Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

تسخیرشدگان - قسمت آخر

تسخیرشدگان - قسمت آخر

نوشته:داستایوسکی
ترجمه:دکترعلی اصغرخبرزاده

درست، ده دقیقه بساعت شش صبح مانده بود.«پتراستپانوویچ» با «ارکل» توی ایستگاه، در کنار یک ردیف بی انتهای واگون ها، قدم میزد،او میخواست عزیمت کند؛ «ارکل» آمده بود تا با او خداحافظی کند. بار وبنه تحویل شده بود و جامه دان را در مکانی که در یک واگون درجۀ دوم انتخاب شده بود، گذاشته بودند. نخستین علامت حرکت داده شده بود و علامت دوم را انتظار می کشیدند. «پتراستپانوویچ» گستاخانه گرداگرد خویش را می نگریست و مسافرانی را که به ترن سوار می شدند، ورانداز می کرد. اما هیچ چهرۀ آشنا نیافت. فقط دو نفر را دید که بطور مبهم آنها را می شناخت و با سر بآنها سلام کرد. یکی بازرگان بود و دیگری یک کشیش جوان که بخانه اش یعنی به دیری که با شهر دو ایستگاه فاصله داشت، باز می گشت. «ارکل» میخواست آخرین دقایق را به یک گفت و گوی بسیار مهم، اختصاص دهد، هرچند که شاید خودش هم نمیدانست که از چه باید گفت و گو کند. همواره چنین بنظرش میرسید که وجود او مزاحم «پتراستپانوویچ» است و او با بی حوصلگی صدای زنگ را انتظار می کشید.

«ارکل» با حجب و کمرویی، گویی که میخواست در جشن پیشی بگیرد، گفت:

  • شما توی چشم همۀ مردم خیره می شوید!...
  • چرا نشوم؟ هنوز بسیار زود است که خود را پنهان کنم! نگران نباشید. فقط از این می ترسم که شیطان پس گردن «لیپوتین» بزند و او را باینجا بفرستد.

«ارکل» بالاخره تصمیم گرفت و گفت:

  • به هیچیک از آنان، نمیتوان اعتماد داشت.
  • به «لیپوتین»؟
  • «پتراستپانوویچ»، به هیچکدام!...
  • احمقانه است! اکنون همگی با رشتۀ حادثه ای که دیروز اتفاق افتاد، بهم پیوسته اید. حتی یکنفر هم خیانت نخواهد کرد! کی جرأت می کند خود را بخطر حتمی مبتلا کند، مگر اینکه عقلش را از دست داده باشد؟
  • «پتراستپانوویچ»، آنها عقلشان را از دست خواهند داد.

این تذکر و اخطار قبلا بمغز «پتراستپانوویچ» راه یافته بود؛ وباین علت بود که از گفتۀ «ارکل» بیش از بیش خشمگین شد.

  • «ارکل»، آیا برحسب تصادف است که شما کم کم جرأت و شهامت خود را از دست می دهید؟ من بشما بیش از همه اعتقاد دارم. من حالا بارزش هریک پی برده ام. همین امروز به همه شان شفاهأ بگوئید که بدون هیچ پرده پوشی آنها را بشما می سپارم. همین صبح بخانه های آنها بروید و این پیام را برسانید. اما در مورد دستورهای کتبی؛ فردا یا پس فردا افراد را گرد می آورید و هنگامی که مستعد گوش دادن باشند، برایشان می خوانید... حرفم را باور کنید: همان فردا می توانید آنها را گرد آورید. زیرا آنها از ترس مرده اند و مثل موم در دست شما خواهند بود... مسألۀ اساسی اینست که خودتان آرام باشید!...
  • آه! «پتراستپانوویچ»، بهتر آنست که از اینجا نروید!
  • فقط چند روز بسفر میروم! خیلی زود باز می گردم.

«ارکل» با احتیاط اما با لحنی مصمم گفت:

  • «پتراستپانوویچ»، حتی اگر میبایست که به «سن پترزبورگ» سفر می کردید، من می فهمم که فقط شما در جهت پیشرفت «هدف کلی» است.
  • «ارکل»، ابدأ از شما چنین انتظاری را نداشتم. اگر حدس زده اید که من به «سن پترزبورگ» می روم، باید بفهمید که برای اینکه آنها وحشت نکنند من نمی توانستم آنرا همان دیروز بآنها بگویم. خودتان دیدید که وضع روحی آنها چگونه بود. اما بدانید که این سفر من بنفع هدف، هدف اصولی و مصالح عموم است، نه اینکه بخواهم از مرز بگذرم، چنانکه محتملأ «لیپوتین»، چنین اندیشه ای را درسر می پروراند.
  • «پتراستپانوویچ»، این نکته را درک می کنم، حتی اگر می بایست به خارج از کشور سفر می کردید! می فهمم که شما از وجود خویش محافظت می کنید، زیرا شما همه چیز هستید و ما هیچ نیستیم! اینرا می فهمم، «پتراستپانوویچ»...

صدای جوانک بیچاره گرفته بود.

  • از شما تشکر می کنم، «ارکل»... آخ، انگشت مجروح ام را فشار دادید («ارکل» نا شیانه دستش را فشرده بود؛ انگشت «مجروح» با پارچۀ سیاهرنگ بسته شده بود، بقسمی که جلب نظر می کرد). اما بشما اطمینان می دهم که فقط برای اینکه اوضاع و احوال را بسنجم و سرو گوش بآب بدهم به «سن پترزبورگ» میروم، شاید فقط یک روز آنجا بمانم و بیدرنگ باز می گردم. همینکه بازگشتم، به ییلاق، پیش «گاگانوف» می روم و آنجا مستقر می شوم. اگر آنها فکر می کنند که خطری تهدیدشان می کند، من جلو می افتم تا در این خطر بآنها سهیم باشم... اگر در «سن پترزبورگ» بازداشت شدم، بوسیله ای که می دانید فورأ بشما اطلاع می دهم... و شما دیگران را آگاه می کنید.

بار دوم زنگ بصدا درآمد.

  • آه! پس، پنج دقیقه بیشتر وقت نداریم؛ می دانید، نمیخواهم که حوزه متلاشی شود! آه! من واهمه ای ندارم، برای من نگران نباشید. حوزه های بیشمار دارم و برای این حوزه چندان اهمیت قائل نیستم. اگر یک دانۀ زنجیر کم و بیش شود، چندان تأثیر ندارد! وانگهی، خیالم از جانب شما آسوده است، هرچند که با این یأجوج و مأجوجها تک و تنهایتان می گذارم؛ اما از هیچ چیز واهمه نداشته باشید. آنها جرأت ندارند که خیانت کنند. آه! آه! (به مرد جوانی که شاد و خندان با نزدیک میشد، ناگهان بالحنی دیگر و با خوشرویی خطاب کرد و گفت): شما هم عزیمت می کنید؟ نمیدانستم که شما هم با قطار سریع السیر سفر می کنید. کجا می روید پیش مادرتان؟

مادر مرد جوان، زنی توانگر بود که در ایالت مجاور املاک وسیع داشت؛ او خودش یکی از بستگان دور «یولیا میخائیلوونا» بود، دو هفته گذشته که برای دیدار آشنایان و بستگان بشهر ما آمده بود.

  • نه، من دورتر می روم به... می روم... هشت ساعت باید توی ترن باشم. و شما، به «سن پترزبورگ» میروید؟
  • کی به شما تلقین کرده که من به «سن پترزبورگ» میروم؟

«پتراستپانوویچ» لبخندی که هنوز صداقت از آن آشکار بود، زیرلب آورد.

مرد جوان با انگشتی که دردستکش بود، او را تهدید کرد. «پتراستپانوویچ» با قیافه ای اسرار آمیز آهسته زیر گوش او گفت:

  • خوب بله، اینرا حدس زده اید. من حامل چند نامه از «یولیا میخائیلوونا» هستم و همینکه بآنجا رسیدم، باید با شتاب سه یا چهار شخصیت را ملاقات کنم و شما می دانید که کدام شخصیتهایی! بین خودمان باشد، مرده شورشان را ببرد! چه شغل مزخرفی!

مرد جوان آهسته گفت:

  • اما بگوئید ببینم، «یولیا میخائیلوونا» چرا اینقدر وحشت دارد؟ حتی دیروز نخواست که مرا بپذیرد. بعقیدۀ من، ترس او از این نیست که مبادا بلایی بسر شوهرش آمده باشد! برعکس، بهنگام حریق، شوهرش بطرزی جالب بزمین افتاده بوده؛ و بدین ترتیب باصطلاح زندگیش را بخطر انداخته بوده است!

«پتراستپانوویچ» خندید:

  • به! چه می خواهید بگوئید؟ چنین بنظر میرسد که «یولیا میخائیلوونا» میترسد که از اینجا چیزی نوشته شده باشد... یعنی کسی گزارشی داده باشد... خلاصه این «استا وروگین» است که در اینجا نقش اساسی را بازی می کند، می خواهم بگویم همان شاهزاده ک... آه! اما این خود داستانی مفصل دارد. در بین راه تا آنجا که اصول راز داری و جوانمردی اجازه می دهد، بعضی چیزها را برایتان تعریف خواهم کرد... ایشان «ارکل»، افسرسابق و از بستگان من اند که در همین ایالت زندگی می کند.

مرد جوان که در کنار «ارکل» را میرفت، دستش را به کلاهش برد؛ «ارکل» باو سلام کرد.

  • «وروخوونسکی» میدانید که هشت ساعت در ترن بسر بردن یک محکومیت وحشتناکست. در این قطار، دو واگون درجۀ یک، برستوفBerestov نامی با ما همسفر است؛ او سرهنگیست شوخ و عجیب و در همسایگی ما آب و ملک دارد. او با یک دختر اهل «گارین Garine» ازدواج کرده و میدانید، مردیست لایق و شایسته! حتی اندیشه هایی درسر می پرورد! دو روز بیشتر اینجا توقف نکرد! او شیفتۀ «یه رالاش Yeralache» (نوعی بازی ورق که به بریج شباهت دارد) است! اگر بتوانیم بازی کنیم، چقدر خوبست؟ هان! نفرچهارم را قبلا یافته ام، او «پری پوخلوف» Pripoukhlov بازرگان شهرما و یک میلیونر ریشو است... اما اینرا بشما بگویم که او یک میلیونر واقعی است... شما را به یکدیگر معرفی می کنم: این کیسۀ پول بسیار جالب است؛ خواهیم خندید!
  • من با کما میل «یه رالاش» باز می کنم و مخصوصاً توی ترن شیفتۀ آنم. اما من با درجۀ دوم سفر می کنم.
  • توجه کنید، من دیگر شما را رها نمی کنم! پیش ما بیآئید. دستور میدهم که بدرجۀ یک منتقلتان کنند، رئیس قطار حرف مرا بیچون و چرا می پذیرد. در درجۀ دو چه چیز دارید؟ یک جامه دان، یک پالتو؟
  • بس است، برویم!

«پتراستپانوویچ» جامه دان و پالتو و کتابش را برداشت و با کمک «ارکل» و با شتاب بسیار به درجۀ یک نقل مکان کرد، بارسوم، زنگ بصدا درآمد.

«پتراستپانوویچ» با گرفتگی خاطر از پشت پنجرۀ واگون دستش را بجانب «ارکل» دراز کرد وگفت:

  • بسیار خوب! «ارکل»، من میروم با آنها بازی کنم.
  • «پتراستپانوویچ»، چرا این نکته را بمن می گوئید، می فهمم، می فهمم. همه چیز می فهمم، «پتراستپانوویچ»!...
  • خوب، خوش باشید!

«پتراستپانوویچ» با صدای مرد جوان رو برگردانید، او می خواست به حریف های بازی معرفی اش کند. و «ارکل» دیگر «پتراستپانوویچ» خویش را ندید.

«ارکل»، فرسوده و درمانده بخانه بازگشت. درماندگیش از اینجهت نبود که «پتراستپانوویچ» با این عجله و شتاب آنها را رها کرده بود، بلکه باین علت بود که هنگامی که مرد جوان صدایش زده بود، با دستپاچگی بسیار از او روبرگردانیده بود... و وانگهی، جز «خوش باشید» خشک و خالی، میتوانست چیزی بگوید یا دست کم با مهر و محبتی بیشتر دستش را بفشرد!

همین نکته او را آزار میداد. وانگهی، یک موضوع دیگر که با حادثۀ روز گذشته ارتباط مستقیم داشت و نمی توانست آنرا توجیه کند، قلب درمانده اش را درهم می فشرد.

 

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب تسخیرشدگان، انتشارات آسیا
  • تاریخ: دوشنبه 15 مهر 1398 - 15:40
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 745

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

2 جایزه 500 هزار تومانی 

10جایزه 100 هزار تومانی

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 6140
  • بازدید دیروز: 8059
  • بازدید کل: 12786934