Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

تسخیرشدگان- قسمت سوم

تسخیرشدگان- قسمت سوم

نوشته:داستایوسکی
ترجمه:دکترعلی اصغرخبرزاده

مهندس ازخشم و غضب سرخ شد و کلام «استپان تروفی موویچ»را برید:

  • چه مزخرف! «لیپوتین»چرا از خودتان حرف درمیآورید! هرگز زن «کاتوف» را ندیده ام؛ یکباراو را از دور دیده ام نه نزدیک...فقط «کاتوف»را می شناسم. چرا هرچیزی را جعل می کنید؟

آرام برگشت، کلاهش را برداشت، دوباره سرجایش گذاشت و بهمان وضعی که داشت در آمد و با ستیزه جوئی نگاهش را به «استپان تروفی موویچ» دوخت. نتوانستم علت این خشم و غضب بی اندازه عجیب را دریابم.

«استپان تروفی موویچ» موقرانه گفت:

  • ببخشید، خیال می کنم که شاید بسیاربجا...
  • در این باره هیچ بجا نیست و من خجالت می کشم؛ بشما نگفتم «چه مزخرف»، به «لیپوتین» گفتم که آنرا جعل کرده بود. معذرت میخواهم اگرآنرا بحساب خود گذاشتید. «کاتوف»را می شناسم، اما زنش را بهیچوجه، بهیچوجه!
  • فهمیدم، فهمیدم و اگراصرارکردم، برای این بود که این رفیقک خودمان را بسیاردوست میدارم، این رفیق زود خشم شدید التأثرخودمان. همیشه به او علاقمندام. بعقیدۀ من این شخص دفعة از عقاید سابقش دست کشیده است، عقایدی که شاید چندان سنجیده و پخته نبوده، اما درست و صحیح بوده است. اکنون، چنان برای «روسیه مقدس ما» فریاد می کشد که من از مدتها پیش این بحران جسمی (من آنرا چنان مینامم) را نتیجۀ یک مصیبت بزرگ خانوادگی و مخصوصأ ازدواج بی نتیجه اش میدانم. من، که روسیه بدبخت خودم را مانند ده انگشتم می شناسم و تمام زندگیم را براو وقف کرده ام، بشما اطمینان میدهم که او از مردم روسیه بی خبر است و وانگهی ...

مهندس ناگهان سخن اورا قطع کرد و دوباره بطرف نیمکت برگشت:

  • من هم از مردم روسیه بیخبرم و... هرگز فرصت نداشته ام که بررسی اش کنم.

«لیپوتین»گفت:

  • او مردم روسیه را بررسی می کند، قبلا باینکار دست زده است و مقالۀ بسیارجالبی دربارۀ علل خودکشی که روز بروزدر روسیه فراوان میشود و عواملی که باعث ازدیاد آن در جامعه می گردد یا از شیوعش جلوگیری می کند، نوشته است. و به نتایج قابل ملاحضه ای رسیده است.

مهندس بطرز وحشتناکی که از جا در رفت و خشمگین با لکنت زبان گفت:

  • ابدأ حق ندارید در این باره صحبت کنید. این یک مقاله نیست... من بیهوده گوئی نمی کنم. محرمانه به شما گفتم، کاملا برحسب تصادف ... صحبتی از مقاله نبود؛ من آنرا منتشرنمی کنم و شما حق ندارید...

«لیپوتین»آرام و مهربان بنظر میآمد.

  • معذرت میخواهم که این کارادبی شما را «مقاله» تلقی کردم. در هر صورت در آن تنها از مشاهداتی بحث میشود که به اصل موضوع یعنی به جنبۀ اضافی آن توجهی ندارد. حتی اخلاقیات را منکرمی شود و به اصل بسیار تازۀ انهدام جهانی از جنبۀ تحققات نیکوی غائی و نهائی توجه دارد. او برای احیاء فکرو شعوردر اروپا عده ای بیشمار، بیشتراز صد میلیون نفرکه درآخرین کنگره صلح بآن اشاره شده است، لازم میداند. در اینمورد «آلکسی نی لیچ» از همه جلوتررفته است.

مهندس با لبخند حقارت باری گوش میداد. نیم دقیقه همه ساکت شدند.

بالاخره «کیربلوف»با افاده و تکبرگفت:

  • «لیپوتین» چقدرهمۀ اینها احمقانه است. من بی اراده چند قسمت آنرا برایتان گفتم و اگر آنرا بازگو می کنید، آزادید. اما در اینمورد حق ندارید زیرا اینرا برای کسی نقل نکرده ام ابدأ. برای بیانش در خود بسیاراحساس حقارت می کنم. اگر عقایدی وجود داشته باشد، مسلمأ این عقیدۀ منست... شما احمقانه آنرا بیان کردید. من برای این مسائل که به قاطعیت آنها ایمان دارم، استدلال نمیکنم. از استدلال متنفرم. هرگزنمیخواهم استدلال کنم.

«استپان تروفی موویچ» از گفتن این جمله نتوانست خودداری کند:

  • وشاید کاملا حق داشته باشید.

ملاقات کننده با عجله ای تب آلود ادامه داد:

  • مرا ببخشید، در اینجا برکسی خشم نگرفتم. چهار سالست که با مردم آمیزش نداشته ام. کم حرف زده ام و ازهرتماسی دوری کرده ام. هدف های من بکسی ارتباط ندارد. «لیپوتین» بآنها پی برده است و ریشخند می کند. من می فهمم و باو کاری ندارم. کینه توزنیستم. اما زیرکیش مرا خشمگین می کند.(او بهمۀ ما مصممانه نگریست و ناگهان نتیجه گرفت)و اگرافکارم را برایتان بیان نمی کنم، ابدأ باین علت نیست که ازاتهام می ترسم، ابدأ؛ خواهش می کنم چنین فکرپوچی نداشته باشید.

هیچکس باین مطالب جواب نداد، همه بهم می نگریستند. حتی «لیپوتین» فراموش کرد بخندد.

«استپان تروفی موویچ» برخاست و گفت:

  • آقایان، من تأسف میخورم، بیمارم و ناراحت. خواهش می کنم مرا ببخشید

«کیریلوف» از جایش تکان خورد و کلاهش را بدست گرفت و گفت:

  • آه! می خواهید بروید، بسیار خوب. من گیجم.

او برخاست و به «استپان تروفی موویچ» نزدیک شد و با صداقت و سادگی دستش را بطرف او درازکرد.

  • متآسفم هنگامی آمدم که شما بیمارید.

«استپان تروفی موویچ» با لطف و مهربانی و بی شتابزدگی دستش را فشرد و گفت:

  • امیدوارم در شهرما بشما خوش بگذرد و موفق شوید. من می فهمم که پس از اقامت طولانی در خارجه، دوری گزیدن از انسانها برای تحقق نقشه هایتان چگونه ما را با تعجب می نگرید، ماها را، ما مردم دهاتی روسیه را، وما هم شما را بهمین نحومی نگریم. اما این مسئله مهم نیست. تنها یک چیز توجه ام را جلب کرده است: شما اصل انهدام جهانی را اعلام می کنید و درعین حال می خواهید پلی بسازید! نخواهند گذاشت که در امرساختمان شرکت جوئید.

«کیریلوف» با تعجب فریاد کشید:

  • چطور؟چطور؟ چه گفتید؟ آه! ای شیطان! و خندۀ سرورانگیز و بی غل و غشی را سرداد.

یک لحظه، صورتش حالت بچگانه ای یافت که بسیارباو براندازبود.«لیپوتین» دستهایش را بهم میمالید، و از این لطیفۀ «استپان تروفی موویچ» خوشحال بود. اما من، همچنان در پی آن بودم که علت ترس «استپان تروفی موویچ» را هنگام برخورد با «لیپوتین» بیابم. هنگامی که صدای پای او را شنید چرا فریاد کشید: «نابود شدم»؟

 

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب تسخیرشدگان، انتشارات آسیا
  • تاریخ: شنبه 22 تیر 1398 - 08:43
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 1040

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

2 جایزه 500 هزار تومانی 

10جایزه 100 هزار تومانی

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 6066
  • بازدید دیروز: 8059
  • بازدید کل: 12786860