Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

مرشد و مارگریتا قسمت دوازدهم

مرشد و مارگریتا قسمت دوازدهم

نوشته: میخائیل بولگاکف
ترجمه: عباس میلانی

چگونه حاکم سعی کرد

یهودای اسخریوطی را نجات داد

ظلمتی که از سوی دریای مدیترانه فرا می رسید،  شهری را که پیلاطس از آن بی نهایت متنفر بود می پوشاند. پلهای معلقی که هیکل را به قلعۀ رعب آور آنطونیا وصل می کرد ناپدید گشت؛ از آسمان ظلمت می بارید و خدایان بالدار فراز میدان اسب سواری را، برج کنگره دار هاسمون را، بازارها و کاروانسراها را، کوچه پس کوچه ها و استخرها را در سیاهی غرق می کرد... اورشلیم، شهر بزرگ، طوری ناپدید شد که گویی هرگز نبوده است. ظلمت همه چیز را فرو بلعید و همۀ زندگان اورشلیم و اطراف شهر را هراسان کرد. در آخرین ساعات چهاردهمین روز ماه نیسان، شهر را ابری غریبی که از جانب دریا می آمد پوشانده بود.

ابر شکمش را فراز تپۀ جلجتا خالی کرده بود و جلادان، شتابزده، کار قربانیان را یکسره کردند؛ آنگاه ابر فراز هیکل اورشلیم آمده بود و بر گنبد چون آبشاری فرو می ریخت و به سوی شهر تحتانی جاری می شد. از لا بلای پنجره های گشوده داخل می گشت و مردم را از کوچه های پر پیچ و خم به درون منازل می راند. در آغاز ابر بارانش را نگه داشت و فقط رعد و برق تف می کرد، زبانه های آتش بخار سیاه را می شکافت و بر ستونهای عظیم و سقف مطبق و درخشان هیکل نور می افشاند. اما رعد و برق لحظه ای بیش نمی پایید و هیکل دوباره در مغاک ظلمت فرو می رفت.

چندین بار از میان ظلمت قیرگون قد برافراشت و باز ناپدید شد و هربار، ناپدید شدنش با غرش فاجعه ای همراه بود.

رعد و برقهای لرزان دیگری کاخ هیرودیس کبیر را که فراز تپۀ غربی و رو در روی هیکل بود، روشن می کرد؛ با هر آذرخش، انگار مجسمه های طلایی، بی چشم و خوف انگیز، به آسمان ظلمانی می جستند و دستهاشان را به طرف آسمان دراز می کردند. آنگاه آتش افلاک فرو می نشست و غرشی خدایان طلایی را در دل ابر محو می کرد.

ناگهان رگبار در گرفت و طوفان به گردبادی بدل شد. در همان محل، نزدیک نیمکت مرمرین باغ، یعنی در جایی که صبح آن روز حاکم با کاهن اعظم سخن گفته بود، رعد و برقی تنۀ سروی را چنان قطع کرد که انگار شاخه ای بیش نیست. گردبار بر گردۀ باغ می کوبید و همراه تگرگ و بخار آب، مهتابی زیر دالان را از غنچه های گل سرخ، برگ ماگنولیا و شاخه های کوچک و سنگریزه پر می کرد.

در لحظۀ شروع طوفان، تنها حاکم در مهتابی باقی مانده بود.

این بار حاکم در صندلی نشسته بود و بلکه بر تختی دراز کشیده بود و میز کوچکی، پر از غذا و جام شراب، در کنار تخت دیده می شد. در آن سوی میز کوچک، تخت خالی دیگری قرار داشت. سگی کثیف، به رنگ سرخ خونین، دم پای حاکم و لابلای خرده های جامی شکسته دراز کشیده بود. خدمتکاری که میز حاکم را چیده بود، چنان از حالت صورت حاکم وحشت کرده بود و چنان از نارضایتی مشهود حاکم می هراسید که بالاخره حاکم از دستش عصبانی شد و جام را بر فرش کاشیها شکست گفت: «چرا موقع خدمت کردن در چشمهای من نگاه نمی کنی؟ مگر چیزی دزدیده ای؟»

چهرۀ سیاه افریقای خاکستری شد؛ ترسی مرگبار در چشمهایش ظاهر گشت و چنان به لرزه افتاد که نزدیک بود جام دیگری بشکند که حاکم با تکان دست، مرخصش کرد و برده دوان دوان دور شد و لکۀ خیس شراب ریخته را رها کرد.

گردبار که آغاز شد، افریقایی خود را به انحنای پشت مجسمۀ سفید زن عریانی با سرخم شده پنهان کرد؛ هم می ترسید زود در مقابل حاکم ظاهر شود و هم هراس داشت که حاکم فراخواندش و او صدای حاکم را نشنود.

حاکم در هوای نیمه تاریک طوفانی برتخت لم داده بود، برای خود شراب می ریخت؛ شراب را قطره قطره می مزید؛ گاه دستش را دراز می کرد و تکه نانی برمی داشت و نان را خرد می کرد و تکه تکه در دهان می گذاشت. گهگاه لقمه ای صدف می خورد و قاچ لیمویی را زیر دندان می گرفت و دوباره می نوشید.

اگر غرش آب نمی بود. اگر غرش رعد و برقی که انگار می خواست سقف کاخ را سوراخ کند نمی بود، اگر صدای تند ریزش و تگرگ بر پله های مهتابی نمی بود، شاید می شد پچ پچ حاکم را شنید. که با خود حرف می زد. و اگر رعد و برقهای متناوب با نور ثابتی درخشیدن می گرفت، نظاره گری شاید می دید که از از چهرۀ حاکم، با چشمهایی که از می و بیخوابی باد کرده بود، بی صبری می بارید؛ شاید نظاره گر می دید که نگاه حاکم تنها متوجه دو غنچۀ زرد گل رز نبود که در لکۀ خیس سرخ غرق می شد، بلکه حاکم پیوسته به باغ و به طرف گل و سنگی نگاه می کرد که زیر تازیانۀ آب بود؛ شاید می دید که حاکم بی صبرانه انتظار کسی را می کشد.

مدتی گذشت و پردۀ آبی که پیش روی حاکم پدید آمد بود نازک تر شد. طوفان گرچه هنوز خشمگین بود، اما داشت فروکش می کرد. دیگر شاخۀ درختی نمی شکست و به زمین نمی افتاد. رعد و برق هر لحظه نادرتر می شد. ابری که فراز اورشلیم می غرید دیگر سفید و حاشیه بنفش نبود، بلکه همان رنگ خاکستری متعارف را داشت و در حکم عقبدار طوفانی بود که به طرف بحرالمیت حرکت می کرد.

دیری نپایید که می شد صدای ریزش باران را از صدای جریان آب در ناودانها و بر راه پله ای  که حاکم از آن به طرف میدان پایین رفته و احکام را اعلام کرده بود، تمیز داد. سرانجام حتی صدای فوران فواره نیزه، که تا آن لحظه در صداهای دیگر غرق شده بود، شنیده می شد، هوا روشن تر شد. در میان حجاب خاکستری رنگی که به سوی شرق می گریخت، روزنه هایی آبی رخ نمود.

آنگاه حاکم از دوردست، از آن سوی صدای ضعیف ریزش باران، صدای خفۀ شیپور و سم ضربه های خیل اسبان را شنید. صداها حاکم را به جنب و جوشی انداخت و چهره اش برافروخت. دستۀ سوار از تپۀ جلجتا باز می گشت. از صداشان حدس می زد که در آن لحظه از میدان اسب دوانی می گذرد.

حاکم بالاخره صدای پای و صدای کف چرمین کفش را بر سنگفرش پله هایی که به سرسرای جلو مهتابی باغ می انجامید شنید؛ همان صدایی که از مدتها پیش در انتظارش بود. حاکم گردن کشید و چشمهایش از انتظار می درخشید.

در میان دو شیر مرمرین، نخست سر باشلق پوش و آنگاه هیکل مردی ظاهر شد که خود را در رادی خیسی پوشانده بود. همان مردی بود که حاکم، پیش از اعلام احکام، در اتاق تاریک شدۀ کاخ، به زمزمه، با او گفتگو کرده بود؛ این مرد همان کسی بود که بر سه پایه ای نشسته بود و درحالی که با ترکه ای بازی می کرد، جریان اعدام را تماشا کرده بود.

مرد باشلق پوش از روی آبهایی که اینجا و آنجا جمع شده بود گذشت، سرسرا را پشت سر گذاشت و کف کاشی کاری مهتابی را پیمود و دستش را بلند کرد و به صدای بلند مطبوعی گفت:

«زنده باد حاکم!» مهمان به زبان لاتین حرف می زد.

پیلاطس با تعجب گفت: «ای خدایان! یک کف دست جای خشک در تمام بدنتان پیدا نمی شود! چه طوفانی. لطفاً فوراً به اتاق من بروید و لباسهایتان را عوض کنید.»

مرد با شلقش را عقب زد و سر کاملاً خیسش را نمایان شد که موهای آن به پیشانی اش چسبیده بود. مرد با لبخند احترام آمیزی بر صورت دو تیغه کرده اش، پیشنهاد تغییر لباس را رد کرد و به حاکم اطمینان داد که اندکی باران به او صدمه ای نمی زند.

پیلاطس جواب داد: «گوش من به این حرفها بدهکار نیست!» دستهایش را بهم زد و خدمتکار وحشتزده اش را فراخواند و فرمان داد که در تغییر لباس به مهمان کمک کند و برایش کمی غذا گرم بیاورد.

مهمان حاکم وقت چندانی صرف خشک کردن مو و تغییر لباس و تغییر موزه و تر و تمیز کردن خود نکرد. و بعد از مدت کوتاهی با صندلیهای خشک، ردای نظامی بنفش رنگی، با موهایی شانه کرده در مهتابی ظاهر شد.

در آن لحظه، آفتاب پیش از آنکه در مدیترانه غروب کند دوباره در اورشلیم رخ می نمود و آخرین پرتوهای خود را بر شهر منفور پیلاطس می تاباند و راه پله های مهتابی را طلایی می کرد. فواره دوباره با تمام قوا جستن می کرد؛ کبوترها برلب مهتابی نشسته بودند و بغبغو می کردند و میان شاخه های شکستۀ کوچک بالا و پایین می جستند و بر سنگریزه ها نوک می زدند. لک سرخ را تمیز کردند، ته مانده ها را از روی میز برداشتند و دیس بخار کرده ای پر از گوشت را بر میز نهادند.

مهمان به میز نزدیک شد و گفت: «گوش به فرمان حاکم هستم.»

پیلاطس که به تخت دیگر اشاره می کرد، با محبت گفت: «تا ننشینی و شراب نخوری، فرمانی در کار نخواهد بود.»

مرد بر تخت تکیه زد؛ خدمتکار شراب سرخ غلیظی را در جام مرد ریخت. خدمتکار دیگری با احتیاط از کنار شاخۀ حاکم خم شد و جام حاکم را هم پر کرد و آنگاه حاکم، با یک حرکت دست، هر دو خدمتکار را مرخص نمود.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب مرشد و مارگریتا، انتشارات فرهنگ نشر نو
  • تاریخ: دوشنبه 13 آبان 1398 - 16:20
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 739

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 2360
  • بازدید دیروز: 6831
  • بازدید کل: 13017706