأسف می کردم و امیدوار بودم یه آدم خیلی پولدار منو ببینه و دلش برام بسوزه و به فرزندی قبولم کنه و واسه م یه گاراژ پر از دوچرخه های بنفش بخره.

اما بعد از یه مدت، توی عالم بچگی ازش خوشم آمد. خورشید گرفته و طلایی بود. مثل این بود که همه ی برگ ها زیر نور آتیش گرفته ن، و پرنده های کوچیکی همه طرف در حال پریدن بودن، و لایه های جلبک سبز مخملی زیر پاهام. همه ی خونه ها محو شدن. من تو اعماق جنگل بودم و تصور می کردم تنها کسی م که تا این جا اومده. تصور می کردم برای همیشه همون جا زندگی می کنم، روی تختی از جلبک می خوابم، روی موهام گل می ذارم و همراه با خرس ها و روباه ها و اسبای تک شاخ زندگی می کنم. رسیدم به یه رودخونه و مجبور بودم ازش عبور کنم. از یه تپه ی بزرگ رفتم بالا، تپه ای به بزرگی یه کوه.

بالای تپه بزرگ ترین تخته سنگی بود که تا اون موقع دیده بودم. اطرافش انحنایی شبیه بدنه ی ورقلمبیده ی یه کشتی به سمت بیرون و بالا داشت، اما بالاش به صافی یه میز بود. از اون سفر اول چیز زیادی جز پشت سر هم خوردن شکلات های اوریو، و حس مالکیت نسبت به اون قسمت از جنگل به یادم نمی آرم. همین طور یادمه که وقتی اومدم خونه، دلم به خاطر اون همه کلوچه درد می کرد و از این که پدرمادرم بیش تر نگرانم نشده بودن نا امید بودم. مطمئن بودم ساعت ها و ساعت ها از خونه دور بوده م، اما ساعت نشون می داد فقط چهل دقیقه نبودم. به این نتیجه رسیدم که اون سنگ خاص بوده: که زمان اون جا حرکت نمی کرده.

اون تابستون و تابستون بعدش هر وقت نیاز به فرار داشتم می رفتم اون جا. یه بار روی تخته سنگ داز کشیده بودم و به آسمون خیره شده بودم که مثل شکلات های کش آمده توی جشنواره ها صورتی و بنفش بود، و صدها غاز رو دیدم که در حال مهاجرت بودن، به شکل V بی نقص. یه دونه پر توی هوا پرواز کرد و درست کنار من به زمین نشست. اسم اون منطقه رو گذاشتم «گوس پوینت»، و سال ها اون پر رو توی جعبه ی کوچیک تزئینی نگه داشتم که اونو توی شیار زیر یه سنگ فرو کرده بودم. بعد یه روز جعبه گم شده بود. فکر کردم که با طوفان جا به جا شده. بنابراین، ساعت ها تمام برگا و زیر گیاها رو گشتم، و وقتی پیداش نکردم، زدم زیر گریه.

حتا بعد از این که اسب سواری رو ول کردم، گاهی تا گوس پوینت پیاده می رفتم، هرچند کم تر از قبل. تو کلاس ششم، بعد از این همه ی پسرا توی کلاس ورزش رأی به این دادن که باسنم «زیادی مربعیه»، یه بار به اون جا رفتم. وقتی به مهمونی تولد شبانه ی لکسا هیل دعوت نشدم، با وجود این که ما توی کلاس علوم با هم بودیم و چهار ماه به این که چقدر لیپین کات خوش قیافه ست می خندیدیم، باز رفتم اون جا. هر بار برمی گشتن خونه، از اونی که انتظارشو داشتم زمان کم تری گذشته بود. هربار، با این که می دونستم احمقانه ست، به خودم می گفتم که گوس پوینت خاصه.

بعد یه روز، وقتی توی آشپزخونه ی تارا فلوت ایستاده بودم، لیندزی اج کام اومد و صورتشو آورد کنار صورتم و زمزمه کرد: «می خوای یه چیزی رو ببینی؟» و از اون موقع زندگی من کامل عوض شد. از اون روز هرگز به گوس پوینت برنگشتم.

شاید به همین خاطر تصمیم گرفتم ایزی رو ببرم اون جا، هرچند بیرون کاملاً هوا منجمد کننده ست. می خوام ببینم آیا اون جا هنوز مثله قبله، یا من هنوز مثل قبلم؟ به دلایلی واسه م اهمیت داره. و به علاوه بین همه ی چیزای که توی فهرست ذهنی م بود این از همه آسون تره. این جوری نیست که یه هواپیمای شخصی همین جوری خودشو بیرون خونه مون پارک کنه. و شنای برهنه ممکنه باعث بشه دستگیرم کنن یا ذات الریه بگیرم یا هر دو بلا سرم بیاد. پس فکر کنم این بهترین گزینه ست. و فکر می کنم این جاست که به ذهنم می رسه: تمام هدف اینه که هر کاری می تونی بکنی.

«مطمئنی راه درست همینه؟»

ایزی داره کنارم ورجه ورجه می کنه، و اون قدر خودشو توی لایه های لباس پیچیده که شبیه غول برفی شده. طبق معمول، اصرار کرد به خودش زلم زیمبو وصل کنه، و یه گوش بند سیاه و صورتی پلنگی و دو تا روسری مختلف سرشه.

می گم: «راه درست همینه.» هرچند اولش مطمئن بودم داریم اشتباه می ریم. همه چیز خیلی کوچیکه. اون رود – یه جریان باریک و یخ زده ی آب، که سرتاسرش با لایه ی نازک یخ پوشونده شده – از یه قدم هم بزرگ تر نیست. تپه ی پشتش شیب آرومی پیدا کرده، با این که توی خاطر من همیشه یه کوه بوده.

اما بدترین قسمت ساختموناست. یه نفر زمین های این پشتو خریده، و دو تا خونه تو مراحل مختلف ساخت این جا پیدا هستن. یکی از اونا فقط اسکلت ساختمونه که از دل زمین بیرون اومده، و کلاً چوب بی رنگ و گچ و تیر آهنه، مثل یه کشتی شکسته که به خشکی رسیده. اون یکی تقریباً تموم شده. بزرگه و ظاهری سفید، مثل گل خونه ی الی داره، و اون جا چمباتمه زده و انگار به ما خیره شده. یه لحظه طول می کشه تا بفهمم چرا: هنوز هیچ کدوم از پنجره هاش پرده ندارن.

احساس نا امیدی شدیدی می کنم. معلومه که اومدن به این جا فکر بدی بود، و من یاد یکی از حرف هایی که می افتم که معلم انگلیسی مون، خانم هاربر، وسط یکی از بحثای تصادفی ش زد. گفت دلیل این که هیچ وقت نمی تونین دوباره به خونه برگردین – ما داشتیم معروف ترین نقل قول ها را مطالعه می کردیم و در مورد معنی اونا بحث می کردیم و رسیدیم به این نقل قول از توماس وولف: «هرگز نمی توانید دوباره به خانه بازگردید.» - این نیست که لزومً مکان یه خونه عوض شده، بلکه اینه که افرادش هم عوض می شن. بنابراین هیچ چیزی مثل قبل نیست.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب پیش از آنکه بمیرم نشر میلکان
  • تاریخ: چهارشنبه 22 آبان 1398 - 10:57
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 1150

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 17985
  • بازدید دیروز: 6906
  • بازدید کل: 13285415