Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

لبخند خونین - قسمت دوم

لبخند خونین - قسمت دوم

نویسنده : لئونید آندره‌یف
ترجمه: مهندس کاظم انصاری

هراسان به صفوف بی‌پایان و خیالی که می‌لرزد و می‌جنبد می‌نگرم. از وضع و حال خود می‌دانم که الساعه به بیماری آفتاب‌زدگی دچار خواهم شد اما مانند لحظات رویا که مرگ فقط مرحله‌ای در میان مناظر عجیب و آشفته به نظر می‌رسد آرام در انتظار آن هستم.

می‌بینم که چگونه سربازی از جمعیت جدا شده مصمم به سوی ما می‌آید. دقیقه‌ای در خندق از نظر ناپدید می‌شود و چون از خندق بیرون می‌خزد دوباره به سوی ما به راه می‌افتد، قدم‌هایش سست و لرزان است و چنین می‌نماید که کوشش و تقلای او برای جمع کردن پیکر بیحال و از هم در رفته‌اش به آخرین مرحله رسیده است. چنان مستقیم به جانب من می‌آید که در میان خواب سنگینی که مغزم را بی‌حال و کرخ کرده به وحشت افتاده می‌پرسم:

- چه می‌خواهی؟

گویی او در انتظار این کلمه بوده است توقف می‌کند و با پیکر عظیم و ریش انبوه و یقة پاره می‌ایستد.

تفنگ ندارد، شلوارش فقط به یک دکمه بند است و از میان شکاف آن بدن سفیدش دیده می‌شود. دست و پایش از اختیار و اراده او بیرون رفته است و هر چه می‌کوشد که خود را حفظ کند نمی‌تواند. دست‌ها را جمع می‌کند اما فوری به حال اول برمی‌گردد.

به او می‌گویم:

- چه می‌خواهی؟ بهتر است بنشینی!

اما او می‌ایستد، می‌خواهد سخن بگوید اما نمی‌تواند، خاموش است و مرا نگاه می‌کند. من بی‌اختیار از روی سنگ برمی‌خیزم و در حالی که تلوتلو می‌خورم به چشم او می‌نگرم و در اعماق آن وحشت و جنون را می‌خوانم. مردمک چشم همه تنگ شده- اما مردمک چشم این سرباز باز شده و تمام چشمش را فرا گرفته است: چه دریای آتشی را باید از میان این پنجره‌های عظیم و سیاه مشاهده کند! شاید... به نظرم رسید که شاید در نگاه او فقط مرگ وجود داشت اما نه، من اشتباه نمی‌کنم:

در این مردمک‌های سیاه و عمیق که مانند مردمک چشم پرندگان با حلقه‌های باریک و نارنجی احاطه شده بود چیزی بیش از مرگ و بیش از ترس از مرگ وجود داشت.

من به عقب رفته فریاد کشیدم.

- برو! از اینجا برو!

گفتی فقط در انتظار این کلمه بود. بی‌صدا روی من افتاد و با جثه عظیم و از هم در رفته خود مرا از پای افکند. با زحمت پای خود را که زیر پیکرش گیر کرده بود آزاد کردم، روی پا جستم و خواستم به جایی دور از مردم، به فضای دور و آفتابی و لرزان و تهی از مردم بگریزم ولی ناگهان از سمت چپ، از فراز تپه‌ها صدای شلیک تیری و در پی آن بیدرنگ شلیک دو تیر دیگر مانند انعکاس صدا بلند شد در جایی بر فراز سرم نارنجکی صفیر زنان و زوزه‌کشان عبور کرد.

ما را محاصره کردند.

دیگر حرارت کشنده و ترس و خستگی وجود ندارد. افکار من روشن شده و تصوراتم آشکار و واضح است. چون نفس‌زنان به جانب صفوفی که سرگرم تیراندازی هستند می‌دوم چهره‌های درخشان و شادمانی را می‌بینم و صداهایی را که در عین گرفتگی رساست و فرمان‌ها و مزاح‌ها نباشد بی‌فروغ و خاموش شده است دوباره نارنجکی چون عجوزه‌ای جادوگر جیغ می‌کشد و هوا را می‌شکافد.

من نزدیک شدم.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب هفته - شماره 17 - بهمن سال 1340
  • تاریخ: یکشنبه 21 بهمن 1397 - 18:20
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 789

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

30 جایزه 100 هزار تومانی

برای 30 نفر در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 4561
  • بازدید دیروز: 5393
  • بازدید کل: 11626741