Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

تسخیرشدگان - قسمت بیست و سوم

تسخیرشدگان - قسمت بیست  و سوم

نوشته:داستایوسکی
ترجمه:دکترعلی اصغرخبرزاده

اما میبایست بسخنان «کارمازینوف» گوش فرا میدادم. هنگامی که آخرین بار به حاشیۀ سالن نگریستم، تعدادی بیشمار بیگانگان را دیدم، حتی زنان را که جابجا می شدند و می رفتند و می آمدند. این حاشیه، فضائی باریک بود که پرده ای ضخیم آنرا از سالن جدا می کرد و راهروئی آنرا باتاق های دیگر می پیوست. در این حاشیه بود که سخنرانان ما نوبتشان را انتظار می کشیدند. اما در این لحظۀ مخصوصأ از رفتار سخنرانی بیدرنگ پس از«استپان تروفی موویچ» میبایست پشت میز خطابه قرار می گرفت، بسیار تعجب کردم. او هم معلم مانند بود ( حتی اکنون هم، درست نمیدانم که او که بود )، که در یک دانشگاه، پس از اغتشاش دانشجویان، شغلش را رها کرده بود و آشکار نبود که بچه دلیل آمده بود تا چند روز در شهرما بسر برد. به «یولیا میخائیلوونا» معرفی و توصیه اش کرده بودند و او هم با مهربانی پذیرفته بودش. اکنون بیاد میآورم که او فقط در یک شب نشینی خانۀ «یولیا میخائیلوونا» شرکت کرده بود و تمام مدت مهر سکوت بر لب زده و به همۀ شوخی ها و بذله گویی های اطرافیان «یولیا میخائیلوونا» با لبخندی مشکوک و پرمعنی جواب داده بود و بعلت رفتار غرور آمیز و زود رنجش که از همه می هراسید، خاطره ای ناخوش آیند در حاضران بجا گذاشته بود. «یولیامیخائیلوونا» باو دستور داده بود تا درجشن چیزی بخواند. اکنون، در طول و عرض حاشیه قدیم میز دو مانند «استپان تروفی موویچ»زیر لب زمزمه می کرد: اما او به زمین نگاه می کرد و نه بآینه. او تمرین لبخند نمی کرد: گاه به گاه ریشخندی شرارت بار برلبانش نقش می بست. او کوتاه بود و طاس و تقریبأ چهل ساله مینمود و یک ریش بزی خاکستری رنگ داشت؛ با ظرافت و وقار لباس پوشیده بود.اما نکته جالب اینجا بود بهنگامی که عقب گرد می کرد مشت راستش را بلند مینمود و بالای سرش تکان میداد و سپس باشتاب پائین میآورد گوئی که حریف خیالی خود را از پای درآورد. هر لحظه این حرکت را تکرارمیکرد. من ترسیدم، آنگاه با شتاب به سالن رفتم تا بسخنان «کارمازینوف» گوش دهم .

دوباره، چیزی شوم در فضای سالن موج میزد. قبلأ اعتراف می کنم که من در برابرعظمت یک نابغه سر تعظیم فرود میآورم. اما چرا همۀ این آقایان، در پایان راه افتخارآمیزشان، بی کم و کاست همچون بی سروپایی ناچیز، رفتارمی کنند؟ ما چه باید بکنیم که شما «کارمازینوف» هستید و با جلال و جبروت به مردم معرفی می شوید؟ وانگهی به جمعی چون جمع ما میتوان گفت که بیحرکت بنشینید و یکساعت تمام به مقاله ای گوش دهید؟ فرض کنیم که چنین نابغۀ دلخواهی وجود داشته باشد، اما بهنگام یک سخنرانی دربارۀ یک موضوع ساده ادبی آنهم در برابر جمعی کثیر، امکان ندارد بتواند بیش از بیست دقیقه، دقت شنوندگان را بدون دردسربخود جلب کند. درست است که ورود نابغۀ بزرگ به صحنه، با احترامی اغراق آمیز استقبال شد. حتی عبوس ترین مردان باو روی خوش نشان دادند و کنجکاو شدند. زنان حتی مجذوب و شیفته اش گردیدند. با این وجود تحسین و تشویق ها کوتاه بود و اندکی آشفته و بی نظم. در عوض، ردیف های آخر تا لحظه ای که «کارمازینوف» لب بسخن گشود، ساکت و آرام نشسته بودند؛ و حتی اگریک سوءتفاهم ناچیز پیش نیامده بود، در این لحظه هم حادثه ای اتفاق نمی افتاد.

قبلأ بمناسبت از صدایش که گوشخراش بود و صدای زنان را بیاد می آوردم و هم چنین مانند نجبا از ته حلق سخن گفتنش، صحبت داشته ام! هنوز چند کلمه ادا نکرده بود که کسی جسارت ورزید و ناگهان خندید. محتملأ، او مردکی بود بیشعور و دلقک که هرگز به مجامع بزرگان راه نیافته بود وبا این وجود، هیچگونه تظاهری اتفاق نیفتاد. بلکه برعکس، فریادهای «هیس!» بگوش رسید و مردک بیشعور ناچارشد دم درکشد. اما در این هنگام آقای «کارمازینوف» ناز و عشوه و ادا و اطوار خویش را آغاز کرد. اعلام داشت که اولا او «نمیخواست بهیچ قیمتی نوشته خود را بخواند» ( آیا ضرورت داشت که چنین نکته ای را تذکر دهد ). او گفت، «مطالبی وجود دارد که مستقیمأ از قلب بر میخیزد و به بیان در نمی آید، بقسمی که مطالبی وجود دارد که مستقیمأ از قلب برمیخیزد و به بیان در نمیآید بقسمی که نمیتوان از این مسایل جسارت آمیز و خلاف مقدسات، در برابر جمع پرده برداشت.»

( در این صورت، چرا این مطالب رافراهم آورده ای ؟) «اما بالاخره تسلیم شده و تصمیم گرفته است که این مطالب را فراهم آورد، و چون او، برای همیشه قلمرو ادبیات را ترک می کند و قسم یاد کرده است که دیگر دست به قلم نبرد، بنابراین راضی شده است که این آخرین اثرخود را بوجود آورد. هر چند که او سوگند یاد کرده است که هرگزمطلبی را در برابرجمع نخواند، با این وجود راضی شده که این آخرین اثر خود را بخواند، و، و...» سخنانی از این نوع .

اما این سخنان اهمیت نداشت. همه با این گونه مقدمه چینی نویسندگان آشنا بودند. اگرشنوندگانی را که چندان فهم و شعور نداشتند و هم چنین ردیف های آخر را که پی بهانه می گشتند تا نظم را برهم زنند، در نظر آوریم، آنگاه ذکر این مطالب مهم جلوه خواهد کرد. آیا بهتر نبود که یک قصۀ کوچک، یک داستان کوتاه خوانده میشد، از همان گونه داستانها که قبلأ می نوشت، یعنی داستانهایی که در آن صنعت و هنر بکار رفته و گاهی هم مختصر فکر و اندیشه در آن گنجانیده شده باشد؟ چنین نوشته ای میتوانست او را از مهلکه برهاند! اما آنچه را که اکنون او میخواهد جز این بود! منظومه ای بود که بما تقدیم میشد. پروردگارا! چه مسایلی در آن بیان میشد! من با جرأت تأیید می کنم که حتی مردم پایتخت با شنیدن آن باغماء و بیهوشی دچار می شدند؛ حال قیاس گیرید که مردم شهرها چه حالی داشتند؟ دو تکه کاغذ تا خورده را در نظر آورید که از بیهوده گویی های متکلفانه و بحد کمال بیفایده، انباشته شده باشد. علاوه بر آن، این آقا نوشته خود را با تفرعن و غروری حزن آلوده قرائت میکرد، گویی که برشنوندگان منت میگذارد. با این وصف مردم شهر ما حق داشتند که برنجند، موضوع نوشته چه بود؟... کی قادر بود که موضوع آن را درک کند؟ گزارشی بود دربارۀ خاطراتی گنگ و مبهم. آنهم چه خاطراتی وچه توصیفاتی؟ بهنگام ایراد نیمی از خطابه، مردم ایالت ما بیهوده چین به پیشانی انداخته بودند تا آن را درک کنند؛ نوشته همچنان نامفهوم بود، بقسمی که بنیمۀ دوم آن فقط برای رعایت ادب و نزاکت گوش فرا دادند. درست است که در آن از عشق، فراوان سخن گفته شده بود، از عشق نابغۀ ما به شخصی نا معلوم، اما اقرار می کنم که این امر فقط موجب شد که شنوندگان ما ناراحت و تنگ حوصله شوند. بعقیدۀ من، خاطرۀ نخستین بوسه کاملأ با جسم و اندام نویسندۀ شهیر که چاق وریزه بود، مغایرت داشت. مخصوصأ این نکته تأسف آوربود که که بوسه ها با بوسه هایی که مردم فانی با آن آشنا بودند، اختلاف داشت. گل های طاووسی زمینه وآرایش داستان را بوجود می آورد (نمیدانم گل های طاووسی بود یا گیاهی دیگر که برای شناسایی آن میبایست به کتاب گیاه شناسی رجوع میشد)؛ آسمان بنفش رنگ بود؛ هیچکس تا کنون هرگز چنین رنگی ندید بود؛ باین معنا که همۀ مردم آنرا دیده، اما بآن توجه نداشته اند، حال آنکه «من بآن پی برده ام و برای شما احمق ها آنرا همچون یک امر کاملأ عادی، توصیف می کنم». درختی که در سایۀ آن، عاشق و معشوق خزیده اند، میبایست مطلقأ نارنجی رنگ میبود. داستان در یک گوشۀ آلمان اتفاق می افتد. ناگهان، عا شق و معشوق، درشب یک پیکار، پمپه pom pee یا کاسیوس Cassius را می بینند و «شادی و شگفتی پشت ما را برهم می لرزاند» صدای گریه و زاری یک پری دریا که در بوته ها پنهان شده، بگوش میرسد. در یک گوشۀ نیستان، گلوک Gluck ، ویولون مینوازد. قطعه ای را که می نوازد« درهمۀ نامه ها» نامیده میشود، اما هیچکس اسم آنرا نشنیده است. ناچار باید به کتاب لغت موسیقی رجوع شود، با این وجود، مه ای برمیخیزد، چنان غلیظ وانبوه است که به هزاران بالش بیشتر شباهت دارد تا به یک مه واقعی و ناگهان همه چیز محو و نابود میشود: نویسندۀ نابغه دفعة بخود می آید و می بیند که دارد درزمستان یخبندان از «ولگا»می گذرد. دو صفحه ونیم به توصیف این عبور می پردازد تا اینکه یخ شکاف بر میدارد. نابغه غرق میشود، حقیقة باور می کنید؟ آنرا به هیچ می گیرد و اهمیت نمیدهد. فقط این حادثه باین علت اتفاق می افتد که او بهنگام لغزیدن، یک تکه کوچک یخ را که با ندازه نخود و پاک و شفاف همچون «قطرۀ اشک یخزده» است ببیند. ودر این جاست که ناگهان مشاهده می کند که تمام آلمان یا بهتر بگوئیم، آسمان ژرمن در آن منعکس شده است و تلألو آن همان قطره اشکی را بیاد او می آورد که، «تو بخاطر می آوری برگونه ات لغزید ؛ بهنگامی که ما در سایۀ درخت زمردین نشسته بودیم و تو شادان گفتی که: جنایت وجود ندارد!» «بله، من با دیدگان اشک آ لود بتو پاسخ دادم که اگر این چنین است، عدل و داد هم وجود ندارد!» «ما هق هق گریستیم و همیشه از هم جدا شدیم.» زن بکنار دریا رهسپار میشود و مرد در برابر یک دخمه می خزد. او سه سال تمام در زیر برج سوخارف Soukharev به پائین می خزد و ناگهان در دل زمین غاری می یابد .در آنجا فانوسی روشن است و در برابر آن زاهدی نماز می گزارد. نویسندۀ نابغۀ ما به پنجرۀ مشبک آن تکیه می کند. ناگهان صدای آهی ممتد بگوشش میرسد. فکر می کنید که زاهد آه بر کشیده است؟ این زاهد شما برای ما اهمیت ندارد! ابدأ! این آه، ناگهان نخستین آه آن زن را در سی و هفت سال پیش بیاد ما می آورد، بهنگامی که «تو بخاطر می آوری که در آلمان در سایۀ درخت عقیقین نشسته بودیم و تو بمن گفتی: چرا عشق بورزیم؟ بنگر، گردا گرد ما، گیاه و خوار Vokhra روئیده است و من عشق می ورزم .اما هنگامی که دیگر این گیاه وجود نداشته باشد، من ازعشق ورزیدن دست می کشم.» دوباره مه برمیخیزد، «هوفمان» پدیدار میشود، یک پری دریا چند آهنگ از«شوپن» زمزمه می کند و ناگهان مه پشت بام های روم را فرا میگیرد و «آنکوس مارتیوس»Ancus Martius  را که تاج افتخار برسردارد در خود فرو میبرد.» شادی و شگفتی پشت ما را برهم میلرزاند و ما همیشه از یکدیگر جدا می شویم»... و، و ...

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: منبع: کتاب تسخیرشدگان، انتشارات آسیا
  • تاریخ: جمعه 15 شهریور 1398 - 05:16
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 659

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

2 جایزه 500 هزار تومانی 

10جایزه 100 هزار تومانی

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 4638
  • بازدید دیروز: 9634
  • بازدید کل: 12566862