Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

اسکار و خانم صورتی

اسکار و خانم صورتی

نوشته:اسکار و خانم صورتی
ترجمه: معصومه صفایی راد

خداجویی!

من اسکارم، ده سالمه، تو خونه گربه و سگ رو آتیش زدم (فکر کنم حتی ماهی گلی هم کباب کرده باشم!) اولین باره که برات نامه می نویسم چون تا حالا به خاطر درس هام وقت نداشتم.

 باید همین اول بهت بگم که من حالم از نوشتن به هم می خوره، وقتی که دیگه واقعا مجبور باشم می نویسم؛ چون نوشتن یه چیز الکیه، یه چیز تزئینی، مثل لبخند زورکی، حلقه ی گل و روبان و منگوله و این چیزها؛ نوشتن یه دروغه که همه چیز و خوب نشون می ده؛ یه کلک آدم بزرگونه س، مدرکش؟ بفرما، اول نامه م رو دوباره بخون:

«من اسکارم، ده سالمه، تو خونه گربه و سگ رو آتیش زدم (فکر کنم حتی ماهی گلی هم کباب کرده باشم!) اولین باره که برات نامه می نویسم چون تا حالا به خاطر درس هام وقت نداشتم.»

می تونستم خیلی راحت به جای این ها بنویسم:

«بهم می گن کله تخم مرغی، هفت ساله به نظر می رسم، به خاطر سرطانم تو بیمارستان زندگی می کنم و هیچ وقت نوشته ای برات نفرستادم چون فکر نمی کنم حتی وجود داشته باشی!»

فقط اگه این طور بگم خیلی بد می شه، تو تحویلم نمی گیری و خب من احتیاج دارم بهم محل بذاری!

اگه وقت داشتی ترتیب دو سه تا کار رو برام بده؛ برات تعریف می کنم: بیمارستان یه جای خیلی با حاله؛ پر از آدم بزرگای خوش اخلاق صدا بلند، پر از بازی و خانم صورتی هایی که می خوان بچه ها رو سرگرم کنن و دوست هایی که همیشه دم دست اند؛ مثل جزغاله، انیشتن و پاپکورن.

خلاصه بیمارستان پایه ست اگه مریضی خوشحالت کنه؛ اما من دیگه خوشحال نمی شم؛ از پیوند مغز استخونم تا حالا احساس می کنم که دیگه خوشحال نمی شم.

صبح وقتی دکتر دوسلدورف معاینه ام می کنه انگار نا امیدش می کنم؛ نگاهم کرد بدون این که چیزی بگه مثل این که من کار بدی کرده باشم؛ با این حال گذاشتم عملم کنن؛ عین یه بچه ی عاقل گذاشتم بیهوشم کنن، بدون داد و بیداد همه ی داروهامو خوردم. بعضی روزها واقعا احتیاج دارم جیغ بکشم، بگم شاید اون دکتر دوسلدورف با اون ابروهای سیاه پرپشتش خوب عملم نکرده باشه؛ اما این قدر قیافه ش بدبخته که فحش هام تو گلوم می ماسه.

هر چی بیشتر دکتر دوسلدورف با چشم های شرمنده ش ساکت می مونه بیشتر احساس گناه می کنم؛ می دونم تبدیل شدم به یه مریض بد و مانع این باورش هستم که داروها مغجزه می کنن.

طرز فکر دکتر مسریه؛ حالا همه ی طبقه ها، پرستارها، آنترن ها، خانم های خونه دار، منویه جوری نگاه می کنن؛ وقتی من خوشحالم اون ها ناراحت به نظر می رسن و مجبورن وقتی شوخی می کنم بخندن.

راستش ما مثل قبل زیاد شوخی نمی کنیم؛ یه مامی صورتی هست که عوض نشده به نظرم اون دیگه خیلی پیره واسه عوض شدن، خیلی مامی صورتیه!

مامی صورتی دیگه؛ معرفیش نمی کنم خدا! اون از دوست های خوب خودته؛ می دونی که اون به من گفت برات بنویسم.

پس باید سعی کنی بفهمی از کدومشون حرف می زنم؛ بین همه ی خانم های بلوز صورتی که گاهی اوقات از بیرون میان برای سر زدن به بچه های مریض، اون از همشون قدیمی تره.

  • چند سالته مامی صورتی؟
  • تو می تونی چهارده حرف "اسکار کوچولوی من" رو بر عکس کنی؟
  • اِ... منو سر کار گذاشتید؟
  • نه، نباید این جا سن من رو بدونن، وگرنه می ندازنم بیرون!
  • واسه چی؟
  • من قاچاقی این جام! یه محدودیت سنی برای خانم صورتی ها این جا هست که من اونو رد کردم!
  • شما تاریخ گذشته اید؟
  • آره.
  • مثل ماست؟
  • هیسسس!
  • باوشه... من هیچی نم یگم!

اون خیلی شجاع بود که پیش من اعتراف می کرد؛ به خوب کسی برخورده بود، من لام تا کام حرف نمی زنم؛ اگر چه تعجب می کنم با دیدن اون همه چروک هایی که مثل اشعه های خورشید دور چشم هاش داره، کسی بهش شک نکنه!

باز هم من یک راز دیگه رو فهمیدم خدا! با این دیگه می تونی شناساییش کنی؛ ما توی پارک بیمارستان قدم می زدیم و اون روی پهن ها راه می رفت...

  • آه گندت بزنن!
  • وای مامی صورتی؟! شما حرف بد می زنید؟!
  • از دست تو بچه! یه لحظه دست از سرم بردار، هرطوری که بخوام حرف می زنم.
  • مامی صورتی؟!
  • بجنب! داریم گردش می کنیم، با حلزون ها که مسابقه نمی دیم!

وقتی که ما روی صندلی نشستیم تا من آبنبات لیس بزنم پرسیدم:

  • چطوریه که شما حرف بد می زنید؟!
  • تاثیرات شغله اسکار کوچولوی من! تو حرفه ی من اگه حرف های نرم و لطیف می زدم دستم می انداختند.
  • مگه شغلتون چیه؟
  • باور نمی کنی.
  • قول می دم باور کنم.
  • کشتی گیر!
  • باورم نمی شه!!
  • کشتی گیر، تازه اونها اسمم رو گذاشته بودن "خفه کن"!

از اون به بعد من هر وقت دلتنگ می شدم و اون مطمئن بود کسی به حرفای ما گوش نمیده، از مسابقه ی بزرگش برام تعریف می کرد:

"خفه کن" جلوی "گوشت خوک فروش لیموزین"؛ کشتی در طول بیست سال جلوی یک هلندی که دو تا توپ، تو بلوزش داشت؛ مخصوصا مسابقه ی جهانی  جلوی"اولااولا" یا "سگ بوخن والد" که تا حالا شکست نخورده بود، حتی جلوی "ران فولادی"...

قهرمان بزرگ، مامی صورتی وقتی که کشتی گیر بود...مبارزه های اون منو تو رویا می برد؛ وقتی که تصور میکنم دوستم مثل حالا روی رینگ هست، یه پیرزن بلوز صورتی لق لقو داره جلوی یه دیو مایو پوش کشتی می گیره؛احساس می کنم خودمم قوی شدم و دارم انتقام می گیرم.

خب! با همه ی نشونه هایی که از مامی صورتی یا "خفه کن" دادم، اگه نتونستی هنوز تشخیص بدی کدوم مامی صورتی رو می گم، باید خدا بودن را تعطیل کنی و کنار بکشی؛ فکر میکنم همه چیز روشنه.

بر می گردم سر کارهام؛ خلاصه پیوند من خیلی ناامیدکننده بود و شیمی درمانی هم همین طور؛ شیمی درمانی خیلی مهم نبود چون همه به پیوند امید داشتیم؛ حالا حس میکنم دکتر دوسلدورف دیگه پیشنهادی نداره، با این حال دلم براش می سوزه.

مامان فکر میکنه دکتر دوسلدورف خیلی خوش قیافه است، هر چند من یک ذره با ابروهاش مشکل دارم؛ اون یه قیافه ی شرمنده داره مثل بابانوئل وقتی که دیگه چیزی توی کله اش نداره.

اوضاع هی بدتر می شه؛ درباره اش با دوستم "جزغاله" حرف می زنم؛اون اسمش جزغاله نیست، اسمش هست "ایوا" اما ما اسمش رو گذاشتیم جزغاله، همونطور که می بینی اون خیلی سوخته و این اسم بیشتر بهش میاد!

  • جزغاله! احساس می کنم دکترها دیگه دوستم ندارن، من حالشون رو بد می کنم.
  • حرفهایی می زنی کله تخم مرغی! دکترها؟ اون ها ککشون هم نمی گزه؛ همیشه کلی فکر برای عمل کردنت دارن؛ حساب کردم اون ها حداقل شش تاشو فقط به من قول دادن!
  • شاید تو براشون الهام بخشی!
  • فکر کنم.
  • اما چرا اون ها صاف و پوست کنده به من نمی گن دارم می میرم؟

این جا تو بیمارستان همه مثل هم رفتار می کنن، کرمی شن اگه تو بیمارستان بگی «مردن» کسی نمی شنوه؛ می تونی مطمئن باشی که یه راه در رو پیدا می کنن که بحث رو عوض کنن.

من رو همه امتحان کردن بجز مامی صورتی؛ حالا امروز صبح می خوام ببینم اونم همینطوره و خودش رو به نشنیدن می زنه یا نه؟

  • مامی صورتی! من حس می کنم که به من نمی گن که دارم می میرم.

نگاهم کرد؛ اونم مثل بقیه واکنش نشون میده؟

خفه کن! لطفا قوی باش و گوشهات رو باز کن!

  • اگه خودت می دونی برای چی می خوای ما بهت بگیم اسکار؟

 

اوف! اون شنید!

  • مامی صورتی! من حس میکنم یه مدل دیگه ای بیمارستان وجود داره که آدم ها واسه این که درمان بشن اونجا نمی رن، برای مردن می رن!
  • حق داری اسکار! فکر می کنم ماها درباره ی زندگی هم همین اشتباه رو می کنیم؛ فراموش می کنیم که زندگی شکننده و ظریف و زودگذره؛ همه جوری وانمود می کنیم که انگار نمردنی هستیم.
  • عملم خراب شده مامی صورتی؟

مامی صورتی جواب نداد؛ این روشش هست وقتی می خواد بگه «آره»

وقتی مطمئن شد من فهمیدم نزدیک شد و ملتمسانه پرسید:

  • من هیچی به تو نگفتم! قول میدی؟
  • قول.

یه لحظه ساکت شدیم؛ این فکرهای تازه رو خوب توی ذهنمون بالا و پایین کردیم.

  • چطوره برای خدا بنویسی؟
  • نه، شما دیگه نه، مامی صورتی!
  • چرا من نه؟
  • شما نه! شما که دروغگو نبودید!
  • ولی دروغ نمی گم!
  • خب، برای چی باهام درباره ی خدا حرف می زنید؟قبلا بابانوئل رو باور کردم، یک بار گول خوردم کافیه!
  • اسکار! خدا و بابانوئل هیچ ربطی به هم ندارن.
  • چرا، همونه... کله ات رو از اون پر کردن.
  • تو فکر می کنی من، یه کشتی گیر قدیمی برنده ی صد و شصت مسابقه از صد و شصت و پنج تا که چهل و سه تاش با ضربه ی فنی بوده، خفه کننده، می تونم یه لحظه بابانوئل رو باور کنم؟
  • نه.
  • خب من نمی تونم بابانوئل رو باور کنم ولی خدا رو باور دارم فهمیدی؟

قطعا وقتی این طور گفت همه چیز تغییر کرد.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • تاریخ: چهارشنبه 19 تیر 1398 - 13:51
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 1115

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

2 جایزه 500 هزار تومانی 

10جایزه 100 هزار تومانی

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 5718
  • بازدید دیروز: 8059
  • بازدید کل: 12786512