Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

تسخیرشدگان - قسمت بیست و چهارم

تسخیرشدگان - قسمت بیست و چهارم

نوشته:داستایوسکی
ترجمه:دکترعلی اصغرخبرزاده

خلاصه، نمیتوانم این داستان را چنانکه باید و شاید نقل کنم، اما میتوانم بگویم بیهوده گویی هایی بود از این قبیل و بالاخره «افکارمترقی و روشن بین» ما به این مضمون پردازی و لفاظی چگونه می توانستند توجه و علاقه نشان دهند! یک فیلسوف بزرگ، یک دانشمند مشهور، یک مخترع، یک کارگر، یک شهید، همۀ کسانی که «از پای در آمده و رسالتی انجام داده اند» در نظرنویسندۀ نابغۀ آشپزی بیش نبودند! او ارباب بود و آنان کمربسته بسراغش می شتافتند تا او امرش را اجرا کنند. این نکته درست است که او همه چیزروسیه را بباد تمسخرمی گرفت و از اعلام درماندگی و ورشکستگی کامل کشورما در برابر افکار قوی اروپا، بی اندازه لذت میبرد؛ اما به خودش، یک لحظه بیندیشید! او برتمام این مغزهای پرقدرت، سبقت جسته است و فقط از آنها این فایده را برگرفته که توانسته است این کلمات و الفاظ را ردیف کند و به آفرینش مضمون بپردازد. او فکر و عقیدۀ دیگری را اقتباس می کند و نقطۀ مقابل و ضدش را بر آن می افزاید و آنگاه مضمون آماده می گردد: جنایت وجود دارد، جنایت وجود ندارد، حقیقت وجود ندارد، عدل وداد وجود ندارد: کفر و زندقه، عقاید داروین، ناقوس های مسکو ... اما افسوس! او دیگر به ناقوس های مسکو ایمان ندارد؛ به روم، به تاج افتخار ... اما او دیگر حتی به روم ایمان ندارد ...

دستخوش مالیخولیای «بایرون»Byron و ادا و شکلک «هن»Heine شده بود و چیزی از «پچورین Petchorine » عاریت گرفته و همچنان به پیش میرفت! «وبا این وجود، مدح و ثنای خود را برمن نثار کنید، می دانید چقدر بآن اشتیاق دارم ... از ادبیات دست برداشتن، یک شوخی و مزاح بیش نیست؛ صبر داشته باشید، بازهم سیصد باردرد سرشما را فراهم می آورم؛ از خواندن نوشته های من کسل و خسته خواهید شد!»

مسلمأ، هنگامی که خطابه اش بپایان رسید، حوادثی اتفاق افتاد. این نکته ناگوار بود که او این اغتشاش را باعث شد: مدتی می گذشت که صدای عطسه و سرفه و پا برزمین کوفتن بگوش میرسید، خلاصه همان وقایعی اتفاق افتاد که بهنگام سخنرانی هرگاه بیش از بیست دقیقه شنوندگان خود را عذاب میداد، اتفاق می افتاد. اما نویسندۀ شهیر گویی که چیزی درک نمی کرد. بی اینکه به مردم توجه کند، همچنان زبانش در دهان می چرخید: تا آنجا که مردم به تعجب و حیرت دچارشدند. ناگهان در ردیف آخر صدایی منفرد و تنها، اما پر طنین بگوش رسید:

پروردگارا چقدر مزخرف است!

این جمله از دهان این شخص پریده بود و من اطمینان دارم که قصد اخلال و تظاهر نداشت: حس میشد که او فقط خسته شده بود وبس. اما آقای «کارمازینوف» سکوت کرد، لبخندی تمسخر آمیز بر لبانش نقش بست و به مردم نگریست و همچون عالیجنابی که باو توهین شده باشد، از ته حلق گفت:

خانم ها، آقایان، فکرمی کنم که خسته شده اید؟

او اشتباه کرد که ابتدا آغاز سخن نمود: زیرا با این پاسخ گویی خویش، به همۀ اراذل و اوباش اجازه میداد که سخن بگویند ؛ حال آنکه اگر دم در می کشید ،مردم فقط گاه بگاه نکته ای می گفتند و بس همه چیز بدون حادثه پایان مییافت. شاید انتظار داشت که مردم در جواب سوألش او را تشویق و تحسین کنند؛ اما چنین واقعه ای اتفاق نیافتاد. برعکس، همه وحشتزده بودند، و خاموش شدند و در سکوت انتظار می کشیدند. صدایی خشمگین و اندکی حزن آلود بگوش رسید.

شما هرگز«آنکوس مارتیوس» را ندیده اید! فقط خیالبافیست!

بیدرنگ صدایی دیگر جواب داد:

صحیح است! امروز، بازگشت ارواح، دیگر وجود ندارند! علوم طبیعی پیشرفت کرده! بآن مراجعه کنید!

«کارمازینوف» با تعجب گفت:

آقایان، من انتظار نداشتم چنین اعتراضاتی را بشنوم .

نویسنده شهیر، در «کازلسرو» کاملا خوی و عادات مردم کشورش را از یاد برده است .

دخترکی ناگهان با جوش و خروش گفت:

در عصر ما، شرم آوراست که ادعا کنیم دنیا را سه ماهی درشت نگاهداشته است. شما، «کارمازینوف» نتوانسته اید به دخمه ها قدم بگذارید و زاهدی را ملاقات کنید! و اکنون دیگر مسأله زاهد بکلی از یاد رفته و کهنه شده است .

خانم ها، آقایان، خشونت اعتراضات شما بیشتر مرا متعجب می کند!

وانگهی ... شما حق دارید. هیچکس بیش از من به حقیقت و واقعیت امور توجه ندارد و بآن احترام نمی گذارد .

او همچنان لبخند تمسخرآمیزش را برلب داشت، اما باطنأ متزلزل و مشوش بود. از چهره اش خوانده میشد: «آنچنان نیستم که می اندیشید ... من هم مثل شمایم ... فقط مدح و ثنا نثارم کنید، مدح و ثنای بسیار، زیرا آنرا بسیار دوست دارم ...» بالاخره با آزردگی خاطر فراوان، فریاد کشید:

آقایان، می بینم که منظومۀ ناچیزام را چنانکه باید درک نکرده اید ؛ خود من هم ناراحت ام ...

احمقی که محتملا مست بود .فریاد کشید:

-کلاغی را نشانه گرفته و گاوی بدست آورده است ...

«کارمازینوف» حتی نمیبایست باو توجه می کرد و بگفته اش وقعی می گذاشت .صدای خنده های اهانت بار شنیده شد .

  • شما از گاو حرف زدید .(صدایش بیش از بیش گوشخراش شده بود .) در مورد گاوها و کلاغ ها، میخواستم سخن نگویم. من بمردم ،هرچه میخواهید باشند، بیش اندازه احترام می گذارم و بخود اجازه نمیدهم مقایسه ای بمیان آورم ...
  • حتی ساده ترین و بی ضررترین مقایسه ها را ... اما فکر میکردم ...
  • کسی از ردیف آخر فریاد کشید:
  • شما، آقا پس بگوئید که زیاده روی کرده اید ...
  • اما گمان میبردم، در این هنگام که قلمرو ادبیات را ترک و با مردم وداع می کنم، دست کم بسخنانم توجه میشود ...
  • بالاخره چند تن جسور از ردیف های نخستین گفتند:
  • نه ،نه، ما میخواهیم سخنان شما را بشنویم!
  • صدای چند زن که محسور و مجذوب شده بودند ،برخاست:
  • بخوانید! بخوانید!خانم مارشال آغاز سخن کرد:ناگهان از ته سالن، صدای پر نشاط و هیجان مردی جوان بگوش رسید:
  • «کارمازینوف»، باور کنید که همۀ مردم افتخار می کنند که بسخنان شما گوش فرا دهند ...
  • تحسین و تشویق آغاز شد، اما انگشت شمار بود و گه گاه ...
  • آقای «کارمازینوف»!
  • صدای آموزگاری بود جوان که در مدارس بخش شهر تدریس می کرد، او بسیار خوش رفتار و ساکت و موقر بود و بتازگی بشهر ما قدم گذاشته بود. او حتی از جایش برخاسته بود .
  • آقای «کارمازینوف» اگر روزی، روزگاری سعادت آنرا بیآبم که مانند شما، همچنانکه توصیف کرده اید. به کسی عشق بورزم، هیچگاه از آن در مقاله ای که در برابر مردم میخوانم، سخن بمیان نمیآورم.
  • او حتی سرخ شده بود. «کارمازینوف»فریاد کشید:
  • خانم ها، آقایان، سخنان من بپایان رسید. تقاضا می کنم به نتیجۀ آن توجه کنید و از حضورتان مرخص می شوم. اما اجازه بدهید این شش خط پایان آن را برایتان قرائت کنم .
  • بی اینکه بنشیند ،دنبالۀ نوشته هایش را بیدرنگ شروع کرد بخواندن:
  • بله، خوانندۀ عزیز، خداحافظ، خداحافظ خوانندۀ عزیز ؛ من حتی اصرار نمی ورزم که دوستانه یکدیگر را ترک کنیم. چرا نگران باشم؟ تو حتی می توانی، هر لحظه که خوش داشتی، بمن ناسزا بگویی. اما بهتر است آنست که ما را همیشه از یاد ببری. و اگر روزگاری، شما ای خوانندگان، لطف خود را شامل حال من کنید و بزانو در آئید و با گریه وزاری التماس نمائید: «کارمازینوف» قلم بدست بگیر و همچنان بنویس، برای وطن، برای نسل آینده برای کسب افتخار بنویس، دراین صورت هم مسلمأ از شما تشکر می کنم و پاسخ میدهم: «نه، هموطنان عزیز، دیگر بس است، متشکرام. هنگام جدایی فرا رسیده، متشکرام ،متشکرام، متشکرام!»
  • «کارمازینوف» با وقار و تبختر به جمع سلام داد چهرۀ بر افروخته بجانب راهرو رفت .
  • هیچکس بزانو در نمیآید! چه خواب و خیالی!
  • چه خودخواه!
  • دیگری که باهوش تر بود، گفتۀ او را چنین اصلاح کرد:
  • شوخی و مطایبه است .
  • آه ،نه، آنرا بشوخی حمل نکنید .
  • اما، آقا، این سخنان خیلی گستاخانه و وقاحت آمیز بود
  • شکر خدا را که تمام شد...
  • آیا کسالت بار بود؟ «کارمازینوف» با لبخندی ظریف و اندکی تمسخر آلود گفت:
  • تمام این اعتراضات احمقانه که از ردیف های آخر بگوش میرسید ( وانگهی تنها از ردیف های آخر نبود )، در فریاد تحسین نیمی دیگر از حاضران گم میشد .آنها بیاد «کارمازینوف» افتادند. چند زن که «یولیامیخا ئیلوونا» و خانم مارشال در رأس آنان بودند، کنار میز خطابه گرد آمدند. یک تاج افتخار با شکوه از برگ درخت غار که تاجی از گل های سرخ طبیعی آنرا در بر گرفته و بربالش مخمل سفید نهاده شده بود، در دست «یولیا میخائیلوونا» پدیدار شد .
  • تاج افتخار! مسلمأ، مرا متأثر می کند و این تاج را که قبلا آماده شده و هنوز پژمرده نگردیده، با سپاس و تشکر می پذیرم ؛ خانم ها، بشما اطمینان میدهم که من ناگهان واقع بین شده ام .همان طلبه ای که در جلسۀ خانۀ «ویرگینسکی» شرکت کرده بود، فریاد کشید:
  • آنچنانکه گمان می کنم این شاخه های درخت غار بیشتر بکار یک آشپزمجرب میآید نه بکار من .
  • بله، بیشتر بکار یک آشپز میآید ...صدایی دیگر که رسا تربود و سماجتی در آن نهفته، برخاست:
  • نظم جلسه اندکی بهم خورده بود. چند ردیف از جا برخاسته بودند تا مراسم تقدیم تاج افتخار را ببیند .
  • من حالا باز هم سه روبل بیشتر می دهم تا یک آشپز خوب بدست آورم .
  • من هم .
  • من هم .
  • حقیقت دارد که اینجا آبدارخانه وجود ندارد؟
  • آقایان، ما را گول زده اند!...با این وصف، من فرصت یافتم و با شتاب خود را به راهرو رسانیدم تا باو بگویم که بعقیدۀ من شکست اش حتمی است و بهتر آنست که خود را نشان ندهد و مثلا ببهانۀ بیماری اسهال بخانه برگردد؛ نواری که بسته بودم بمن اجازه نمیداد که او را بخانه برسانم. در این هنگام، او بجانب میز خطابه میرفت. ایستاد و با نگاهی پر تبختر و غرور آمیز، سرا پایم را ورانداز کرد .
  • با این وجود باید اعتراف کرد که همۀ این آقایان زرنگ گویی که هنوز از مقامات دولتی و مخصوصأ از رئیس شهربانی که در سالن بود، ترس و واهمه داشتند. ده دقیقه گذشت تا مردم دوباره بجای خود نشستند، اما نظم و ترتیب کاملا برقرار نشد. و در این هنگامه و آشوب بود که «استیان تروفی موویچ» ما قدم بمیدان گذاشت.
  • آقا، چرا باید از من چنین پستی و رذالتی را انتظار داشته باشید!
  • من از او جدا شدم. مانند روز برایم روشن بود که با افتضاح روبرو خواهد شد. هنگامی که من در راهرو غمگین ایستاده بودم، دوباره شبح معلم را که میبایست پس از «استپان تروفی موویچ» پشت میز خطابه قرارمی گرفت، دیدم که همچنان دستهایش را بالا میبرد و پائین میآورد. او همچنان در طول وعرض راهرو قدم میزد و در افکار دور و درازی غوطه ور بود و با لبخندی شرارت بار و پیروزمند، چیزی را زیر لب زمزمه می کرد. نمیدانم چه ضرورتی مرا وادار کرد که باو نزدیک شوم .باو گفتم:

  • میدانید ،تجربه ثابت کرده است که اگر سخنران، مردم را بیش از بیست دقیقه معطل کند، دیگر بسخنان او گوش نخواهند داد. هر اندازه سخنران مشهور و معروف باشد، نمیتواند نیمساعت شنوندگان را سرگرم دارد ...او ناگهان ایستاد و به علت این اهانت سراپایش مرتعش شد. خود خواهی فزون از اندازه برچهره اش نقش بست از کنار من گذشت و با لحن حقارت بار و با لکنت گفت:
  • نگران نباشید!...
  • در این لحظه صدای «استپان تروفی موویچ» بگوش رسید. من با شتاب خود را به سالن رسانیدم و اندیشیدم:
  • آه مرده شور همه تان را ببرد!
  • هنوز نظم و ترتیب برقرار نشده که «استپان تروفی موویچ» در صندلی جای گرفته بود. ردیف های نخست محتملا با نگاه های احمقانه از او اسقبال کردند (این زمانهای اخیر، او محبوبیت و حتی احترام اعضاء باشگاه را از دست داده بود )

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب تسخیرشدگان، انتشارات آسیا
  • تاریخ: شنبه 16 شهریور 1398 - 05:19
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 639

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

2 جایزه 500 هزار تومانی 

10جایزه 100 هزار تومانی

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 4643
  • بازدید دیروز: 9634
  • بازدید کل: 12566867