Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

مرشد و مارگریتا قسمت یازدهم

مرشد و مارگریتا قسمت یازدهم

نوشته: میخائیل بولگاکف
ترجمه: عباس میلانی

مردی که در پنجمین ساعت عذاب مجرمین از تپۀ جلجتا بالا می رفت فرمانده افواج بود که به تاخت، همراه گماشته ای، از اورشلیم رسیده بود. با اشاره ای از سوی موریبلوم، حلقۀ قرق باز شد و سرجوخه به فرمانده ادای احترام کرد. فرمانده سرجوخه را به کناری کشید و در گوشش چیزی گفت. سرجوخه دوبار ادای احترام کرد و به طرف جلادی رفت که بر سنگهای زیر صلیب نشسته بودند. فرمانده به طرف مردی که بر سه پایه نشسته بود رفت. نزدیک که شد مرد با احترام از جای برخاست. افسر چیزی در گوش مرد نجوا کرد و هر دو به سوی چوبه های صلیب رفتند و فرمانده گارد محافظ هیکل هم به آنها پیوست.

موریبلوم با نگاهی دردآلود و خرده گیر، بر تل لباسهای کثیفی که گرد صلیبها توده شده بود- یعنی لباسهای زندانیان که حتی جلادان هم از خیرش گذشته بودند- دو تن از جلادان را فرا خواند و فرمانشان داد: «دنبال من بیایید!»

آواز گرفته و نامفهومی از نزدیکترین صلیب شنیده می شد. دو ساعت پیش، مگس و گرما هستاس را به وادی جنون رانده بود و حال چیزی در باب تاکستان بلغور می کرد. سر دستار پیچیده اش گاه هنوز تکانی می خورد و ابری از مگسهای تنبل را به هوا می فرستاد.

دیزماس بر صلیب دوم، بیش از دیگران رنج می برد، هنوز بهوش بود و سرش را گهگاه به چپ و راست می چرخاند.

یسوعا بخت بهتری داشت. در همان ساعت اول از حال رفته بود و سرش با دستار زمختش بی حرکت افتاده بود. به همین خاطر، چنان انبوهی از خرمگس و پشه بر او نشسته بود که صورتش یکسر در حجاب تیره و مواجی پنهان شده بود. برران و شکم و زیر بازوهایش خرمگسهای ورم کرده ای خانه کرده بودند و بدن عریان زردش را می مکیدند.

با اشارۀ مرد نقابدار، یکی از جلادان نیزه ای و جلاد دیگری سطل آب و اسفنجی برگرفتند و نزدیک صلیبها بردند. جلاد اول نیزه را بالا برد و با آن بر دو بازوی دراز شدۀ یسوعا ضربه ای زد. تن پلاسیدۀ یسوعا تکان خورد. جلاد آنگاه با دستۀ نیزه بر شکم یسوعا ضربه ای زد. یسوعا سر بلند کرد و مگسها وزوزکنان برخاستند و چهرۀ مجرم نمایان شد؛ از زخم ورم کرده بود، چشمها پر باد بود و قیافه اش شناخته نمی شد.

ناصری پلکهایش را به زور باز کرد و به پایین نگاهی انداخت. چشمهایش، که معمولا روشن بود، اکنون تیره و مه گرفته می زد.

جلاد گفت: «ناصری!»

ناصری لبهای ورم کرده اش را جنباند و با صدایی گرفته نالید: «چه می خواهی؟ چرا به سراغم آمدی؟»

جلاد گفت: «بنوش!» و اسفنج مرطوبی، بر سر نیزه ای، به لبان یسوعا نزدیک شد. چشمانش از شادی برقی زد. اسفنج را به دهان گرفت و با ولع رطوبتش را فرو بلعید.

از صلیب دیگر صدای دیزماس شنیده شد: «این عدالت نیست! او هم به اندازۀ من حقه بازی کرده!»

دیزماس بی فایده تلاشی برای حرکت کرد، اما دستانش را در سه نقطه به چوبۀ صلیب میخکوب کرده بودند. به شکمش قوسی داد، با ناخنهایش بر انتهای  چوبۀ صلیب چنگی زد و چشمان پر نفرت و پر حسدش را به سوی صلیب یسوعا چرخاند.

«صلیب دوم، ساکت!»

دیزماس ساکت شد. یسوعا از اسفنج رو گرداند. سعی داشت لحنش مهربان و قانع کننده باشد، ولی موفق نشد و با صدایی خشک و گرفته نالید: «به او هم یک جرعه بدهید!»

هوا تاریک تر می شد. ابر به سوی اورشلیم حرکت می کرد و نیمی از هوا را می پوشاند؛ ابرهای سفید کوچکتر، از پیش غول سیاه پرآب و آتش می گریختند. فراز تپه رعد و برقی شد. جلاد اسفنج را از نوک نیزه برگرفت.

به آرامی زمزمه کرد: «زنده باد سرور رحیم!» و به آرامی نیزه را بر قلب یسوعا فرو کرد. یسوعا لرزید و به زمزمه گفت: «سرور...»

خون از شکمش جاری شد، فکش بی اراده تکانی خورد و سرش فرو افتاد.

با رعد و برق دوم، جلاد اسفنج را به دیزماس داد و همان کلمات را تکرار کرد:

«زنده باد سرور...» و او را کشت.

هستاس، که از ترس عقل از دست داده بود، با نزدیک شدن جلاد بانگ برآورد، ولی لحظه ای که اسفنج نزدیک لبانش رسید، غرشی کرد و اسفنج را به دندان گرفت.

چند ثانیه بعد، بدن او نیز تا حدی که طنابها اجازه می داد، بی رمق آویزان شد.

مرد نقابدار جلاد و سرجوخه را دنبال می کرد، پشت سرش فرمانده گارد محافظ هیکل می آمد. مرد نقابدار زیر صلیب اول توقفی کرد. جسد خون آلود یسوعا را به دقت وارسی کرد و دستهای سفیدش را به چوبۀ صلیب کشید و به همراهان گفت:

«مرده!»

این کار در کنار چوبه های دیگر نیز تکرار شد.

آنگاه فرمانده به سرجوخه اشاره ای کرد و همراه فرمانده گارد محافظ هیکل مرد نقابدار از تپه فرو آمد.

غروب بود و برق آسمان تیره را می شکافت. ناگهان برق درخشانی زد و صدای فرمان «گروهان، آزاد!» سرجوخه را در خود فرو بلعید. سربازان خوشحال، در حالیکه سگک کلاهها شان را می انداختند، دوان دوان از تپه پایین می رفتند. ابری اورشلیم را پوشانده بود.

بارش ناگهان آغاز شد و سرجوخه را در نیمۀ راه، در میان تپه غافلگیر کرد. باران با چنان شدتی می بارید که جویبارهای خروشان حتی برآنها که می دویدند نیز سبقت می گرفت. سربازان که می خواستند با عجله به جادۀ اصلی برسند، لیز می خوردند و در گل و لای فرو می رفتند. موج سواران، خیس از باران، با شتاب می رفت و در پس پرده ای از آب باران پنهان شده بود و راهی اورشلیم بود. پس از چند لحظه، در میان دیگ جوشان باد و آب و آتش، تنها یک مرد برفراز تپه باقی ماند.

چاقوی مسروقه اش را که بالاخره به کاری می آمد در هوا تکان می داد، از سنگهای لیز و لرزان می پرید، به هر چه دستش می رسید، چنگ می انداخت، گاه بر دست و پا می خزید و میان ظلمت و نور و رعد و برق، افتان و خیزان به سوی صلیبها می رفت.

به صلیبها که رسید، تا مچ پا در آب فرو رفته بود؛ طیلسان خیسش را از گرد تن برگرفت. متی در حالیکه تنها پیراهنی به تن داشت، بر پای یسوعا افتاد. طناب اطراف پای یسوعا را برید و از چوبۀ عمودی صلیب بالا خزید و یسوعا را در آغوش گرفت و بازوانش را از بند رها کرد. بدن خیس و عریان یسوعا به آغوش متی افتاد و او را به زمین انداخت. باجگیر در کار به دوش گرفتن یسوعا بود که اندیشۀ دیگری از ادامۀ کار بازش داشت. جسد را بر زمین آب گرفته گذاشت؛ سرش  به عقب افتاده بود و بازوانش به دو سو گشاده بود. متی افتان و خیزان روانۀ صلیبهای دیگر شد. طنابهاشان را برید و دو جسد بر زمین افتادند.

دقایقی بعد، تنها دو جسد آب خورده و سه صلیب خالی بر تپۀ جلجتا باقی بود. متی باجگیر و یسوعا رفته بودند.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب مرشد و مارگریتا، انتشارات فرهنگ نشر نو
  • تاریخ: یکشنبه 12 آبان 1398 - 21:21
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 728

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 2286
  • بازدید دیروز: 6831
  • بازدید کل: 13017632