Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

تسخیرشدگان- قسمت سیزدهم

تسخیرشدگان- قسمت سیزدهم

نوشته:داستایوسکی
ترجمه:دکترعلی اصغرخبرزاده

  • «کیریلوف»، بنظرم میآمد که شما خوشبخت اید؟
  • بله، بسیار خوشبخت.
 

لحن کلامش بسیار آرام بود. گویی پیش پا افتاده را ادا کرده است.

  • اما چندی پیش بود که شما ناراضی بودید! از دست «لیپوتین» خشمگین بودید.
  • هوم..، حالا، دیگر خشمگین نیستم. آنوقت، نمیدانستم که خوشبخت بودم. یک برگ را دیده اید. برگ که از درختی افتاده باشد؟...
  • بله، دیده ام...
  • من برگ زردی را دیده ام که اندکی سبزی داشت و کناره هایش پوسیده بود. آن برگ دستخوش هر بادی بود. هنگامی که بیش از ده سال نداشتم، دوست داشتم که هنگام زمستان چشمهایم را ببندم. باین امید که برگی سبز و شاداب و تر و تازه و خورشیدی را که می درخشد، بچنگ آورم... دوباره چشمها را می گشودم و چنان این تجسم زیبا بود که نمیخواستم باور کنم که برگ زرد وجود دارد! دوباره چشمها را می بستم...
  • چه می گوئید؟ با رمز و کنایه حرف میزنید؟
  • نه... برای چه؟ این یک رمز و کنایه نبود... فقط داستان یک برگ بود یک برگ تنها... آن برگ بسیار خوب بود! همه چیز خوبست!
  • همه چیز؟
  • همه چیز! انسان بدبخت است، چون که نمیداند که خوشبخت است: تنها باین علت و بس. اساس مطلب همین است، همین! کسی که باین نکته پی ببرد بیدرنگ، خوشیخت خواهد شد! این عروس پیر زن خواهد مرد و کودک خواهد زیست! همه چیز خیر و صلاح است. این نکته را برحسب تصادف فهمیده ام.
  • و آن کسی که از گرسنگی میمیرد؟ و آن کس که دامن دختر بچه ای را لکه دار می کند؟ اینها همه خیر و خوبی است؟
  • بسیار خوب! و آن کس که سر مهاجم و متجاوز را می کوبد، خوبست؛ و آن کس که سرش را نمی کوبد، او هم خوبست! همه چیز خیر و خوبی است، همه چیز. آنان که این نکته را می دانند، خوشبخت اند. اگر انسان می دانست که خوشبخت است، خوشبخت می شد. تا زمانی که به خوشبختی خود پی نبرده، خوشیخت نیست! همه چیز در این اندیشه نهفته است: هیچ چیز بیرون از آن نیست.
  • کی پی بردید که تا این حد خوشبخت اید؟
  • سه شنبۀ هفتۀ گذشته... نه، چهارشنبه؛ هنگام شب بود...
  • در چه موردی بود؟
  • بیاد ندارم! موردی نداشت! توی اتاقم قدم میزدم... در اینحال بود. ساعت ام را از کار انداختم. ساعت، دو و سی و هفت دقیقه بود.
  • برای اینکه بهتر نشان دهید و اثبات کنید که زمان میبایست بایستد؟

«کیریلوف» جواب نداد. ناگهان بسخن ادامه داد:

  • انسانها شرور و موذی اند، زیرا نمیدانند که خوب اند. هنگامی که باین نکته پی ببرند، دیگر به دختر بچه تجاوز نمیشود. باید این نکته را بفهمند و آنگاه همگی خوب می شوند. همه، تا نفر آخر!
  • شما باین نکته پی بردید. پس خوب اید؟
  • من خوب ام!

«استاوروگین» اندوهناک، گفت:

  • خوب، بگذریم، قبول دارم.
  • آنکس که به انسان بیآموزد همگی خوب اند، آفرینش را تمام و کامل خواهد کرد.
  • آنکس که این نکته را می خواست بانسان بفهماند، او را به صلیب کشیدند!
  • او بر می گردد! و او را «خدایی که انسان شده» می نامند!
  • یا «انسانی که خدا شده»؟
  • «خدایی که انسان شده» اختلاف در همین است!
  • شما آن شمع را روشن کرده اید؟
  • بله، خودم آنرا روشن کرده ام.
  • پس ایمان دارید؟
  • پیرزن دوست دارد که آن روشن باشد... امروز فرصت نیافت روشنش کند.
  • و شما؟ هنوز هم دعا و نماز نمی خوانید؟
  • من همه چیز را ستایش می کنم. آنجا را نگاه کنید، عنکبوتی بدیوار میدود؛ او را می نگرم و چون می دود ستایش اش می کنم.

دوباره چشمانش درخشید. همچنان با نگاهی جدی و سخت به چشمان «استاوروگین» خیره شده بود. «استاوروگین» با حالتی درهم و تحقیر آمیز مراقب اش بود، اما در نگاهش هیچگونه آثار و علائم تمسخر دیده نمیشد. کلاهش را برداشت و برخاست و گفت:

  • شرط می بندم، هنگامی که بار دیگر باینجا بیآیم، شما بخدا ایمان آورده باشید. «کیریلوف» هم برخاست:
  • بچه دلیل؟
  • اگر پی برده بودید که بخدا ایمان دارید، باو ایمان داشتید، اما چون هنوز این نکته را نفهمیده اید باو ایمان ندارید.
  • این، همان نیست که من گفتم؛ اندیشۀ مرا در هم ریختند، اینهم یکنوع شوخی مردم این دنیاست. «استاوروگین»، نقشی را که در زندگی من بازی کرده اید، بیاد بیآورید.
  • بامید دیدار، «کیریلوف».
  • یک شب باینجا بیائید، کی باز می گردید؟
  • کارهایی را که باید فردا انجام دهیم، فراموش نکنید.
  • آه، بله! داشتم فراموش می کردم. آسوده باشید، بموقع بیدار میشوم: ساعت نه! هر وقت دلم بخواهد، میتوانم بیدار شوم؛ میخوابم و بخود می گویم: ساعت هفت و درست سر ساعت هفت بیدار میشوم؛ می گویم: ساعت ده، سر ساعت ده بیدار می شوم.
  • عادات جالبی دارید!

«نیکلای وسولودوویچ»، چهرۀ رنگ پریدۀ او را نگریست.

  • میروم دررا باز کنم.
  • زحمت نکشید.«کاتوف» در را باز می کند.
  • آه! «کاتوف»! بسیار خوب! بامید دیدار.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب تسخیرشدگان، انتشارات آسیا
  • تاریخ: دوشنبه 14 مرداد 1398 - 09:57
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 514

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

2 جایزه 500 هزار تومانی 

10جایزه 100 هزار تومانی

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 1147
  • بازدید دیروز: 15014
  • بازدید کل: 12337815