Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

تسخیرشدگان- قسمت اول

تسخیرشدگان- قسمت اول

نوشته:داستایوسکی
ترجمه:دکترعلی اصغرخبرزاده

او پیرمرد نحیف با ابهتی بود، قدی متوسط داشت، بنظرنمیآمد که بیش ازپنجاه و پنج سال داشته باشد. صورت کوچک قرمزی داشت، حلقه های سفید وانبوه مواززیرکلاه او بیرون آمده بود و نزدیک گوشهای کوچک و تمیز. قرمزرنگش برگرهم می پیچید. صورت کوچک شسته و تمیزش، مسلمأ زیبا نبود. لبهایش باریک و دراز و موذیانه، بینی اش بزرگ و چشمهای ریزش نافذ و محیلانه بود. بسبک قدیم لباس پوشیده بود، یک شنل کوتاه که دراین فصل در بعضی نقاط «سوئیس» یا «ایتالیا» می پوشند برتن کرده بود.اما، ازطرف دیگرتمام جزئیات لباسش مانند: دکمه های سردست،یقه، دکمه، عینک دسته استخوانی با بند سیاه، چنانکه باید شاید کامل و بی عیب و نقص بود. مطمئن بودم که در تابستان محققأ او چکمه های آلبالوئی رنگ با دکمه های صدفی می پوشید. هنگامی که باو برخورد کردم، درست درگوشۀ خیابان ایستاده بود تا با دقت باطراف خود بنگرد. هنگامی که فهمید او را براندازمی کنم، با صدائی شیرین هرچند که اندکی گوشخراش بود. ازمن پرسید:

  • خواهش می کنم بمن بگوئید کوتاهترین راه بخیابان «بوف» گفتم:

من با تشویش خارق العاده باو گفتم:

  • خیابان «بوف»؟ خیلی نزدیکست. همینطورراست بروید ودرپیج دوم بچپ بپیچید.
  • بسیارمتشکرم.

لعنت براین لحظه: محتملا ترسیده بودم و با احترام بی اندازه باو نگریسته بودم. او بیدرنگ این موضوع را درک کرد و مسلمأ حدس زد که میدانم او کیست و کتابهایش را دراوان جوانی خوانده ام و اکنون دست و پای خود را گم کرده ام. او لبخند زد، بازهم با سرتشکرکرد و راهی را که باو نشان داده بودم در پیش گرفت. بی اینکه علتش را بدانم او را دنبال کردم و ده قدمی در پی اش دویدم.

ناگهان دوباره ایستاد و بمن گفت:

بیزحمت نزدیکترین ایستگاه درشکه را بمن نشان دهید.

صدا و لحن بدی داشت!

  • درشکه؟ نزدیکترین ایستگاه درشکه، نزدیک کلیساست، همیشه آنجا درشکه هست.

اندکی گذشت و من برگشتم تا با شتاب درشکه ای برایش بیابم. گمان می کنم که همین را مسلمأ از من میخواست. محققأ بیدرنگ پشیمان شدم. ایستادم، اما او نخستین حرکتم را دریافت و با حقارتی که بسختی هویدا بود مرا نگریست. در این لحظه بود که حادثه ای اتفاق افتاد که هرگزفراموشش نخواهم کرد.

او کیف کوچکی را که در دست چپ داشت، ناگهان از دست رها کرد. وانگهی، این یک کیف کوچک نبود، یکنوع جعبۀ کوچک بود یا بهتربگوئیم یک کیف قدیمی زنانه بود و بالاخره درست نمیدانم چه بود، فقط میدانم و چنین بنظرم میآید که با شتاب خواستم آنرابردارم.

کاملا مطمئنم که اینکاررا نکردم، اما نخستین حرکتم بدون شک انجام گرفت: نتوانستم از این حرکت جلوگیری کنم و چون ابلهی سرخ شدم. مرد موذی آنچه را که باید، درک کرد. هنگامی که فهمید واقعأ قصد ندارم کیف را بردارم با لحنی دلفریب گفت:

  • زحمت نکشید، خودم برمیدارم.

اوبرحرکت من پیشی گرفت و آنرا برداشت، دوباره سرش را خم کرد و براه خود ادامه داد و مرا مات و متحیر بجا گذاشت. درست مانند این بود که من آنرا برداشته بودم. تا پنج دقیقه گمان می کردم که کاملا بمن توهین شده است، اما همینکه بجلو خانۀ «استپان تروفی موویچ» رسیدم، ناگهان خنده را سردادم. این برخورد باندازه ای مسخره بنظرم رسید که بیدرنگ تصمیم گرفتم برای انصراف خاطردوستم، آنرا برایش نقل کنم و حتی این صحنه را مجسم نمایم.

اما، این باربا تعجب دیدم که او کاملا تغییرکرده است. درست است که همینکه وارد شدم با حرص و اشتیاق مرا پذیرفت، اما داستانم را چنان با گیجی و بهت گوش داد که از همان ابتدا نمی بایست چیزی درک کرده باشد.

اما همینکه اسم «کارمازینوف» را برزبان راندم، ناگهان خشمگین شد. و با خشم و غضب گفت:

  • از او با من حرف نزنید، اسمش را برزبان نیآورید. این، این را نگاه کنید، بخوانید، بخوانید!

کشو میزرا بازکرد و سه تکه کاغذ«وارواراپتروونا»را که با مداد و با شتاب نوشته شده بود روی میزافکند. نخستین نامه دو روز پیش و دومی دیروز و سومی یکساعت پیش بدست او رسیده بود و همه دربارۀ «کارمازینوف»بود. این نامه ها ناراحتی و اضطراب بیهوده و جاه طلبانۀ«وارواراپتروونا»را نشان میدادند که از ملاقات «کارمازینوف»مفتخرنشده است. اینک اولین نامه بتاریخ دو روز پیش:(محتملا نامه های دیگری، بتاریخ چهاریا پنج روزپیش بوده است):

«اگر بالاخره او امروز شما را سرافرازکرد، خواهش می کنم، یک کلمه راجع بمن حرف نزنید. هیچ اشاره ای نکنید، ازمن صحبت نکنید ونامم را برزبان نیآورید»  «و.س.»

اینک نامۀ دیروز:

«اگربالاخره، او تصمیم گرفت امروزصبح بدیدن شما بیآید، گمان می کنم، بهترآنست ابدأ او را نپذیرید، این عقیدۀ منست، عقیدۀ شما را نمیدانم.»   «و.س.»

اینک نامۀ امروز، آخرین نامه:

«مطمئنم که خانۀ شما کثیف و همچون قهوه خانه است. «ماریا» و «فوموشکا» را برایتان فرستادم که نیمساعته همه جا را تمیزکنند. مزاحم آنها نشوید ودر مدتی که بکاررفت و روب مشغولند در آشپزخانه بمانید. یک تخته قالی بخارائی و دو گلدان چینی برایتان میفرستم، مدتها بود میخواستم آنها را بشما هدیه بدهم؛ علاوه برآن تابلو«تنیه Teniers»خود را بشما قرض میدهم. بهتراست گلدانهارا کنارپنجره بگذارید؛ تابلو«تنیه» را راست زیرعکش «گوته» آویزان کنید.در آنجا، مخصوصأهنگام صبح، بهترو روشنتردیده میشود. اگر بالاخره، سرو کلۀ او پیدا شد، با ادب لطف آمیز او را بپذیر، اما سعی کنید بیهوده گوئی نکنید، شاید امشب بیآیم و نگاهی بخانه تان بیندازم.»                                                      «و.س.»

 

«پ.س.- اگر امروز نیآمد، هرگز نخواهد آمد.»

نامه ها را خواندم و تعجب کردم که چطورممکنست برای این مطالب بیهوده و احمقانه ناراحت شده باشد، بانگاه ازاو استفسارکردم، ناگهان ملتفت شدم که کروات سفیدش باز کرده و کروات قرمزبسته است و کلاه و عصایش روی میز است. رنگش پریده و دستهایش می لرزند. در جواب نگاه من فریاد کشید:

  • نمیخواهم به ناراحتیهای«واروارا»پی ببرم. بمن چه! او همۀ کارخود را رها کرده و تنها در مورد «کارمازینوف» ناراحت است و به نامه های من جواب نمیدهد! آن، یکی از نامه هائی است که «واروارا»سرش را باز نکرده برایم پس فرستاده است،آ نجاست، روی میززیر کتاب «مردی که می خندد». بمن چه که دربارۀ«نیکلا»مضطرب است! بمن چه و من آزادیم را اعلام می کنم. مرده شور«کارمازینوف» را ببرد! مرده شور«لمبک»را ببرد! گلدانها را در راهرومخفی کرده ام و تابلو «تنیه» را درگنجه، و تقاضا کرده ام که «واروارا»بیدرنگ مرا بپذیرد. از او تقاضا کرده ام! یک تکه کاغذ که بامداد نوشته شده توسط «ناستاسیا» برایش فرستاده ام و اکنون منتظرم که «داریا پاولوونا» تنها در برابرخدا یا دست کم برابر شما با من حرف بزند. شما همچون یک دوست و شاهد بمن کمک خواهید کرد، اینطور نیست. نمیخواهم شرمسارشوم، نمیخواهم دورغ بگویم، از رمز و اسرار بیزارم، در اینکار نمیتوانم تحمل کنم که سری وجود داشته باشد! باید همه چیزرا برایم صمیمانه و صادقانه و شرافتمدانه اقرارکنند و آنگاه ... آنگاه شاید این نسل را با عظمت روح خویش بشگفت در آورم، (ناگهان نتیجه گرفت): آقا، آیا من جانی ام؟ و با تهدید مرا نگریست، مانند اینکه من این لقب را باو داده ام. از او خواهش کردم اندکی آب بنوشد؛ هرگزاو را اینطورندیده بودم هنگامی که حرف میزد، از این سر اتاق بآن سرمیرفت. ناگهان با حالت کاملا عجیبی در برابرم ایستاد. سراپایم را با نگاهی غرور آمیزبراندازکرد و گفت :
  • آیا فکرمی کنید، آیا حدس میزنید هنگامی که شرافت و اصل بزرگ استقلال خواهی تقاضا کند من، «استپان ورخوونسکی» در وجود خود این قدرت و توانائی اخلاقی را ندارم که بتوانم انبان بدبختی خود را بر شانه های ناتوانم حمل کنم و برای همیشه از اینجا دور شوم و پنهان کردم؟ نخستین بارنیست که «استپان ورخورنسکی» با عظمت و روح فکر، در برابرقلدری می ایستد، هر چند که قلدری یک دیوانه باشد، یعنی توهین آمیزو جنایت بارترین قلدری ها در دنیا؛ می بینم که باین گفته های من لبخند میزنید، آقا! آه! شما در من این لیاقت را نمی یابید که روزهای آخر عمرم را با شغل آموزگاری در خانۀ تاجری بپایان برسانم یا از گرسنگی در کنارجاده بمیرم! جواب بدهید، بیدرنگ جواب بدهید: اینطورفکرمی کنید یا نه؟

اما من کاملا سکوت کرده بودم. بی اینکه بتوانم جواب مثبت بدهم؛ می ترسیدم با جواب منفی او را برنجانم. در این خشم و غضب او مسأله ای بطور قطع مرا آزار میداد، نه مرا شخصأ، آه! نه! خوب ... بعد توضیح خواهم داد.

او مانند چلوارسفید شد. با لحنی که ظاهرأ ملایم بود و طبیعة طوفانی در پی داشت گفت:

  • شاید هم نشینی با من شما را کسل می کند، آقای «ژ-و.» (این نام من بود) میخواهد دیگرهرگزبخانه ام نیآئید؟

با ترس و لرز از جا پریدم؛ در این لحظه «نا ستااسیا» داخل شد و بی اینکه حرف بزند تکه کاغذی که با مداد روی آن نوشته شده بود به «استپان تروفی موویچ» داد. نگاهی انداخت بآن و آنرابمن داد. روی کاغذ «وارواراپتروونا» این سه کلمه را نوشت بود: «در خانه بمانید».

«استپان تروفی موویچ» بی اینکه حرف بزند، کلاه و عصایش را برداشت و اتاق را ترک کرد؛ من بی اراده بدنبالش راه افتادم. ناگهان صدای پائی تند در راهرو و طنین افکند.«استپان ترووفی موویچ»مانند اینکه دچار صاعقه شده باشد، برجای میخکوب شده دستهایم را گرفت و زیر لب زمزمه کرد.

  • این «لیپوتین »وارد اتاق شد.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب تسخیرشدگان، انتشارات آسیا
  • تاریخ: شنبه 15 تیر 1398 - 08:01
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 1129

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

2 جایزه 500 هزار تومانی 

10جایزه 100 هزار تومانی

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 5708
  • بازدید دیروز: 8059
  • بازدید کل: 12786502