Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

تسخیرشدگان - قسمت سی و چهارم

تسخیرشدگان - قسمت سی و چهارم

نوشته:داستایوسکی
ترجمه:دکترعلی اصغرخبرزاده

«کاتوف»، «کیریلوف» را دید که همچنان در طول و عرض اتاق قدم میزند؛ چنان سربهوا و گیج بود که ورود خانم «کاتوف» را از یاد برده بود؛ «کیریلوف» بی اینکه چیزی بفهمد بسخنان «کاتوف» گوش داد. ناگهان همچون کسی که فقط برای یک لحظه اندیشه ای که وجودش را مسخره کرده است، با کوشش از یاد ببرد، بخود آمد و گفت:

  • آه، بله! بله...«ماماچه» زن شما یا «ماماچه»؟ صبر کنید، آن زن و «ماماچه»، آیا اینطور نیست؟ یادم میآید؟ بآنجا رفتم. پیرزن آمد، معطل کرد... این پشتی را بردارید. باز چه میخواهد؟ بله...«کاتوف» صبر کنید. آیا لحظات هم آهنگی و نظام کامل را درک کرده اید؟
  • «کیریلوف»، شما نباید شب زنده داری کنید.

«کیریلوف» بخود آمد و شگفت این بود که از مواقع عادی بسیار بهتر سخن می گفت؛ چنین استنباط میشد که همۀ این مطالب را مدت زمانی دراز منظم و مرتب کرده و یاداشت برداشته است.

  • لحظاتی وجود دارد، باین معنا که پنج یا شش لحظه در آن فرا میرسد، که شما ناگهان وجود نظام و هم آهنگی تمام و کمال را که کاملا تحقق یافته است، احساس می کنید. این نظام و هم آهنگی، از آن دنیا نیست؛ نمیخواهم بگویم که از آسمان فرا میرسد، اما یک انسان در زندگی روزنه اش، نمیتواند آنرا تحمل کند. باید جسم را تغییر داد یا باید مرد! این یک احساس روشن و غیرقابل بحث است. گویی که ناگهان احساس می کنید که طبیعت بشما می گوید: بله، همۀ اینها درست و بجا است! خداوند، هنگامی که جهان را آفرید، بعد از هر روز خلقت می گفت:بله، درست و بجا، کامل است! این گفته، ابراز رقت و تأثر نیست، بلکه فقط ابراز شادی است. شما قلم عفو برهیچ چیز نمی کشید، زیرا دیگر چیزی وجود ندارد که مورد بخشایش قرار گیرد. شما دیگر دوستی و محبت را احساس نمی کنید، این برتر از عشق است! و آنگاه این نکته دهشتناک است که این احساس بی اندازه روشن است و شادیی عظیم دربر دارد؛ اگر این احساس پنج ثانیه ادامه یابد، روح بشری یارای ستیزگی با آن را ندارد و باید محو و نابود شود. من در این پنج ثانیه ها، یک زندگانی کامل را می یابم و بخاطر آن، زندگی خاکیم را فدا می کنم، زیرا این زندگی در برابر آن ارزشی ندارد. برای اینکه بتوان این احساس را ده ثانیه تحمل کرد، باید جسم تغییر یابد. گمان می کنم که انسان باید از تولید مثل دست بردارد. کودکان بچه درد میخورد؛ اگر به هدف رسیده ایم، دیگر چرا باید بزندگی ادامه دهیم! انجیل بما یاد میدهد که پس از رستاخیز، ما دیگر تولید مثل نمی کنیم، زیرا همانند فرشتگان خدای مهربان شده ایم. این یک کنایه است. آیا زن شما بچه میزاید؟
  • «کیریلوف»، اغلب این احساس بشما دست میدهد؟
  • هرسه روز یکبار یا هرهفته یکبار.
  • آیا شما بیماری صرع ندارید؟
  • نه.
  • پس مبتلا خواهید شد! «کیریلوف»، مواظب باشید، اینطور شنیده ام که صرع درست بهمین ترتیب آغاز می شود. یک بیمار این احساس خود را پس از حملۀ بیماری صرع با ذکر جزئیات برایم نوشته است: کاملا همانند احساس شماست: پنج ثانیه، و او می گفت که بیش از این نمیتوان تحمل کرد. کوزۀ پیغمبر عرب را بیاد بیآورید که هنوز خالی نشده بود که او سوار براسبش گرد بهشت را گشته بود. کوزه، همان پنج ثانیه هاست؛ این نکته همان احساس نظام و هم آهنگی شما را کاملا بیاد میآورد و پیغمبر عرب مصروع بود! «کیریلوف» مواظب باشید، به بیماری صرع مبتلا خواهید شد!

«کیریلوف» آرام خندید و گفت:

  • فرصت اینکار را ندارم!...

 

شب بپایان میرسید، «کاتوف» را بیرون میفرستادند، باو دشنام می دادند، صدایش میزدند. «ماری» آخرین دم حیات و وحشت مرگ را حس می کرد. او پیوسته تکرار می کرد: «نمیخواهم». اگر «آرینا پروخوروونا» نبود، وضعی ناگوار پیش میآمد: بالاخره اندک اندک، او کاملا بربیمار مسلط شد. «ماری»، همچون کودکی، سخنان و تذکرات و اوامر او را اطاعت می کرد. «آرینا پروخوروونا» با خشونت بر او تسلط یافته بود، نه با نوازش: درعوض، با استادی و مهارت کار می کرد. سپیده می دمید. «آرینا پروخوروونا» ناگهان تصور کرد که «کاتوف» از اتاق بیرون رفته و در پلکان براز و نیاز با پروردگار پرداخته است؛ آنگاه شروع کرد بخندیدن. «ماری» هم خندید، خنده ای بود شرارت بار و مسخره آمیز، گویی که این خنده میتوانست تسکین اش بخشد. بالاخره «کاتوف» را از اتاق راندند، صبح فرا رسیده بود، صبحی سرد و نمناک. «کاتوف» چهره اش را بدیوار تکیه داد، درست مانند شب گذشته، هنگامی که «ارکل» بدیدارش آمده بود. همانند برگی می لرزید و می ترسید که بیندیشد، اما ذهن اش به هر چیزی که از خاطرش می گذشت، چنگ میزد و در می آویخت، گویی که خواب می دید. اندیشه های گوناگون هرلحظه سراسر وجودش را فرا میگرفت و مانند نخی پوسیده، بیدرنگ از هم می گسلید. از توی اتاق، دیگر صدای ناله و فریاد بگوشش نمیرسید، بلکه زوزه های وحشتناک حیوانی زخمی شنیده میشد که باور نکردنی و تحمل ناپذیر بود. خواست سوراخ گوشهایش را ببندد، نتوانست و بزانو درآمد و بی اراده تکرار کرد: «مریم» (ماری)، «مریم» (ماری)!  آنگاه فریادی تازه بگوش رسید، او برخود لرزید و از جا پرید؛ فریاد ضعیف و نا توان کودکی بود. صلیبی رسم کرد و خود را توی اتاق انداخت. توی دستهای «آرینا پروخوروونا» موجودی کوچک، سرخ و پرچروک، بی اندازه ناتوان که همچون ذرۀ گرد و غبار دستخوش اندک وزش باد میشد، دست و پا میزد و فریاد می کشید، فریاد می کشید و کمک میخواست. گویی که او هم در این زندگی حقی دارد... «ماری» بیهوش بنظر میرسید. اما، پس از یک لحظه چشمانش را گشود تا نگاهی عجیب به «کاتوف» بیفکند. این نگاه بنظرش تازه آمد، اما حواسش بجا نبود که بمفهوم آن پی برد؛ هرگز سابقأ، چنین نگاهی را احساس نکرده بود، «کاتوف» با لحنی بیمار گونه پرسید:

  • آیا پسر است، پسر است؟

«آرینا پروخوروونا» که سرگرم قنداق کردن نوزاد بود، جواب داد:

  • بله، شیطانکی است!...

«آرینا پروخوروونا»، هنگامی که از اینکار فراغت یافت، پیش از اینکه کودک را روی تختخواب میان بالش ها بخواباند، یک لحظه او را بدست «کاتوف» داد.

«ماری» با حرکت سر، به او اشاره ای نا محسوس کرد؛ گویی که از «آرینا پروخوروونا» واهمه داشت. «کاتوف» بیدرنگ بمفهوم آن پی برد و بچه را پیش برد تا بمادرش نشان دهد، لبخندی برلبان «ماری» نقش بست. با صدای ضعیف و ناتوان زیر لب گفت:

  • چقدر زیباست!
  • ، نگاهی به چهرۀ «کاتوف» انداخت و با لحنی شاد و پیروز گفت:
  • مرده شور! ببین چطور دارد کودک را نگاه می کند. چه قیافه ای بخود گرفته!...

«کاتوف» که سخن «ماری» را دربارۀ کودک شنیده بود، کاملا خشنود مینمود و شاد و مبهوت، زیر لب گفت:

  • «آرینا پروخوروونا»، خوشحال باشید، این شادی عظیم است...

«آرینا پروخوروونا»، در حالیکه میرفت و می آمد و مانند یک جانی محکوم باعمال شاقه کار می کرد و نظم و ترتیب میداد، با خوشرویی گفت:

  • برای شما، این چه شادی عظیم است؟...
  • تولد یک موجود تازه، یک راز است، یک راز بزرگ و توصیف ناپذیر،«آرینا پروخوروونا»، افسوس که شما این نکته را درک نمی کنید!

بلافاصله زبان «کاتوف» به لکنت افتاد، کلماتش مبهم و پرشور بود، گویی که نکته ای مغزش را می آشفت و علیرغم او از ذهن اش می گریخت.

  • آنها دوتا بودند، و اکنون ناگهان سومی فرا میرسد، یک موجود تازه، کامل و تمام، آنچنان که دست بشر نمیتواند بیآفریند، یک اندیشۀ تازه، یک عشق تازه، که حتی ترسناکست... و هیچ چیز در دنیا عظیم تر از این امر نیست.
  • چقدر چرند می گوئید! این ادامۀ گسترش عضوی است و بس، هیچ رازی وجود ندارد.( «آرینا پروخوروونا» با خوشنودی و رضایت، از ته دل می خندید).

اگر ما عقیدۀ شما را باور داریم، هرمگسی، رازی را دربردارد. اما گوش کنید: کودکانی که زیادی اند، نباید به دنیا قدم گذارند. اول خود را آنچنان اصلاح کنید که آنها زیادی نباشند و آنگاه تولید مثل کنید. والا، پس فردا، باید او را به شیرخوارگاه فرستاد... وانگهی این امر، جبریست...

«کاتوف» نگاهش را بکف اتاق دوخت و گفت:

  • هرگز این کودک مرا ترک نخواهد کرد تا به شیرخوارگاه برود.
  • او را می پذیرید؟
  • بله، او فرزند منست!
  • مسلمأ، بنا بقانون او یک «کاتوف» است و شما نباید خود را همچون مردی نیکوکار بشمار آورید. راهی نیست که انسان بتواند از وراجی و بیهوده گویی چشم بپوشد! خوب، خوب، دوستان من، کار تمام شد- او همه چیز را سروسامان داده بود- حالا دیگر باید بروم. من بازهم، پیش از ظهر و شب باینجا میآیم؛ اکنون همۀ کارها بخوبی و خوشی پایان یافت، باید ببالین بیماران دیگر بروم، مدتی می گذرد که آنها انتظار می کشند... «کاتوف» درخانۀ خود، در آن گوشه و کنارها کلفت پیری دارید. اما شما که شوهر «ماری» هستید کارها را بدست آن پیرزن مسپارید و از کنار او دور نشوید؛ نزد او بمانید بازهم ممکنست وجود شما بدرد بخورد. گمان می کنم، «ماریا اینیا تیونا» شما را از خود نراند... خوب، خوب، شوخی کردم.

در آستانۀ درکوچه، به «کاتوف» که او را مشایعت مینمود، رو کرد و افزود:

  • به اندازۀ سراسر زندگیم، از دست شما خندیدم. من دیگر از شما پول نمی گیرم: آنقدر خندیدم که در خواب هم خواهم دید، در عمرم، کسی را مضحک تر از شما در امشب، ندیده ام.
  • «آرینا پروخوروونا»، با خشنودی کامل، از آنجا رفت. وضع ظاهر «کاتوف» و سخنانی را که برزبان آورده بود، صریح و آشکار بیان می کرد که این مرد که «خود را آماده می کرد که پدر شود، دیگر جز کهنه ای بیمصرف بیش نبود» هرچند که می توانست راه نزدیکتری را پیش گیرد و ببالین بیماری دیگر حاضر شود، اما مخصوصأ راهش را دور کرد تا شوهرش را از این موضوع آگاه کند.

«کاتوف» با تعجب و کمرویی گفت:

  • «ماری»، «آرینا پروخوروونا» بتو دستور داده که بلافاصله نخوابی، اما، اینطور می بینم که اجرای این دستور برای تو دشوار است. من اینجا، نزدیک پنجره میمانم و تو را مراقبت می کنم...

«کاتوف» روی یک نیم تخت کنار پنجره نشست، بقسمی که «ماری» نمی توانست او را ببیند. هنوز یکدقیقه نگذشته بود که «ماری» با لحنی تحقیرآمیز او را طلبید تا از او بخواهد که بالش اش را مرتب کند. او به مرتب کردن بالش پرداخت. «ماری» خشمگین بود و به دیوار نگاه می کرد.

  • نه اینطور، آه! نه اینطور! چقدر ناشی هستی!

«کاتوف» باز آن را مرتب کرد. «ماری» در حالیکه می کوشید به «کاتوف» نگاه نکند، ناگهان با خشونت گفت:

  • بیائید اینجا!..

«کاتوف» یکه خورد، اما بسوی او خم شد.

  • بازهم... نه اینطور... نزدیکتر و ناگهان بازوی چپ را بگردنش حمایل کرد و او را دفعة بسوی خود کشانید و «کاتوف» یک بوسۀ مهرآمیز و سوزان بر پیشانی خود حس کرد.
  • «ماری»!...

لبهای «ماری» می لرزید، می کوشید برخود تسلط یابد، اما ناگهان نیم خیز شد، چشمانش درخشید و از دهانش پرید:

  • «نیکلای استاوروگین» یک آدم رذل است!

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب تسخیرشدگان، انتشارات آسیا
  • تاریخ: جمعه 12 مهر 1398 - 15:29
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 756

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

2 جایزه 500 هزار تومانی 

10جایزه 100 هزار تومانی

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 6033
  • بازدید دیروز: 8059
  • بازدید کل: 12786827