Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

مرشد و مارگریتا قسمت سیزدهم

مرشد و مارگریتا قسمت سیزدهم

نوشته: میخائیل بولگاکف
ترجمه: عباس میلانی

مهمان می خورد و می نوشید و حاکم شرابش را از لابلای چشمان تنگش، مرد را برانداز می کرد. مردی بود میانسال با صورتی گرد و دلپذیر و تمیز و دماغی گوشت آلود. رنگ مویش تیره بود، ولی هر چه بیشتر خشک می شد، روشن تر می شد. قومیتش به سختی قابل تشخیص بود، قیافه اش در مجموع حالت یک آدم پاک طینت را داشت؛ البته چشمهایش کا را خراب می کرد؛ یا شاید دقیقتر این است که بگوییم نحوۀ نگاهش به طرف مقابل با حالت کلی قیافه اش تناقص داشت. مرد معمولاً چشمهای ریزش را در پشت پلکهای عجیب بلند – و شاید حتی باد کرده- پنهان می کرد. در این مواقع، در پس شکافهای میان پلکها  چیزی جز اندکی حیله گری و حالت مردی با ذوق مزاح دیده نمی شد. اما گاه می شد که مردی که اکنون مهمان حاکم بود پلکهایش را از هم باز می کرد و به آدم خیره می شد و چشم می دوخت، انگار می خواست روی دماغ آدم نقطۀ نامعلومی را بکاود. البته این نوع نگاه لحظه ای بیش نمی پایید و بعد از آن دوباره پلکهایش فرو می افتاد و چشم دوباره تنگ می گردید و اندکی تیزهوشی مکارانه و نیت پاک از آن ساطع می شد.

مهمان جام دوم شراب را پذیرفت، با لذتی آشکار چند لقمه صدف را فرو بلعید، اندکی از سبزیهای پخته چشید و یک تکه گوشت به دهان گذاشت. وقتی سیر شد، به تحسین شراب پرداخت:

«حاکم، شرابش عالی است! آیا از نوع فالرنی است؟»

حاکم با لحنی محبت آمیز جواب داد: «چکوبا است. سی ساله است.»

مهمان دستش را روی قلبش گذاشت و تعارف غذای بیشتر را رد کرد و گفت که بقدر کفایت خورده است.

پیلاطس جامش را دوباره پر کرد؛ مهمان هم به پیلاطس تأسی جست و جام خود را پر کرد و هر دو اندکی از شراب خود را بر ظرف گوشت ریختند و حاکم جامش را بلند کرد و به صدایی بلند گفت : «به سلامتی ما و به سلامتی تو ای سزار بزرگ، ای پدر روم، و ای بهترین و برجسته ترین انسان.»

هر دو شرابهاشان را تا درد آن لاجرعه سرکشیدند و آفریقاییها غذاها را از روی میز جمع کردند و ظروف میوه و جامهای شراب را باقی گذاشتند. حاکم خدمتکاران را مرخص کرد و در تالار با مهمانش تنها ماند. پیلاطس به آرامی صحبت را شروع کرد: «خوب، از وضع شهر چه خبری برایم دارید؟» بی اختیارنگاهش را به طرف پایین انداخت، جایی که آن سوی مهتابی وباغ، بامها و ستونها زیرپرتو زرین خورشید آفل برق می زد.

مهمان گفت: «حاکم، به گمان من حالت شهر را اکنون می توان رضایت بخش خواند.»

«آیا می توانم مطمئن باشم که فتنه ای رخ نخواهد داد؟»

آرتانیوس( Arthanius) با نگاه اطمینان بخشی به حاکم نظر انداخت و گفت: «دراین دنیا، تنها می شود روی یک چیز حساب کرد و آن هم قدرت سزار کبیر است.»

«خدایان عمرش را دراز کنند!» - پیلاطس با حرارت فراوان صحبت می کرد- «وآرامشی ابدی ارزانی اش دارند!» لحظه ای مکث کرد و سپس به حرفش ادامه داد: «آیا به نظر شما اکنون می شود سپاهیان را از شهر خارج کرد؟»

مهمان جواب داد: «به گمان من فوج آذرخش را می توان مرخص کرد.» آنگاه افزود: «البته، فکربدی نیست که قبل ازعزیمت، در میان شهر خودی بنماید.»

حاکم درتأیید سخن مهمان گفت:«فکر بسیار خوبی است.» و ادامه داد:«پس فردا مرخصشان می کنم. خودم هم خواهم رفت و به مهمانی دوازده خدا و به لارها سوگند، حاضرم از بسی چیزها بگذارم و همین امروز بروم.»

مهمان با لحنی محبت آمیز پرسید:«مگر حاکم از اورشلیم خوششان نمی آید؟»

حاکم خنده ای کرد و با تعجب گفت:« ای خدایان مهربان! ناراحت ترین جای دنیا است. مسأله فقط آب و هوای اینجا نیست؛ هربار که به اینجا می آیم، بیمار می شوم؛ این تازه نیمی از گرفتاریهای من است. اما امان از دست اعیاد و جادوگران و ساحران و شعبده بازان و گله های متعدد زوار! همه متعصب اند. همه شان همینطورند. و این منجی ای که انتظارش را می کشند ومنتظرند همین امسال ظهور کند، چقدر دردسر ایجاد کرده؟ هر لحظه امکان خونریزی بی دلیل وجود دارد. نصف وقت صرف این می شود که سپاهیان را جابجا کنم و شکایات را تکذیب نامه هایی را بخوانم که حداقل نیمی از آنها علیه خود من نوشته شده است. قبول دارید که این کارها خسته کننده است. اگر خدمتگزار امپراطور نبودم، آن وقت می دانستم چه کنم.»

مهمان به موافقت گفت: «بله، اعیاد واقعا سخت می گذرد.»

پیلاطس با لحنی بسیار جدی گفت: «از صمیم قلب می خواهم این عید هم تمام بشود. آنوقت می توانم به سزاریا برگردم. می دانید، این ساختمان ابلهانۀ هیردویس.» - حاکم به تالار اشاره کرد ولی از حرکتش معلوم بود که همۀ کاخ منظور نظر اوست- « دارد بی تردید دیوانه ام می کند. تحمل خوابیدن در اینجا را ندارم. شگفت انگیز ترین معماری دنیا را دارد... ولی برگردیم سرکارمان. اولاً، آیا این برابای لعنتی مزاحمتی برایتان ایجاد کرده؟»

در اینجا مهمان همان نگاه خاصش را متوجه حاکم کرد، اما پیلاطس خسته و درمانده به جایی نامعلوم خیره شده بود، سگرمه هایش را بر سبیل ناخرسندی درهم کشیده بود و دربارۀ آن بخشی از شهر غور می کرد که در فرودست کاخ و در شفق محو می شد. نگاه مخصوص مهمان هم محو شد و پلکها دوباره فرو افتاد.

مهمان گفت: «گمان کنم برابا حالا دیگر به رامی یک گوسفند باشد.» در صورت گرد مهمان چین افتاد. «اصلا در موقعیتی نیست که بتواند مزاحمتی ایجاد کند.»

پیلاطس با لبخندی پرسید: «سرش خیلی شلوغ است؟»

«حاکم طبق معمول نکته را با ظرافت خاصی بیان فرمودند.»

«ولی به هرحال،» حاکم با اضطراب حرف می زد و انگشت لاغر درازش را که جواهر سیاهی مزین بود، بلند کرده بود: «ما باید...»

«حاکم اطمینان داشته باشند که تا زمانی که من در یهودا هستم، برابا را مثل سایه تعقیب می کنم.»

«خیالم راحت شد. هر وقت که شما اینجا هستید، خیال من راحت است.»

«حاکم بیش از حد به بنده التفات دارند.»

حاکم گفت: «خوب، حالا کمی برایم دربارۀ جریان اعدام بگویید.»

«حاکم بطور مشخص به چیزی در این باب علاقه مند هستند؟»

«بیشتر اینکه آیا تودۀ مردم گامی در جهت شورش برداشتند؟»

مهمان جواب داد: «نخیر، اصلا.»

«بسیار خوب، آیا شما خودتان مطمئن شدید که آنها جان داده اند؟»

«حاکم از این بابت هم آسوده خاطر باشند.»

«راستی بگویید ببینم... آیا قبل از آنکه اعدامشان کنند، آب به آنها نوشاندند؟»

«بله. ولی او»- مهمان چشمهایش را بست- «از نوشیدن امتناع کرد.»

پیلاطس پرسید: «کی امتناع کرد؟»

مهمان با تعجب گفت: «سرورمن، پوزش می طلبم، مگر قبلا عرض نکردم؟ ناصری!»

پیلاطس با صورتی پر درد گفت: «دیوانه!» رگی زیر چشمهایش پرید. «می خواست از آفتاب زدگی بمیرد! چرا باید چیزی را که قانون روا داشته رد کند؟ چطور رد کرد؟»

«او گفت،»- مهمان دوباره چشمهایش را بست- «شاکر است و کسی را به خاطر اعدام شدن خود سرزنش نمی کند.»

پیلاطس با صدایی آهسته پرسید: «از چه کسی تشکر کرد؟»

«سرور من، اسم کسی را نبرد.»

«او که سعی نکرد برای سربازان موعظه کند؟»

«نه قربان، این بار صحبت زیادی نکرد. تنها کلماتی که گفت این بود که جبن را بزرگترین گناه انسان می داند.»

«چرا این حرف را زد؟» صدای حاکم ناگهان به لرزه افتاد بود.

«اصلا نمی دانم. البته در این مورد هم رفتارش، مثل همیشه، عجیب بود.»

«از چه لحاظ عجیب بود؟»

«دائم به مردی که دور و برش ایستاده بودند خیره می شد و همواره همان لبخندی که ابهام غریبی داشت برلبانش بود.»

صدای خش دار پرسید: «چیز دیگری نیست؟»

«هیچ چیز.»

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب مرشد و مارگریتا، انتشارات فرهنگ نشر نو
  • تاریخ: سه شنبه 14 آبان 1398 - 16:25
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 710

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 2480
  • بازدید دیروز: 6831
  • بازدید کل: 13017826