Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

پیش از آنکه بمیرم - قسمت اول

پیش از آنکه بمیرم - قسمت اول

نوشته: لورن اولیور
ترجمه: هما قناد

لیندزی فریاد می زنه: «بوق، بوق.» چند هفته ی پیش، مادرم به خاطر این که لیندزی ساعت شیش و پنجاه و پنج دقیقه ی هر روز صبح صدای بوق ماشینش رو درمی آورد سرش داد کشید، و حالا راه حل لیندزی اینه که با دهن صدای بوق در بیاره، و خب، لیندزی این طوریه دیگه.

با این که اون می بینه که دارم در جلو رو هل می دم، در حالی که سعی می کنم کتم رو تنم کنم و هم زمان کلاسورم رو به زور توی کیفم بچپونم، فریاد می زنم: «دارم می آم.» در آخرین لحظه، خواهر نه ساله م، ایزی، با زور منو می کشه سمت خودش. من می چرخم به سمتش و می گم: «چیه؟»

اون یه جور رادار مخصوص خواهران هشت ساله داره که تشخیص می ده من سرم شلوغه، دیرم شده یا پای تلفن دارم با دوست پسرم حرف می زنم. همیشه این طور وقت ها رو برای این که مزاحمم بشه انتخاب می کنه.

می گه: «دستکش ها تو فراموش کردی.» البته چیزی که از دهنش خارج می شه اینه: «دسکستاتو فلاموس کلدی.» نوک زبونی حرف می زنه و حاضر نمی شه بره گفتار درمانی، حتا با این که همه ی هم کلاسی هاش مسخره ش می کنن. می گه طرز حرف زدنش رو دوست داره. دستکش ها رو ازش می گیرم. دستکش هام پشمی ان و احتمالا ایزی به شون کره بادوم زمینی مالیده. اون همیشه دور و بر شیشه های کره می پلکه.

در حالی که با نوک انگشت ضربه ای به وسط پیشونی ش می زنم، می گم: «بهت چی گفتم ایزی؟ به وسایل من دست نزن.» مثل احمق ها می خنده و من مجبور می شم به زور تو خونه حبسش کنم و درو ببندم. اگه دست اون باشه، مثل یه سگ تمام روز دنبالم راه می افته.

وقتی از خونه می آم بیرون، می بینم لیندزی از پنجره ی تانک آویزونه. ما ماشین لیندزی – یه رنجرور نقره ای خیلی بزرگ- رو این جور صدا می زنیم (هر وقت که باهاش این ور اون ور می ریم، حداقل یه نفر پیدا می شه که می گه «این ماشین نیست، کامیونه» و لیندزی ادعا می کنه که می تونه با یه هیجده چرخ شاخ به شاخ بشه و بدون هیچ خراشی سالم دربیاد). اون و الی توی گروه ما تنها کسانی هستن که در واقع ماشین دارن. ماشین الی یه فولکس واگن سیاه و کوچیکه که ما اسمش رو گذاشته یم مینی می. من گاهی می تونم ماشین آکورد مامان رو قرض بگیرم؛ الودی بیچاره مجبوره فورد قدیمی پدرش رو که دیگه به سختی راه می ره رو برونه. هوا آروم و به طرز منجمد کننده ای سرده. آسمون آبی رنگ پریده ی بی نقصی به خودش گرفته. خورشید تازه در اومده، ضعیف و کدره، انگار همین الان خودشو از افق بیرون کشیده و تنبل تر از اونیه که بخواد خودشو تمیز کنه. بعداً قراره طوفان بشه، اما آدم هیچ وقت خبر نداره. من می شینم روی صندلی کنار راننده. لیندزی داره سیگار می کشه و با ته سیگارش به قهوه ی دانکین دوناتی که برای من گرفته اشاره می کنه.

می گم: «نون شیرینی؟»

«عقبه.»

«با کنجد؟»

«معلومه.» اون یه بار من رو برانداز می کنه و از راه ورودی خونه ی ما می ره بیرون.

«دامن قشنگیه»

«مال تو هم همین طور.»

لیندزی سرش رو می ده بالا و تعریفم رو تأیید می کنه. در واقع هر دومون دامن شکل یکسان پوشیده یم. فقط دو روز در سال وجود داره که لیندزی، الی، الودی و من عمداً لباس یکسان می پوشیم: روز لباس خواب در هفته ی شور و شوق، به خاطر این که کریسمس گذشته همه مون ست های یک شکل از ویکتوریا سیکرت خریدیم، و روز عشق. ما سه ساعت در مرکز خرید در مورد این بحث می کردیم که لباس صورتیه رو بخریم یا قرمزه رو- لیندزی از صورتی متنفره؛ الی توی صورتی زندگی می کنه- و در آخر، سر دامن کوتاه مشکی و تاپ قرمز خزداری که توی نورداستورم پیدا کردیم به توافق رسیدیم. همون طور که گفتم، این تنها مواقعی هستن که عمداً مثل هم به نظر می رسیم. اما واقعیت اینه که توی دبیرستان من، دبیرستان توماس جفرسون، همه یه جورهایی شبیه همن. هیچ یونیفرم رسمی ای وجود نداره- یه دبیرستان عمومیه- اما از هر ده دانشجو نه نفر هستن که شلوار جین سون، کتونی نیو بلنس خاکستری، تی شرت سفید، و یک ژاکت پشمی رنگی با مارک نورث فیس به تن دارن. حتا پسرا و دخترا مثل هم لباس می پوشن، به جز این که شلوار جین ما تنگ تره و مجبوریم هر روز موهامون رو سشوار بکشیم. این جا کنکتیکته: مسئله ی اصلی اینه که شبیه بقیه ی مردم دور و بر باشی. نمی شه گفت کالج هیچ آدم عجیب و غریبی نداره- داره- اما حتا عجیب غریب ها هم یه شکلی عجبین. خرخون های رشته ی اقتصاد با دوچرخه می آن مدرسه و لباسای از جنس کنف می پوشن و هیچ وقت موهاشون رو نمی شورن. انگار داشتن گیس بافته کمک می کنه به ول نشدن گازهای گلخانه ای. ملکه های نمایش با خودشون بطری های چای لیمو حمل می کنن و حتا توی تابستون هم روسری به سر دارن و توی کلاس حرفی نمی زنن چون دارن «از صداشون محافظت می کنن». اعضای لیگ ریاضیات همیشه ده برابر بیش تر از بقیه کتاب دارن و در واقع هنوز از کمدهاشون استفاده می کنن و دائم با یه حالت عصبی تو چهره شون اون اطراف قدم می زنن، طوری که انگار منتظرن یه نفر فریاد بزنه: «پخ!»

راستش برای من اهمیتی نداره. بعضی وقتا من و لیندزی نقشه می کشیدیم که بعد از فارغ التحصیلی بزنیم به چاک و با تتوکاری که برادر ناتنی لیندزی می شناسه توی یه آپارتمان تو نیویورک سیتی زندگی کنیم، اما من ته دلم زندگی در ریج ویو رو دوست دارم. یه جورایی باعث قوت قلبه، متوجه منظورم می شین؟

خم می شم جلو، سعی می کنم بدون این که چشممو از کاسه دربیارم ریمل بزنم. لیندزی هیچ وقت راننده ی با دقتی نبوده و تمایل داره فرمون ماشین رو شدید تکون بده، یهو ترمز بگیره و بعد پاشو محکم بکوبه رو پدال گاز و حرکت کنه.

لیندزی همون طور که تابلو توقف رو رد می کنه و پشت تابلوی بعدی جوری ترمز می کوبه که تقریباً گردن من رو می شکنه می گه: «بهتره پاتریک واسم رز بفرسته.» پاتریک دوست پسر لیندزیه که رابطه ی بدون ثباتی با هم داشتن. از اول سال تحصیلی سیزده بار با هم قطع رابطه کرده ن.

من در حالی که چشماشو خمار می کنم می گم: «من مجبور شدم بشینم کنار راب تا فرم درخواستو پر کنه. انگار داشتم به زور ازش کار می کشیدم.»

من و راب کوکران از اکتبر که با هم دوستیم، اما من از کلاس ششم عاشقش بودم، زمانی  که اون آن قدر با حال بود که با من حرف نمی زد. راب اولین کسی بود که بهش علاقه پیدا کردم، یا لااقل اولین کسی بود که واقعاً بهش علاقه داشتم. من یه بار کلاس سوم کنت فولر رو بوسیدم، اما واضحه که از اون جا که ما فقط حلقه ی قاصدکی رد و بدل کردیم وانمود می کردیم زن و شوهریم، این قضیه اصلاً به حساب نمی آد.

لیندزی ته سیگارش رو از پنجره پرت می کنه بیرون و خم می شه تا یه قلپ قهوه بخوره. «من پارسال بیست و دو تا گل رز گرفتم. امسال بیست و پنج تا می گیرم.»

هرسال قبل از روز عشق شورای دانش آموزی غرفه ای رو بیرون ورزشگاه برپا می کنه. با دو دلار برای هر شاخه گل، می تونین برای دوستاتون والوگرام- رزهایی که به شون یه یاداشت وصله- بخرین و بعد خدایان عشق (معمولاً دخترهای تازه وارد یا سال دومی که سعی می کنن ارتباط خوبی با سال بالایی ها پیدا کنن) در طول روز اونا رو تحویل صاحب شون می دن.

می گم: «من با پونزده تا هم خوشحال می شم.» خیلی مهمه که چند تا رز به دست تون می رسه. از روی تعداد رزهایی که دست بچه هاست، می شه گفت چه کسی بین بقیه محبوبه و کی نیست. افتضاحه که زیر ده تا بگیرین و تحقیرآمیزه اگه بالای  پنج تا نگیرین- اساساً معنی ش اینه که یا زشتین یا کسی نمی شناسدتون. احتمالاً هم هر دوش. بعضی وقتا بچه ها رزهایی رو که افتادن بر میدارن تا به دسته گل شون اضافه کنن، اما همیشه می شه فهمید این گل ها مال خودشون نیست.

لیندزی از گوشه ی چشم نگاهی بهم می کنه. «خب، هیجان زده ای؟ امروز روز توئه. شب افتتاح.» می خنده و ادامه می ده: «منظوری ندارم.»

شونه  بالا می ندازم و می چرخم به سمت پنجره، و به نفس هام که روی شیشه یخ می زنه نگاه می کنم. «چیز مهمی نیست.»

لیندزی جیغ می زنه و کف دستاشو می کوبه به فرمون ماشین. «چیز مهمی نیست؟ شوخی می کنی؟ بچه م داره بزرگ می شه.»

«اوه، خواهش می کنم.» احساس می کنم گرما از گردنم می خزه بالا و می دونم که احتمالاً پوستم سرخ و نقطه نقطه شده، هر وقت که خجالت می کشم، این جوری می شه. هیچ کدوم از دکترهای پوست کنکتیکت و اون همه کرم و پودر کمکی نمی کنن. وقتی کوچک تر بودم، بچه ها این آواز  رو می خوندن: «اون چیه که سرخ و سفید و عجیب غریبه؟ سم کینگستون!»

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب پیش از آنکه بمیرم نشر میلکان
  • تاریخ: دوشنبه 20 آبان 1398 - 14:30
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 1152

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 17972
  • بازدید دیروز: 6906
  • بازدید کل: 13285402