Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

پیش از آنکه بمیرم - قسمت دوم

پیش از آنکه بمیرم - قسمت دوم

نوشته: لورن اولیور
ترجمه: هما قناد

می بینین که هنوز دنبال جواب بودم. می خواستم بدونم چرا. انگار قرار بود کسی این سوالو واسم جواب بده، انگار هر جوابی که می تونست رضایت بخش باشه. اون موقع نه، اما بعدش من شروع به فکر کردن در مورد زمان کردم، و این که چطور به حرکت ادامه می ده و می گذره و تا ابد به جلو جریان داره، یه جور دویدن در یه جهت برای همیشه. و ما همه با نهایت سرعتی که می تونیم همراهش می ریم و شنا می کنیم، و به اون کمک می کنیم. منظورم اینه که: شاید در توان تون باشه منتظر بمونین. شاید برای شما فردایی باشه. شاید برای شما هزاران یا سه هزار یا ده هزار فردا وجود داشته باشه، اون قدر وقت که می تونین توش حموم کنید، دور و برش غلت بزنین، اجازه بدین مثل سکه از بین انگشتاتون سر بخوره. اون قدر وقت که می تونین هدرش بدین. اما برای بعضی از ما فقط امروز وجود داره. و حقیقت اینه که واقعاً هیچ وقت نمی فهمین.

نفس نفس زنان بیدار می شم، زنگ هشدار ساعتم منو از تاریکی بیرون می کشه، انگار منو از عمق یه دریاچه بیرون آورده. این پنجمین باریه که من در تاریخ 12 فوریه از خواب بیدار می شم، اما امروز خیالم راحته. زنگ هشدار و خاموش می کنم و توی تخت دراز می کشم، نور شیری رنگی رو که آروم از دیوار می آد بالا نگاه می کنم، و منتظر می شم که ضربان قلبم به حالت طبیعی برگرده. نوار باریکی از نور خورشید بالای کلاژی که لیندزی واسه م درست کرده خط انداخته. پایینش با جوهر صورتی درخشان نوشته «تا ابد دو3ت دارم». من و لیندزی امروز دوباره با هم دوستیم. امروز هیچکس از دستم عصبانی نیست. امروز من آقای دیلمر رو نبوسیده م یا تک و تنها توی یه مهمونی ضجه نزده م. خب، دقیقاً تنها هم نبودم. خورشیدو تصور می کنم که خونه ی کنت رو به آرومی پر می کنه و مثل شامپاین که کف می کنه بالا می آد.

همون طور که اون جا دراز می کشم، یه لیست ذهنی از کارایی که دلم می خواد توی زندگی م انجام بدم درست می کنم، انگار هنوزم ممکنه. بیش ترشون کاملا احمقانه ن، اما من به اون فکر نمی کنم، فقط به فهرست کردن شون ادامه می دم، انگار این کار به آسونی نوشتن چیزاییه که باید از خواربار فروشی بخرین. پرواز با یه هواپیمای شخصی. خوردن یه شیرینی هلالی تازه تو یه شیرینی پزی تو پاریس. اسب سواری از کنکتیکت تا کالیفرنیا، اما اقامت در بهترین هتل های بین راهی. بعضی از اونا آسون ترن: بردن ایزی یه گوس پوینت، جایی که تو اولین و آخرین دفعه ای که سعی کردم فرار کنم کشفش کردم. برای شام فستیوال چاقی- چیزبرگر گوشت خوک، یه میلک شیک، و یه بشقاب کامل سیب زمینی- سفارش بدم و بدون اضطراب بخورمش، مثل قبلنا که هر سال توی روز تولدم این کارو می کردم. توی بارون بدوم. توی تختم تخم مرغ نیمرو بخورم. تا وقتی که ایزی دزدکی وارد اتاقم می شه و روی تختم می پره، واقعاً احساس آرامش دارم. ایزی در حالی که با کله به شونه های من ضربه می زنه می گه: «مامان می گه باید بری مدرسه.»

«نمی رم مدرسه.»

همینه: این جوری شروع می شه. یکی از بهترین- و بدترین- روزای زندگی من با این چند کلمه شروع می شه.

ایزی رو از شکمش می گیرم و قلقلک می دم. هنوز اصرار داره تی شرت برنامه ی تلویزیونی دورای کاشف رو بپوشه، اما اون قدر کوچیکه که یه خط صورتی بزرگ روی شکمش- تنها قسمت بدنش که چربی داره- می ندازه. از خنده جیغ می زنه، و غلت زنان از من دور می شه.

«بس کن سم. گفتم بس کن.»

ایزی داره جیغ می زنه و می خنده و دست و پا می زنه که مامانم می آد دم در اتاق. دم در می ایسته و هر دو پاشو درست پشت خط قرمزی می ذاره که از اون سالا باقی مونده و می گه: «ساعت شیش و چهل و پنج دقیقه ست. لیندزی ممکنه هر لحظه سرو کله ش پیدا بشه.» ایزی دست منو کنار می زنه و می شینه، چشماش برق می زنه. قبلاً هیچ وقت متوجه نبودم، اما ایزی واقعاً شبیه مامانمه. یه لحظه ناراحت می شم. دلم می خواست شبیه من بود.

«سم داشت قلقلکم می داد.»

«سم دیرش می شه. تو هم همین طور ایزی»

«سم نمی ره به مدرسه. منم  نمی رم.» ایزی سینه شو باد می کنه، انگار آماده ست که مبارزه کنه. شاید وقتی بزرگ تر بشه شبیه من بشه. شاید وقتی زمان دوباره به جلو بره – حتا اگه من از اون بیرون انداخته بشم، مثل قایقی روی موج – استخونای گونه ش بزرگ تر می شن و توی رشدش جهش می کنه و موها ش تیره تر می شه. دوست دارم فکر کنم حقیقت داره. دلم می خواد فکر کنم که بعداً مردم می گن ایزی دقیقاً شبیه خواهرش، سمه. می گن سمو یادته؟ خوشگل بود. واقعاً مطمئن نیستم چی می تونن در موردم بگن: آدم خوبی بود. مردم دوستش داشتن. دلتنگش می شن. شاید هیچ کدوم از اینا.

افکارو از ذهنم بیرون می کنم و به فهرست ذهنی م برمی گردم. بوسه ای که باعث بشه حس کنم تمام سرم در حال انفجاره. یه رقص دو نفره وسط یه اتاق خالی با یه موسیقی عالی. شنا توی اقیانوس تو نیمه شب، بی لباس.

مامانم پیشونی شو می ماله و می گه: «ایزی، برو صبحانه تو بردار. مطمئنم تا الآن آماده شده.»

ایزی می خزه روی من. چربی شکمشو فشار می دم و برای آخرین بار جیغشو در می آرم و از روی تخت می پره و به سرعت از اتاق می ره بیرون. تنها چیزی که می تونه ایزی رو به سرعت حرکت بده یه نون شیرینی دارچینی و کشمشی با کره ی بادوم زمینی، و من تصور می کنم کاش می تونستم هر روز بهش نون شیزینی دارچینی و کشمشی بدم، و یه خونه رو پر شیرینی کنم.

وقتی ایزی می ره، مامانم نگاهی سخت گیرانه بهم می ندازه.

«چه خبره سم؟ حالت خوب نیست؟»

«نه دقیقاً.» چیزی که اصلاً توی فهرست آرزوهام نیست اینه که حتا یه ثانیه رو توی مطب دکتر بگذرونم.

«پس چی؟ حتماً یه چیزی شده. فکر می کردم روز عشق روز مورد علاقه ته.»

به آرنج هام تکیه می دم. «هست. یا، بود. نمی دونم. اگه بهش فکر کنی، خیلی احمقانه ست.»

مامان ابروهاش رو بالا می ده.

شروع می کنم به وراجی کردن، و واقعاً به این فکر نمی کنم که چی دارم می گم، اما بعدش متوجه می شم که درسته.

«کل قضیه اینه که فقط باید به دیگران نشون بدی که چند تا دوست داری. اما همه می دونن که هرکس چند تا دوست داره. و این جوری نیست که واقعاً این طوری دوستای بیش تری پیدا کنی یا چه می دونم با دوستایی که دارای صمیمی تر شی.»

مامانم یه لبخند کوچولو می زنه، یه طرف لبش رو به بالا کج می شه.

«خب، تو خوش شانسی که دوستای خیلی خوبی داری، و اینو می دونی. مطمئنم رزها برای خیلیا خیلی معنی دارن.»

«منظورم اینه که همه ی اینا خیلی شل و وله.»

«اینا اصلاً شبیه حرفای سامانتا کینگزتونی که من می شناسم نیست.»

«آره خب، شاید دارم تغییر می کنم.» من این حرفا رو هم جدی نمی گم، تا وقتی که خودم نمی شنوم. بعد  فکر می کنم که ممکنه اونا هم درست باشن، و احساس امیدواری می کنم. شاید بعد از همه ی اینا هنوز شانسی برای من وجود داشته باشه. شاید باید تغییر کنم. مامانم منو با حالتی توی صورتش نگاه می کنه انگار من یه دستور پخت غذام که نمی تونه ازش سر دربیاره.

«اتفاقی افتاده سم؟ بین تو و دوستات؟»

امروز از سوال کردنش اصلاً ناراحت نمی شم. در واقع امروز به نظرم یه جورایی خنده دار می آد. شدیداً آرزو می کنم کاش چیزی اذیتم می کنه دعوا با لیندزی یا یه حرف احمقانه ی الی باشه.

«قضیه مربوط به دوستام نیست.» به چیزی چنگ می ندازم که باعث تسلیم مامان بشه.

«قضیه... رابه.»

مامانم چینی به ابروهاش می ده و می گه: «دعوا کردین؟»

یه کم بیش تر توی تختم فرو می رم، و امیدوارم این منو ناراحت جلوه بده.

«اون... اون منو ول کرد.» یه جورایی این حرف دورغ نیست. نه این که اون دقیقاً با من به هم زده باشه، ولی شاید رابطه ی ما هیچ وقت اون قدری که من این همه وقت فکر می کردم جدی نبوده. اصلاً ممکنه آدم با کسی رابطه داشته باشه که واقعاً شناختی ازش نداره؟

از اونی که انتظار داشتم بهتر جواب می ده. مامانم دستشو می ذاره روی سینه ش و می گه: «اوه عزیزم. چه اتفاقی افتاده؟»

«حدس می زنم که فقط با هم تفاهم نداشتیم.»

با گوشه ی رواندازم ور می رم، و به همه ی اون شبایی فکر می کنم که با اون توی زیرزمین تنها بودم، توی نور آبی حموم می کردم، و احساس می کردم از همه ی دنیا در امانم. وقتی به اینا فکر می کنم، ناراحت شدن زیاد سخت نیست. لب پایینم شروع می کنه به لرزیدن.

«فکر نمی کنم که اون هیچ وقت واقعاً منو دوست داشت. نه واقعی واقعی.»

تو این سال ها، این صادقانه ترین چیزیه که گفته م و یه دفعه احساس می کنم خیلی لو رفته م.

به یادم می آد که وقتی پنج یا شش سالم بود، کاملاً برهنه جلوی اون ایستاده بودم تا همه ی بدنمو وارسی کنه ببینه شپش دارم یا نه. بیش تر می رم زیر ملافه م ، و دستامو اون قدر مشت می کنم که ناخنام توی کف دستم فرو می ره. بعد احمقانه ترین اتفاق دنیا پیش می آد. مامانم قدم از خط قرمز این ورتر می ذاره و با گام های بلند می آد به طرف تخت خواب، انگار که زیاد موضوع مهمی نیست. اون قدر تعجب کرده م که حتا وقتی خم می شه و بوسه ای روی پیشونی م می کاره، اعتراضی نمی کنم.

پیشونی مو با شستش نوازش می کنه و می گه: «متأسفم سم، معلومه که می تونی خونه بمونی.»

انتظار داشتم بیش تر دعوا کنیم و الآن زبونم بند اومده.

می پرسه: «می خواهی پیشت بمونم تو خونه؟»

سعی می کنم بهش لبخند بزنم. «نه، حالم خوب می شه، واقعاً می گم.»

«من می خوام با سم خونه بمونم.»

ایزی دوباره اومده دم در، این بار نصفه نیمه لباس مدرسه شو پوشیده. توی مرحله ایه که زرد و صورتی رو با هم پوشیده – ترکیب زیاد جذابی نیست، ولی توضیح دادن ترکیب رنگ ها برای یه دختر هشت ساله کار راحتی نیست. یه پیراهن زرد خردلی رو روی جوراب شلواری صورتی پوشیده. جوراب های زرد ساق بلند بزرگی هم به پا داره. شبیه یه جور گل مناطق گرمسیریه. یه بخش از وجودم می خواد با مامانم به خاطر این که اجازه می ده ایزی هر چی می خواد بپوشه دعوا کنه. بقیه ی بچه ها حتماً مسخره ش می کنن. اما بعد حدس می زنم ایزی اهمیتی نده. اینم یه چیز دیگه که از نظرم خنده داره: خواهر هشت ساله م از من زرنگ تره. اون احتمالاً از بیش تر کسایی که به توماس جفرسون می آن باهوش تره. فکر می کنم که ممکنه این یه روز از بین بره؟ ممکنه از وجودش خارج بشه؟

چشمای ایزی بزرگن و اون دستاشو مثل وقتی که دعا می خونه به هم می چسبونه و می گه: «خواااهش؟»

مامان با اوقات تلخی آهی می کشه. «قطعاً نه ایزی. تو هیچی ت نیست.»

ایزی میگه: «من مریضم.» و از اون جا که وقتی اینو می گه بالا و پایین می پره و جست و خیز می کنه، یه کم حرفش غیرقابل باوره، اما ایزی هیچ وقت دورغ گوی خوبی نبوده.

مامانم دست به سینه می ایسته و اون قیافه ی والد سختگیرو به خودش می گیره و می گه: «صبحانه تو خوردی؟»

ایزی سرشو تکون می ده و می گه: «فکر کنم دچار مسمومیت غذایی شده م.» خم می شه و معده شو سفت می چسبه، بعد فوراً بلند می شه که دوباره شروع کنه به پریدن.

نمی تونم جلوی خودمو بگیرم، خنده ی ریزی می کنم.

می گم: «بی خیال مامان. بذار خونه بمونه.»

مامان به سمت من می چرخه و سرتکون می ده و می گه: «سم، لطفاً تشویقش نکن.»

اما می تونم بگم یه کم تردید داره.

می گم: «اون کلاس سومه. این جوری هم نیست که واقعاً چیزی یاد بگیرن.»

ایزی داد می زنه: «چرا، یاد می گیریم.» و وقتی من چپ چپ نگاهش می کنم، دستشو جلو دهنس می کوبه، خواهر کوچیک من: ظاهراً در زمینه ی مذاکره هم قهرمان نیست.

سریع سرشو تکون می ده و با لکنت می گه: «منظورم اینه که کار زیادی نمی کنیم.»

مامانم صداشو می آره پایین و می گه: «می دونی که تمام روز اذیتت می کنه، درسته؟ ترجیح نمی دی تنها باشی؟»

می دونم انتظار داره بگم بله. سال ها جمله های رایج تو خونه این بوده: سم فقط می خواد تنها باشه. شام می خوای؟ می برم توی اتاقم. کجا می ری؟ فقط می خوام تنها باشم. می شه بیام تو؟ فقط تنهام بذار. از اتاقم برو بیرون. وقتی پای تلفنم، با من حرف نزن. وقتی آهنگ گوش می دم، با من حرف نزن. تنها، تنها، تنها.

البته وقتی می میرین، مسائل تغییر می کنن – فکر کنم چون مرگ کاریه که به تنها ترین شکل انجامش می دین. می گم: «برام مهم نیست.» و واقعاً جدی می گم.

مامانم دستاشو بالا می بره و می گه: «خب باشه» اما حتا قبل از این که از دهنش بیرون بیاد، ایزی داره توی اتاقم تاخت و تاز می کنه  و به شکم روی من می افته و در حالی که دستاشو دور گردنم حلقه کرده جیغ می زنه: «می شه تلویزیون تماشا کنیم؟ می شه ماکارونی و پنیر بپزیم؟»

طبق معمول، بوی نارگیل می ده و یادم می آد وقتی که خیلی کوچیک بود می تونستم اونو توی سینک حموم کنیم. اون جا می نشست، می خندید، و آب می پاشید، انگار که بهترین مکان تو دنیا یه چارگوش دوازده در هجده چینی بود، انگار سینک بزرگترین اقیانوس جهان بود.

مامان نگاهی بهم می ندازه که می گه خودت خواستی.

من از بالای شونه ی ایزی لبخند می زنم و شونه بالا می ندازم. به همون آسونی.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب پیش از آنکه بمیرم نشر میلکان
  • تاریخ: سه شنبه 21 آبان 1398 - 12:45
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 1190

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 17980
  • بازدید دیروز: 6906
  • بازدید کل: 13285410