Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

تسخیرشدگان- قسمت دوم

تسخیرشدگان- قسمت دوم

نوشته:داستایوسکی
ترجمه:دکترعلی اصغرخبرزاده

من نمی فهمیدم که چرا«استپان تروفی موویچ» بخاطر«لیپوتین» نابود شده است و به این جمله اهمیت ندادم: تمام اینها را ازاعصبانیت میدانستم. اما وحشت اوبی اندازه بود و تصمیم گرفتم با بیداری و هوشیاری از او مراقبت کنم.

تنها قیافۀ «لیپوتین»ثابت می کرد که با وجود قدغن های شدید، این باربخود حق میدهد که وارد شود. ناشناسی بدنبالش می آمد که بنظرمیرسید دراین شهرغریب است.

«لیپوتین»درجواب نگاه بهت آمیز«استپان ترووفی موویچ»بلند گفت:

  • مهمانی برایتان آورده ام وآنهم چه مهمانی! بخود اجازه میدهم که انزوای شما را برهم زنم. ایشان آقای«کیریلوف»kirillov اند،برجسته ترین مهندسان ساختمان و چون از نزدیک پسرشما پسرشما«پتراستپان نوویچ» را می شناسد و از طرف او مأموریتی به ایشان داده شده است، بیشترقابل توجه میباشد. ایشان الآن ازراه رسیده اند.

«کیریلوف» با صدای قاطعی گفت:

  • در مورد مأموریت، شما آنرا جعل کرده اید؛ مأموریتی در بین نیست. اما درباره «ورخوونسکی»درست است، او را می شناسم. ده روز پیش در ایالت...از او جدا شدم.

«استپان تروفی موویچ»بی اراده دستش را بطرف او درازکردو اشاره کرد تا بنشیند؛ بمن نگاه کرد،«لیپوتین»را براندازکرد و درحالیکه برخود مسلط شده بود،ناگهان نشست و بی آنکه ملتفت باشد همچنان کلاه و عصایش را بدست داشت.

  • آه! می خواستید خارج شوید! و بمن گفته بودند که شما کسالت دارید و...
  • بله، بیمارم و میخواستم گردش کنم،من...

«استپان ترووفی موویچ»کلامش را برید، کلاه و عصایش را روی نیمکت انداخت و سرخ شد.

در این لحظه؛ دزدانه «تازه وارد» را براندازمی کرد. او مرد جوانی بود که بیست و هفت سال داشت، با سلیقه لباس پوشیده، گندمگون، بلند بالا و لاغربود، صورتش رنگ پریده و مهتابی بود و چشمان سیاه و بیفروغ داشت. بنظرمیآمد که مشغلۀ فکری دارد و گیج است، کوتاه و مختصرحرف میزد، در دستورزبان اشتباه میکرد، کلمات را بطرزعجیبی استعمال می کرد؛ هرگاه میخواست جمله ای طولانی بسازد ناراحت میشد. «لیپوتین»به وحشت وترس بی اندازۀ«استپان تروفی موویچ» کاملأ پی برده بود و راضی بنظرمیآمد.

«لیپوتین» یک صندلی حصیری را تقریبأ وسط اتاق گذاشت و روی آن نشست تا فاصله اش از صاحبخانه و میهمان که برابرهم روی دو نیمکت نشسته بودند، بیک اندازه باشد. چشمان تیز بینش اش گوشه و کناراتاق را با کنجکاوی کاوش می کرد. بالاخره «استپان تروفی موویچ»زیرلب زمزمه کرد:

  • مدت زمانیست که «پتروشا»را ندیده ام ... شما او را خارجه ملاقات کرده اید؟
  • هم اینجا و هم در خارجه.

«لیپوتین» دنبالۀ کلام را گرفت:

  • «آلکسی نیلیچ»Alexei Nilytch پس از چهار سال غیبت، تازه از خارجه برمی گردد؛ رفته بود تا حرفۀ خود را کامل کند و متخصص شود و به اینجا آمده است بامید اینکه در ساختمان پل راه آهن، شرکت کند؛ حالا منتظرجواب است. بوسیلۀ «پتراستپا نوویچ» با «لیزاوتا نیکلایونادروسدوف» آشنا شده است. مهندس ناراحت بود وبا بیصبری آشکارگوش میداد. بنظرم میآمد که از چیزی درعذاب بود.
  • قاعدة «نیکلای وسوولودویچ»را می شناسید.

«استپان تروفی موویچ»پرسید:

  • او را هم می شناسید؟
  • او را هم می شناسم.
  • مدتی است؛ مدت درازی است که دیگر«پترشا»را ندیده ام و.... چندان حق ندارم که خود را پدر بدانم ... حقیقتی است. من ...وقتی از او جدا شدید در چه حال بود؟
  • وقتی ازاو جدا شدم سرحال بود...«کیریلوف» با عجله مکالمه را تمام کرد؛ خودش خواهد آمد. مسلمأ «استپان تروفی موویچ»خشمگین شده تند و جویده گفت:
  • او میآید! بالاخره، من ...مدت درازی است که دیگر«پتروشا»را ندیده ام. اکنون، منتظرپسرکم هستم، نسبت باو...آه! نسبت باو بسیارتقصیرکارم! میخواهم بگویم، هنگامی که او را در«سن پترزبورگ»گذاشتم، دیگراز او دست کشیدم، او بچه ای عصبی، بسیارحساس و کم دل بود. بزانو در میآمد و دعا می کرد و وقتی که میخواست بخوابد، روی بالش خود علامت صلیب می کشید تا هنگام شب نمیرد...آنرا بیاد دارم. بالاخره، هیچ گونه درک زیبائی و مطالب عمیق و اساسی و هیچ جوانۀ فکرو اندیشه در او وجود نداشت. همچون ابلهکی بود. معذرت می خواهم، گمان می کنم که پرت و پلا می گویم، دیدارشما خوشحالم کرده است.

مهندس ناگهان با کنجکاوی مخصوصی پرسید:

  • راست می گوئید، او روی بالش علامت صلیب می کشید؟
  • بله، می کشید...
  • نه، چیزی نیست ادامه دهید.
  • از اینکه بدیدن من آمده اید از شما تشکرمی کنم، اقرارمی کنم که حالم بجا نیست... لطفأ بفرمائید کجا منزل کرده اید؟
  • خیابان «اپی فانی»Epiphanie، خانۀ «فیلیپوف»Philippov

«استپان تروفی موویچ»بی اراده گفت:

  • آه! همانجا که «کاتوف»سکونت دارد.

«لیپوتین»گفت:

  • درست همان خانه، با این تفاوت که «کاتوف»در طبقۀ دوم زندگی می کند و آقا در طبقۀ پائین با «کاپتین لبیادکین». او «کاتوف» و هم چنین زنش را می شناسد در خارجه با او کاملأ آشنا شده است.

«استپان تروفی موویچ» با حرارت پرسید:

  • چطور! پس شما مطالبی به ازدواج این رفیقک ما میدانید و زنش را می شناسید؟ شما نخستین کسی هستید که می بینم شخصأ این زن را می شناسد؛ و اگرتنها...

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب تسخیرشدگان، انتشارات آسیا
  • تاریخ: دوشنبه 17 تیر 1398 - 15:25
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 1085

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

2 جایزه 500 هزار تومانی 

10جایزه 100 هزار تومانی

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 6044
  • بازدید دیروز: 8059
  • بازدید کل: 12786838