Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

تسخیرشدگان - قسمت سی و پنجم

تسخیرشدگان - قسمت سی و پنجم

نوشته:داستایوسکی
ترجمه:دکترعلی اصغرخبرزاده

«ماری»، با ضعف و سستی دوباره روی تختخواب افتاد، چهره اش را در بالش پنهان کرد و دستهای «کاتوف» را بشدت فشرد و با عصبانیت گریه سر داد.

از این لحظه، «ماری» نمیخواست که از «کاتوف» جدا شود؛ او خواهش کرد که «کاتوف» در کنارش بنشیند، «ماری» نمیتوانست زیاد صحبت کند، اما همچون دیوانه ای لبخند میزد و او را می نگریست. بنظرش میرسید که دخترکی بیخیال شده است، همه چیز در وجود او، زندگانی نویافته بود. «کاتوف» مانند پسر بچه ای می گریست و یا با خشونت وشور و شوق، سخنانی نامفهوم برزبان میآورد: او دستهای «ماری» را غرق بوسه کرد؛ «ماری» با شیفتگی بسخنان او گوش میداد؛ شاید آن را درک نمی کرد، اما با دستهای ناتوان خویش، موهای «کاتوف» را نوازش می کرد و آنها را مرتب مینمود و می ستود. «کاتوف» از «کیریلوف» حرف میزد و میگفت که «ماری» و او اکنون یک زندگی «تازه و دائم» را شروع خواهند کرد، با او از خدا سخن می گفت و عقیده داشت که همه چیز کمال است.. آنها شوری بسر داشتند نوزاد را دوباره ببغل گرفتند تا او را ستایش کنند. «کاتوف»، کودک را در بغل گرفت و گفت:

  • «ماری»، دیگر آن هذیان و بیهوده گویی سابق، شرم و خجلت و همۀ کثافات پایان یافت. کاری کنیم و یک زندگی تازه برای هرسه نفرمان ترتیب می دهیم، بله، بله... آه! بله، «ماری»، چه اسمی برای او انتخاب کنیم؟

ناگهان اندوهی عمیق برچهرۀ «ماری» سایه افکند و با تعجب تکرار کرد:

  • برای او؟ برای او چه اسمی انتخاب کنیم!...

ماری دستهایش را بهم پیوست و نگاهی سرزنش بار باو انداخت و سرش را توی بالش پنهان کرد. «کاتوف» با وحشتی دردناک فریاد کشید:

  • «ماری»، تو را چه میشود؟
  • تو جرأت کردی که...، آه! ای ناسپاس!
  • «ماری»، مرا ببخش، «ماری»... فقط پرسیدم که او را چه صدا بزنیم؟ من نمیدانم...
  • «ایوان، ایوان»! ( او صورتش را که سرخ و از اشک خیس شده بود، برگردانید). چطور توانستید این فکر را بمغز خود راه دهید که او را با اسمی دیگر بنامیم، یک اسم وحشتناک!
  • «ماری»، آرام بگیر! آه! چقدر تو عصبانی هستی!
  • باز هم یک خشونت و ناسزایی دیگر! پس شما عقیده دارید که من عصبانی هستم؟ قسم میخورم که اگر گفته بودم او را با آن اسم وحشتناک بنامیم، بی اینکه ملتفت باشید آن را می پذیرفتید... آه! چقدر همۀ شما پست و فرومایه اید، همه تان، همه...

مسلمأ، یک لحظه بعد آنها آشتی کردند. «کاتوف» او را قانع کرد که بخوابد. او به خوابرفت، اما دست «کاتوف» را رها نکرد؛ گاهگاه بیدار میشد. باو نگاه میکرد، گویی که میترسید «کاتوف» رفته باشد، سپس دوباره بخواب میرفت.

«کیریلوف» کلفت اش را فرستاد تا به «کاتوف» تبریک بگوید و بعد برای «ماریا اینیاتیونا» چای گرم، کتلت تازه، سوپ و نان سفید فرستاد. بیمار با اشتهای تمام سوپ را خورد. پیرزن قنداق کودک را عوض کرد. «ماری»، «کاتوف» را ناچار کرد که چند کتلت بخورد.

زمان می گذشت. «کاتوف» بالاخره سرش را روی بالش «ماری» گذاشت و روی صندلی به خوابرفت. «آرینا پروخوروونا»، هنگامی که وارد شد، «کاتوف» را در اینحال دید. او آنها را با شادی بیدار کرد، دستورهایی به «ماری» داد، بچه را معاینه کرد و دوباره به «کاتوف» سفارش نمود که «ماری» را ترک نکند، بعد باز هم با لحنی که اندکی حقارت بار و غرورآمیز بود زن و شوهر را ریشخند کرد و شاد و خوشحال مانند چند لحظۀ پیش، آنجا را ترک کرد.

هنگامی که «کاتوف» بیدار شد، هوا کاملا تاریک شده بود. او با شتاب شمع را روشن کرد و بسراغ پیرزن رفت؛ اما هنوز قدم روی پلکان نگذاشته بود که صدای پایی او را متعجب کرد؛ کسی آرام و بدون عجله از پلکان بالا میآمد. او «ارکل» بود.

«کاتوف» بازوی او را گرفت و او را بطرف در عقب کشید و آهسته گفت:

  • داخل نشوید! همینجا صبر کنید، الآن میآیم! کاملا شما را از یاد برده بودم! گویی وظیفه دارید که وجود خود را برخ من بکشید.

چنان شتاب داشت که باتاق «کیریلوف» نرفت و باین اکتفاء کرد که پیرزن را صدا بزند. «ماری» از اینکه میدید، «کاتوف» امکان دارد که او را تنها بگذارد خشمگین و نومید شد. «کاتوف» با شور و هیجان توضیح داد:

  • اما! این آخرین بار است! و آنگاه، ما در یک راه تازه گام می گذاریم و هرگز، هرگز دیگر وحشت و ترس گذشته را بیاد نخواهیم آورد.

«کاتوف» ماری را با دشواری قانع کرد و باو قول داد که ساعت نه باز می گردد.

اوبا مهر و با محبت «ماری» و سپس کودک را بوسید، و با شتاب از پلکان پائین رفت و به «ارکل» پیوست.

آنها میبایست به باغ «استا وروگین» به «اسکورشنیکی» میرفتند، دستگاه چاپی که یکسال و نیم پیش به «کاتوف» سپرده شده، در آنجا مدفون بود. آنجا، مکانی بود دست نخورده و بایر که در انتهای باغ در حاشیۀ یک جنگل صنوبر قرار داشت: این محل کاملا دور افتاده بود و با قصر فاصلۀ بسیار داشت. تا خانۀ «فیلیپوف» سه ورست و نیم شاید هم چهار ورست راه بود.

  • پیاده میرویم؟ بهتر است یک درشکه بگیریم.

«ارکل» اعتراض کرد:

  • مصرأ از شما خواهش می کنم که اینکار را نکنید. مخصوصأ دراین باره تأیید کرده اند. درشکه چی خودش یک شاهد محسوب میشود.
  • برشیطان لعنت! برایم بی تفاوتست، باین شرط که غائله پایان یابد! آنها با قدمهای تند براه افتادند.
  • «ارکل»، عزیزانم، آیا هیچوقت خوشبخت بوده اید؟

«ارکل» با کنجکاوی گفت:

  • چنین بنظر میرسد که شما در این لحظه به اوج خوشبختی رسیده اید!...

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب تسخیرشدگان، انتشارات آسیا
  • تاریخ: شنبه 13 مهر 1398 - 15:34
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 806

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

2 جایزه 500 هزار تومانی 

10جایزه 100 هزار تومانی

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 6058
  • بازدید دیروز: 8059
  • بازدید کل: 12786852