Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

تسخیرشدگان- قسمت چهارم

تسخیرشدگان- قسمت چهارم

نوشته:داستایوسکی
ترجمه:دکترعلی اصغرخبرزاده

ساعت هشت شب اورا درخانه اش یافتم. با تعجب بسیاردیدم که تنها نیست. «آلکسی نی لیچ» و شخصی بنام «شیگالف»Chigalev  ، برادرخانم «ویرگیسنکی» که درست نمی شناختمش، نزد او بودند.

«شیگالف» دو ماه بود که در شهرما بسرمیبرد. درست نمیدانستم که ازکجا آمده بود. تنها چیزی را که از او میدانستم این بود که در یک مجلۀ مترقی پایتخت، مقاله ای انتشار داده است. «ویرگینسکی» روزی او را در خیابان بمن معرفی کرده بود. هرگزمردی را چنین درهم و غمگین و ترشرو ندیده بودم. همیشه مانند این بود که در انتظار پایان دنیاست، نه اینکه در یک زمان بسیار دور، چنانکه پیغمبران از آن خبرداده اند، بلکه هم اکنون، بیدرنگ، مثلا پس فردا ساعت یازده و بیست و پنج دقیقۀ صبح. وانگهی، حتی دو کلمه با هم صحبت نکرده بودیم و مانند دو توطئه گرفقط دست یکدیگررا فشرده بودیم. مخصوصأ از بزرگی گوشهایش تعجب کرده بودم، گوشهائی داشت دراز و کلفت که هرکدام بسمتی کشیده شده بود. او تنبل و پخمه بود.

اگر«لیپوتین» روزی بفکرمیافتاد که بنا بدستور«فوریه» یک اجتماع اشتراکی دریک گوشۀ ایالت ما تشکیل دهد، بنظرمیآمد که «شیگالف» روز و ساعتی را که این آرزو تحقق مییابد، ازپیش میداد. او اثری حزن آلود درمن گذاشته بود. چون میدانستم «کاتوف» کسی را نمی پذیرد، ازدیداراو درآنجا بسیارتعجب کردم.

صدای حرف آنان تا پلکان میآمد. هرسه با صدای بلند صحبت می کردند: همینکه مرا دیدند، ساکت شدند، ایستاده گفتگو می کردند. مرا که دیدند نشستند و منهم مجبورشدم بنشینم. سکوت بسیار احمقانه ای، سه دقیقۀ تمام، برقرارشد، «شیگالف» مرا شناخت. با وجود این بی هیچ علت و دلیل چنان وانمود کرد که مرا نمی شناسد. من و «آلکسی نی لیچ»، بی اینکه دست یکدیگررا بفشریم، درسکوت سلام و علیک کردیم. بالاخره، «شیگالف» با خشونت وراندازم کرد، بیهوده امیدواربود که بیدرنگ آنجا را ترک کنم. «کاتوف» برخاست و همه از او تقلید کردند. آنها بی اینکه خداحافظی کنند، رفتند. «شیگالف» به «کاتوف» که آنها را تا دم در مشایعت می کرد، آهسته گفت:

  • یادتان باشد که شما باید بما گزارشی بدهید...

«کاتوف» درحالیکه کلون در را می انداخت، گفت:

  • من به گزارشهای شما می خندم و به هیچ کس، هیچ چیزبدهکارنیستم.

«کاتوف» با لحنی موذیانه بمن نگریست و افزود:

  • کولیکی!

«کاتوف» خشمگین بنظرمیآمد، و تعجب کردم که نخست او با من صحبت کرد. سابق، هنگامی که بدیدنش میآمدم، در گوشه ای با بد خلقی می خزید و با ترشروئی بسیارجواب میداد. می بایست مدتی می گذشت تا حالش بجا می آمد و از گفتگو لذت میبرد. هم چنین در لحظه ای که شما را مشایعت می کرد، دوباره اخمو و درهم می شد. از حالتش چنین هویدا بود که از شر یک دشمن شخصی خلاص شده است. باو گفتم:

  • دیروز، در خانۀ «آلکسی نی لیچ» چای نوشیدم. گمان می کنم که او به عقاید بیدینی و خدا ناشناسی تمایلی دارد.

«کاتوف» شمع تازه ای در شمعدان گذاشت و گفت:

  • در روسیه، مکتب بیدینی و خداشناسی از حرف و مضمون پردازی تجاوزنکرده است.
  • اینطور نیست، او یک «مضمون پرداز» نیست. حتی درست نمیتواند حرف بزند. آنوقت چطور میخواهید مضمون پردازی کند؟

«کاتوف» در گوشۀ همیشگی اش نشست و دو دستش را روی زانوهایش گذاشت و آرام گفت:

  • اینها عروسکهای مقوائی اند! همۀ این مسائل از«ضعف و بردگی فکر» آنان ناشی میشود.

یک دقیقه سکوت کرد و ادامه داد:

  • یک قسمت هم کینه و نفرت دراینکاروجود دارد. اگرروسیه حتی بطریقه و روش آنان سرو سامانی بیابد و غنی و ثروتمند گردد، آنان نخستین کسانی خواهند بود که بسیاربدبخت می شوند. انگاه، کسی را ندارند که باو کینه بورزد و رسوایش نمایند و چیزی ندارند که ریشخند و مسخره اش کنند. آنها نسبت بروسیه کینه ای دائمی و جاودانی از خود نشان میدهند. و هیچ اثر«اشکهای نامرئی از خلال خنده» شان پدیدار نیست. (وبا خشم و غضب افزود): تا کنون هرگزچیزی مجعول تراز این «اشکهای نامرئی» در روسیه گفته نشده است.

با لبخند گفتم:

  • کمی مبالغه می کنید.

«کاتوف» هم لبخند زد و گفت:

  • وشما، یک «آزادیخواه معتدل» هستید. میدانید؟ چند لحظۀ پیش که از«ضعف و بردگی فکر» صحبت کردیم، شاید احمقانه بود. وشما شاید میخواستید. بمن جواب دهید: «توئی که از یک برده بدنیا آمده ای نه من ...»
  • چه بیهوده می گوئید؟ هرگزچنین قصدی نداشتم...
  • زحمت نکشید و پوزش نخواهید، از شما نمی ترسم. من از آغازفرزند یک برده بودم، اما خودم، مانند شما، یک نوکرشدم. یک آزادیخواه روسی قبل از هر چیزی یک نوکر است و کاری جز این ندارد که کفش هر کس و ناکس را پاک کند.
  • کدام کفش؟ کنایۀ مسخره ایست!
  • کنایه نیست. گمان می کنم، می خواهید بخندید.«استپان تروفی موویچ» درست گفته است که من زیرتخته سنگی قرار گرفته ام، خرد و له شده ام اما هنوززنده ام، و مشغول دست و پا زدن بیهوده، بسیار خوب گفته است.

با شوخی گفتم:

«استپان تروفی موویچ» می گوید که شما به آلمانها تمایلی دارید؛ ما خیلی چیزها را از آلمانها گرفته ایم و در جیبمان گذاشته ایم.

  • ما از آنها 20 کپک گرفته ایم، و 100 روبل پس داده ایم!

یک دقیقه ساکت ماندیم.

  • او افکارش را از آمریکا بدست آورده است...

کی؟ کی بدست آورده؟

  • منظورم «کیریلوف» است. چهار ماه دریک «کلبۀ محقر» با هم روی زمین خوابیدیم.
  • شما آمریکا بودید؟ هرگزنگفتید...
  • مطلب گفتنی وجود ندارد. سه نفری با کشتی مهاجران بطرف ممالک متحده حرکت کردیم. آخرین یکشاهی پول خود را برای این مسافرت دادیم تا «مزۀ زندگی یک کارگرآمریکائی را بچشم و از زندگانی مردی که درآخرین پلۀ نردبان اجتماعی قرارگرفته است، تجربۀ شخصی بدست آوریم.» این بود هدف راپیمائی ما.

خندیدم و گفتم:

  • پیش یک «استثمارگر» با شغل روزنامه نگاری استخدام شدیم. ما شش روسی بودیم: دانشجو، ملاک، حتی افسرو همگی همین هدف پرشور را داشتیم. ما در آنجا زحمات جانفرسائی تحمل کردیم، عرق ریختیم، رنج بردیم. خستگی ما را از پای درآورد؛ بالاخره، من و «کیریلوف»، بیش از این نتوانستیم تحمل کنیم. بیمار شدیم و«ارباب» را ترک کردیم. ارباب در پرداخت حقوق کلاه سرمان گذاشت. بنا بقرارداد، بهریک می بایست سی دلارمیداد؛ او هشت دلاربمن و پانزده دلاربه «کیریلوف» داد؛ حتی چند بارما را کتک زده بود. پس از این واقعه بود که ما چهارماه در این کشوربیکارماندیم و درکنارهم روی زمین می خوابیدیم. او افکارش را نیشخوارمیکرد و منهم افکارم را.
  • «ارباب» شما را میزد؟ این امردر آمریکا اتفاق میافتاد؟ شما حتمأ خیلی بد خلقی و بد رفتاری می کردید!
  • ابدأ! برعکس، من و«کیریلوف» دریافتیم که روسها در برابرآمریکائی ها کودکی خرد بیش نیستند و روسها برای اینکه با آمریکائی ها برابر گردند بایستی در آمریکا بدنیا می آمدند یا لااقل مدت درازی در آنجا سکونت می کردند! چیز جالبتری بگویم: هنگامی که آنان برای چیزی که چند کپک بیشتر نمی ارزید، از ما یک دلار میخواستند، نه تنها با میل و رغبت می پرداختیم بلکه در اینکارشورو التهاب هم نشان میدادیم. ما فهمیدیم که همه چیز در آنجا بمرحلۀ کمال خویش رسیده است: معنویات و رجاله بازی، رولورکشی و ولگردی. روزی سوار ترن شدیم. مردی که در کنارم نشسته بود دستش را در جیبم فرو برد و شانه ام را در آورد و سرش را شانه کرد: من و«کیرلیوف» یکدیگررا نگاه کردیم و اینواقعه را شاهکاری یافتیم!

من گفتم:

  • خیلی عجیب است! در مملکت ما، نه تنها فکررا می پذیرند، بلکه آنرا بمرحلۀ عمل هم در میآورند.

«کاتوف» تکرارکرد.

  • اینان عروسکهای مقوائی اند.
  • خوب بالاخره، با یک کشتی مهاجری از اقیانوس گذشتن و بکشورناشناس رفتن تنها برای «بدست آوردن تجربه ای»، اراده و جرات و شهامت میخواهند. برای بازگشت چه کردید؟
  • نامه ای برای کسی در اروپا نوشتم و او برایم صد روبل فرستاد.

«کاتوف» همچنانکه حرف میزد، بنا به عادتش چشمانش را بزمین دوخته بود، حتی در وقت خشم و غضب چشم اززمین برنمیداشت. اما در این لحظه سر را بلند کرد.

  • میخواهید اسم این شخص را بدانید.
  • کیست؟
  • «نیکلای استاوروگین»

او ناگهان برخاست، بطرف میز تحریرش برگشت و در روی آن به جست و جوی چیزی پرداخت. یک شایعۀ صحیح و بجا در شهرما پیچیده بود: زنش، درست دو سال پیش، همان وقتی که «کاتوف» در آمریکا اقامت داشت و مدت ها بعد از آنکه در «ژنو» او را ترک کرده بود، معشوقۀ «نیکلای استاوروگین» شده بود. «اگراین موضوع راست است، چه هدفی دارد که این نام را برزبان میآورد و چرا میخواهد موضوع را بزرگ کند؟»

«کاتوف» بمن گفت:

  • هنوز پول را باو برنگردانیده ام.

چند لحظه بمن خیره نگریست و بعد در گوشۀ همیشگی اش نشست. و ناگهان با لحنی دیگر از من پرسید:

  • بی شک برای موضوعی به اینجا آمده اید؟ چه میخواهید؟

از ابتدا شروع کردم و بیدرنگ هدف ملاقاتم را گفتم. پس ازشور و التهاب نخستین، فرصت یافته بودم که اندکی فکرکنم؛ فهمیدم که موضوع برای «لیزاوتا نیکلایونا» مهم و وخیم است. میل شدیدی داشتم که باو کمک کنم، اما نمیدانستم چگونه بعهدم وفا کنم و بدتراینکه آنچه را که درست باو وعده داده بودم، برایم روشن نبود. بالاخره به «کاتوف» تلقین کردم که «لیزا» قصد «فریب دادن» اش را نداشته و سوءتفاهمی بیش نبوده است و از بازگشت ناگهانی او در چند لحظۀ پیش ناراحت شده است.

«کاتوف» با دقت بسیاربمن گوش میداد.

  • شاید مثل همیشه کار احمقانه ای کردم... اگرحقیقة «لیزا» نفهمیده است که چرا او را ترک کردم، برایش خیلی بهتر است.

او برخاست، در را باز کرد و یک لحظه به پلکان گوش داد.

  • آیا خودتان هم میخواهید این آدم را ببینید؟

با شادی فریاد کشیدم:

  • همین را میخواهیم! چه بکنم؟
  • خیلی ساده است. تا تنها است بآنجا بروید. اگر سرهنگ هنگام مراجعت از ملاقات شما خبردارشود، او را شلاق خواهد زد. من اغلب مخفیانه آنجا میروم. چند لحظۀ پیش، هنگامی که سرهنگ میخواست با او بدرفتاری کند، زدمش.
  • چطور؟
  • اینطور: موهای سرش را گرفتم و موفق شدم تا ازآن زن جدایش کنم. او هم میخواست بنوبۀ خود مرا بزند، اما ترسید و کاربهمینجا خاتمه یافت. می ترسم او برگردد. او مست میآید،چیزی بیاد ندارد و محکمتراز پیش آن زن را میزند.

در همین لحظه از پلکان پائین آمدیم.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب تسخیرشدگان، انتشارات آسیا
  • تاریخ: یکشنبه 23 تیر 1398 - 08:54
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 1035

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

2 جایزه 500 هزار تومانی 

10جایزه 100 هزار تومانی

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 6118
  • بازدید دیروز: 8059
  • بازدید کل: 12786912